{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد
دخترک آوا با چشم های سبز تیره زل زد به دخترک روبه رو اش .. لباس فرم پرستاری آبی پوشیده بود و رپوش .. موهای خرمایی رنگ و البته درخشان چشم های مشکی رژلب صورتی حتی ریملی که چشم هایش را بزرگ تر نشان میداد ، حتی عینک های که روی چشم هایش گذاشته بود هم خوشگل اش نموده بود
سو آه : خیله خوب نیازی نیست جیگری کنی اصلا فکر کن کم داشتم جیهوپ.. آخ دکتر جیهوپ .. بی‌خیال نیستیم ما .. دکتر خوبی باش .. نباید به این دست بزرگی کثیفه
دست دیگری را روی کمر گذاشت و کمی خم شد به نشانه اردک سپس لب هایش را جمع کرد : آره .. نباید کثیف بشصم نباید ... قهقمه های جونگکوک لبخند شد تند دستش را روی دهانش گذاشت . خندید ور ذوق و از این ادای اردک سو آه .. خود سو آه روی زمین نشست تا حدی خندید .. این وسط ات نگاه اولش روی جونگکوک دوم روی سو آه ... خندش گرفت و برای لحظه ای غمش را از یاد برد .. خودش هم کم کم شروع به خندید کرد نه خنده های عادی بلکه یک خنده ای از نشان دهنده آدم روانی ..
جونگکوک تند نگاهش کرد .. و خندش محو شد .. سو آه هم بلافاصله ساکت شد و از روی زمین بلند ...
دخترک بی‌وقفه و بی اختیار می‌خندید تند ماسک اش را از روی صورتش انداخت و کلاه اش هم همین طور.. کم کم آن قهقهه ها میان ویکی اش اشک های آرام سرازی شدن .. جونگکوک با صدا محکم اش گفت. : آوا خانم .. ؟ حالتون خوب نیست آورم باشین
دخترک اشک هایش سرازیر بر روی گونه هایش .. کم کم قهقهه ها تبدیل به حق حق های گریه شدن ... به حدی یک نفس تند تند نیمی از گریه و خنده.. غمگین و فوق دردناک ...
جونگکوک آروم و خونسرد مچ دست دخترک را گرفت ولی آوا به حدی محکم پس اش زد و هر دو دستش را وارد موهایش کرد محکم موهای مشکی و شلخته اش را چنگ زد ..
سپس پاهایش رها بر روی زمین شدن . و نشست جونگکوک تند روی یک پا زانو زد سپس باز هم دستش را روی دست های زریف و سفید دخترک گذاشت ...
جونگکوک: آوا به من گوش کن .. نفس عمیق بکش خواهش میکنم به فکر خودت باش .. نزار دشمنان تو برنده بشن لطفاً بهم گوش من .. با تمام التماس اش با چشم های مهربان اش زل زد به آوا .. ای که حالا کم کم حالتش بهتر شد و حق حق تو گلوش نشان دهنده آروم شدن اش میشد ..
سو آه با چشم های که حاصل از غم و ناراحتی از طرف دخترک می‌بود زل زده بود بهش ...
دیدگاه ها (۰)

خنده حاصل از گریه هوا باز هم ابری مانند بود نم نم های باران ...

تند گفت ؛ منم کار دارم فعلا هر دو رفتند و شانه به شانه هم گا...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط