★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁵
★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁵
"اوه نه...مامان!!"
سریع سمت در رفت و بهم گفت:"یوری مامانم حالش بد شده!!" چشام گرد شده بود... سریع وسایلشو جمع کرد و رفتیم پیش آقایلی من گفتم:" آقای لی یک مشکل بزرگ به وجود اومده با اجازه من و مین یونگی باید با هم بریم بیمارستان" برای آقایلی همه چیز رو توضیح دادم و اون اجازه داد و نامه فوری صادر کرد که بتونیم از دانشکده خارج بشیم.
وقتی بعد زمان کوتاهی رسیدیم بیمارستان فهمیدیم مادر یونگی توی خواب نباتی هست... یعنی کما!
چند روزی گذشت... همه چیز رو به مامانم گفته بودم و به طرز عجیبی اون بهم گفت:"یوری... عزیزم ، اگه از نظرت این کار درسته انجامش بده اما اگه یه حسی بهت میگه شاید بعداً پشیمون بشی از اون کار دست بکش!" مامانم وقتی یونگی رو دید کلی غذا درست کرد و گفت:"این غذاها برای توعه... میدونم وقتی مامانت نیست ممکنه اذیت بشی ، اما هر وقت احساس تنهایی کردی میتونی بیای پیش خانوادهی ما"
در طول اون چند روزی که گذشت صبح ها نقش بازی میکردیم و تا بعد از ظهر یا با بچه های اون اکیپ بیرون بودیم یا میرفتیم بیمارستان و در کل هر روز تا بعد از ظهر ها کنار یونگی بودم وقتی پرسیدم داستان این حال مامانش چیه گفت:" مامانم بیماره... اولش فکر میکردیم یه آسم و مشکل تنفسی سادست ولی بعدش به سرطان ریه تبدیل شد. گاهی اوقات که از خوردن قرص سرپیچی میکنه حالش بد میشه ولی تا حالا داخل خواب نباتی نرفته بود!"
یونگی همینجوری آروم و ساکت بود اما در این چند روز که مادرش بیمارستان بود دیگه اصلا صحبت نمیکرد... اون روزی که شینهه ما رو به مهمونی دعوت کرده بود ، نتونستیم بریم چون دقیقا همون روز حال مامان یونگی بد شده بود....
فردا شب تولد شین هه و روز انتقام بود . مامانم و بابام به خاطر کارهای اداری رفته بودن سفر کاری. داشتم درس میخوندم که یهو زنگ در رو زدن انتظار داشتم داهیون یا یونگی باشه ، ولی کسی پشت در بود که با دیدنش از ترس ضربان قلبم بالا رفت.... اونوو با یک لباس مجلسی قرمز رنگ زیبا پشت در بود! با خودم گفتم نکنه لو رفتیم؟؟ یا نکنه خیانت شینهه رو فهمیده و میخواد با کمک من ازش انتقام بگیره؟؟ یهو چیزی به ذهنم رسید که تنم لرزید... *نکنه برای یک قلدری جدید اومده اینجا؟؟؟*
از فیک جدید خوشتون میاد؟؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
"اوه نه...مامان!!"
سریع سمت در رفت و بهم گفت:"یوری مامانم حالش بد شده!!" چشام گرد شده بود... سریع وسایلشو جمع کرد و رفتیم پیش آقایلی من گفتم:" آقای لی یک مشکل بزرگ به وجود اومده با اجازه من و مین یونگی باید با هم بریم بیمارستان" برای آقایلی همه چیز رو توضیح دادم و اون اجازه داد و نامه فوری صادر کرد که بتونیم از دانشکده خارج بشیم.
وقتی بعد زمان کوتاهی رسیدیم بیمارستان فهمیدیم مادر یونگی توی خواب نباتی هست... یعنی کما!
چند روزی گذشت... همه چیز رو به مامانم گفته بودم و به طرز عجیبی اون بهم گفت:"یوری... عزیزم ، اگه از نظرت این کار درسته انجامش بده اما اگه یه حسی بهت میگه شاید بعداً پشیمون بشی از اون کار دست بکش!" مامانم وقتی یونگی رو دید کلی غذا درست کرد و گفت:"این غذاها برای توعه... میدونم وقتی مامانت نیست ممکنه اذیت بشی ، اما هر وقت احساس تنهایی کردی میتونی بیای پیش خانوادهی ما"
در طول اون چند روزی که گذشت صبح ها نقش بازی میکردیم و تا بعد از ظهر یا با بچه های اون اکیپ بیرون بودیم یا میرفتیم بیمارستان و در کل هر روز تا بعد از ظهر ها کنار یونگی بودم وقتی پرسیدم داستان این حال مامانش چیه گفت:" مامانم بیماره... اولش فکر میکردیم یه آسم و مشکل تنفسی سادست ولی بعدش به سرطان ریه تبدیل شد. گاهی اوقات که از خوردن قرص سرپیچی میکنه حالش بد میشه ولی تا حالا داخل خواب نباتی نرفته بود!"
یونگی همینجوری آروم و ساکت بود اما در این چند روز که مادرش بیمارستان بود دیگه اصلا صحبت نمیکرد... اون روزی که شینهه ما رو به مهمونی دعوت کرده بود ، نتونستیم بریم چون دقیقا همون روز حال مامان یونگی بد شده بود....
فردا شب تولد شین هه و روز انتقام بود . مامانم و بابام به خاطر کارهای اداری رفته بودن سفر کاری. داشتم درس میخوندم که یهو زنگ در رو زدن انتظار داشتم داهیون یا یونگی باشه ، ولی کسی پشت در بود که با دیدنش از ترس ضربان قلبم بالا رفت.... اونوو با یک لباس مجلسی قرمز رنگ زیبا پشت در بود! با خودم گفتم نکنه لو رفتیم؟؟ یا نکنه خیانت شینهه رو فهمیده و میخواد با کمک من ازش انتقام بگیره؟؟ یهو چیزی به ذهنم رسید که تنم لرزید... *نکنه برای یک قلدری جدید اومده اینجا؟؟؟*
از فیک جدید خوشتون میاد؟؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
- ۱۱۸
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط