{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁶

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁶
*نکنه برای یک قلدری جدید اومده اینجا؟؟*
اون‌‌وو گفت:"دشمن قدیمی و دوست الانتو راه نمیدی؟؟"
با ترس و لکنت گفتم:"او...اون‌‌وو ت‌..تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟"
گفت:"یونگی این لباسو برات گرفته اما وقت نکرد بیاد پیشت بیمارستان بود!" وارد خونمون شد.
بعد اینکه یکم ازش پذیرایی کردم با پوزخند گفت:"چطوری تونستی دل یونگی رو ببری؟؟ یا دارید نقش بازی میکنید؟؟" گفتم :"متوجه منظورت نشدم اون‌‌وو!" بعد یکم مکث و نگاه کردن من جواب داد:" یوری تو همون دختری هستی که تا یک‌ماه پیش زیر دست و پای ما له می‌شدی!! ببین قصد توهین ندارما ولی تو خیلی فقیر تر از یونگی هستی! پدر یونگی رو میشناسی؟؟آدمیه که بیشتر شرکت ها دوست دارن باهاش قرارداد ببندن... اونا خیلی پولدارن و همینطور کل اکیپ‌ما!!! اما تو؟ با هممون فرق داری! فقط می‌خوام بدونم واقعا با همید؟؟ که مثلا یونگی یکم زده به سرش یا دلش به حالت سوخته و فقط داره نشون میده با همید؟؟؟" جوری حرفاش بهم آسیب زد که احساس کردم قلبم درد می‌کنه... میدونی؟قلبم می‌سوخت... انگار قلبم داشت توی حرفای یک آدم بد می‌سوخت! گفتم:" من و یونگی هم رو دوست داریم... اگه تیکه انداختنات تموم شد برو!" اون‌‌وو بلند شد و گفت:"جدی یک سوال بود قصد تیکه انداختن نداشتم حالا هم اگه نمی‌خوای اینجا باشم خب خداحافظ..." وقتی اون‌‌وو رفت لباس پوشیدم و یکم میکاپ کردم اما به طرز عجیبی خوشگل شده بودم! به برادرم زنگ زدم و خبر دادم که دارم میرم جایی...
با تاکسی رفتم دم در بیمارستان. اومدم برم داخل بیمارستان که دیدم یک پسر داره گریه می‌کنه! یکم که دقت کردم دیدم بلندی موهاش دقیقا مثل یونگیه!!! اومدم نزدیک و صدا زدم:"یونگی؟؟؟" سرشو آورد بالا... دقیقا همون پسر آروم بود. دقیقا *یونگی*بود... نشستم کنارش و با نگرانی گفتم:"یونگی؟؟؟؟؟ تو داری گریه میکنی؟؟؟چیشده؟؟؟" کل صورتش خیس اشک بود لبخند زد و گفت:"خوشگل شدی!" راستش الان که دیدمش دیگه اون حس تنفر رو نداشتم... الان دلم براش می‌سوخت چون اون آسیب دیده بود...
ادامه داد:" لباستو دوست داشتی؟؟ فردا شب ، روز انتقامه... روزی که بعدش دیگه قرار نیست با هم حرف بزنیم، همون‌طور که خودت خواسته بودی! چه حسی داری؟" راستش وقتی به یاد آوردم که توی قرارداد گفتیم دیگه با هم حرف نمیزنیم ناراحت شدم و یه جورایی دلم شور میزد چون اون خیلی تنها میشد... گفتم:"شاید لازم باشه یه سری چیزا رو داخل قرارداد تغییر بدیم.... حالا اون رو فعلا ولش کن چرا داری گریه میکنی؟؟ حال مامانت خوبه؟؟" جواب داد:" یوری... میشه بغلم کنی؟؟" این دردناک ترین جمله ای بود که میتونستم از یونگی بشنوم! برای اولین بار با خواست خودم و دور از نقش بازی کردن بغلش کردم...*
همون لحظه اون‌‌وو از یک ماشین پیاده شد و اومد نزدیک ما! جوری تعجب کرده بود که چشماش گرد شده بود... بدون توجه به اون آدم به یونگی گفتم:"گریه کردن اصلا چیز بدی نیست... گریه کن یونگی! خودتو خالی کن." یهو گریه های یونگی اوج گرفت و گفت:" ترکم نکن باشه؟؟؟" همون‌طور که اشک‌هام سرازیر میشد گفتم:" جایی نمی‌رم...ترکت نمیکنم! پیشت میمونم!"

نظری ندارید؟؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۰)

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁵"اوه نه...مامان!!" سریع سمت در ...

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁴ جانننننن؟؟؟؟؟ بوسههههه؟؟؟ روی ...

تو رو با قلبم دوست ندارم چون که وایمیسته..تو رو با بدنم دوست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط