★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p³
★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p³
"آره مثلا خیانت شین هه به اونوو!!" وقتی اینو شنیدم دوکبوکی پرید تو گلوم و شروع به سرفه کردم بهتر که شدم گفتم:"مگه شین هه به اونوو خیانت کردهههه؟؟؟" با پوزخند جواب داد:"آره تازه اینکه چیزی نیست از همه ی اکیپ آتو دارم... چند تا فیلم خیانت. خنجر زدن های از پشت به دوست که هنوز لو نرفته. پول دادن برای اذیت کردن دوستات و کلی چیز دیگه"
من واقعا فکر نمیکردم یک اکیپ به این خوبی این همه به هم بدی کرده باشند تازه اونم مخفیانه... یک چیزی که برام سوال شده بود این بود که یونگی با اونا فرق داشت یا اون هم به دوستاش بدی کرده بود؟؟البته همین حالا قصد نابود کردنشون رو داشت و این بدی بزرگی بود! تا بعد از ظهر داخل اون رستوران راجب جزئیات قرارداد و معامله صحبت کردیم... برای اینکه قرار بود نقش دوست دختر دوست پسر هم رو بازی کنیم یکم راجب هم توضیح دادیم و یک سری از راز هامون رو به هم گفتیم که شناخت بیشتری به هم داشته باشیم.
هنوز ازش متنفر بود و دشمنم بود به همین دلیل توی قرارداد گفتیم که بعد ماموریت به هیچ وجه با همدیگه حتی صحبت هم نمیکنیم و دو تا همکلاسی غریبه میمونیم...
وقتی داشتم برمیگشتم خونه برادر کوچکترم بهم زنگ زد. جواب که دادم با داد های مامان و بابا مواجه شدم و برادرم که با صدای لرزون گفت:"یوریییییی امروز نیا خونهههه دعوا شدهههههه مامان میخواد از خونه برهههه بابا هم لج کردهههه" به خاطر اینکه صداش رو بشنوم داد میزد و از همین خندم گرفته بود، گفتم:"باشه من میرم خونه داهیون تو هم اگه دوست داشتی از خونه فرار کن و بیا پیش ما. فقط قبلش با برادر داهیون هماهنگ باش" وقتی مامان بابا دعوا میکردن نباید داخل خونه میرفتیم... بنابراین تاکسی گرفتم و به سمت خونهی داهیون حرکت کردم!
یونگی:
وارد خونمون شدم. مامانم اومد پیشم:"یونگی پسرم اومدی؟؟دوستت اومده اینجا!" مامانم سرفه میکرد چون بیمار بود اما همیشه سرزنده کنارم بود... وقتی گفت دوست با خودم گفتم یوری هست و ممکنه سوالی برای به وجود اومده باشه اما وقتی رفتم داخل سالن با شین هه مواجه شدم! یک لبخند مصنوعی زدم و گفتم:"اوووو شین هه چطوری؟؟؟" با ناراحتی جواب داد:"سلام... در جریان هستی با اونوو چیکار کردی یونگی؟؟" گفتم:"چون باهام بد صحبت کرد" نفس عمیق کشید ولی چیزی نگفت... بعد چند دقیقه سکوت گفت:"اون دخترهی لوس امروز همش کنار تو بود! چرا؟؟ باهاش دوست شدی؟؟ کلا عادت دارید با آدمای فقیر یا لوس با حتی آدمای حوصله سر بر دوستی کنی نه؟؟" نگاهش کردم...لبخند زدم! هیچی نگفتم چون جوابش رو روز تولدش میفهمید*
یوری:
وقتی رسیدم خونهی داهیون یکم باهاش فیزیک و شیمی کار کردم طوری که دیگه شب شده بود...
یکم بعدش دیدم برادرم با برادر داهیون اومدن پس تصمیم گرفتیم غذا بخوریم. بعد خوردن غذا یکم پیش هم فیلم دیدیم و بعد خوابیدیم
صبح با ساعت وحشتناک داهیون از خواب پریدم چون خیلی صدای ساعت بلند و ازار دهنده بود...
داخل تاکسی تو راه دانشکده همه چیز رو برای داهیون تعریف کردم و اون تعجب کرده بود و نمیدونست چی باید بگه
بعد اینکه رسیدیم و وارد کلاس شدیم یهو یک نفر دستشو دور کمرم حلقه کرد وقتی برگشتم دیدم یونگیه!!! با عشق و خوشحالی نگام میکرد گفت:"سلام عشقم... خوبی؟؟ تازه رسیدی؟؟" وقتی دیدم کل کلاس و اکیپ اونوو دارن نگاهم میکنن یکم خجالت کشیدم ولی خجالت در این ماموریت معنایی نداشت... گفتم:"سلام عزیزم خوبم تو چطوری؟... اره تازه رسیدم موقعی که اومدم کجا بودی؟؟" بهم حق بدید که توی اینکه نشون بدم عاشقم موفق نباشم چون من تاحالا رابطه نداشتم... بهم اروم گفت:"رفته بودم سیگار بکشم با دوستام" تقریبا داشتم موفق میشدم به یونگی عاشقانه نگاه کنم وقتی اینو گفت به اکیپ اون ها نگاه کردم و دست تکون دادم
اونا هم احترام گذاشتن و دست تکون دادن...
به یونگی گفتم:"عشقم امروز میخوای با دوستات بریم بیرون؟یکم با هم آشنا میشیم، قبول داری؟؟" یونگی که انگار از پیشنهادم واقعا خوشش اومده بود گفت:"چرا که نه... مگه نه بچه ها؟؟" اونا هم تایید کردن، شین هه پیشنهاد داد:"نظرتون راجب یک مهمونی خونه ما چیه؟؟" ما تایید کردیم و قرار شد امشب خونه ی شین هه باشیم... واقعا میخواستم به مامانم همه چیز رو بگم تا اینجوری بزاره شب بیرون باشم!
یونگی بغلم نشست و وقتی کلاس شروع شد یک نوشته داخل کاغذ بهم داد کاغذ رو باز کردم نوشته بود* امشب خودت رو برای بوسه آماده کن* جانننننن؟؟؟؟؟ بوسههههه؟؟؟
منتظر پارت بعد باشید!
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
"آره مثلا خیانت شین هه به اونوو!!" وقتی اینو شنیدم دوکبوکی پرید تو گلوم و شروع به سرفه کردم بهتر که شدم گفتم:"مگه شین هه به اونوو خیانت کردهههه؟؟؟" با پوزخند جواب داد:"آره تازه اینکه چیزی نیست از همه ی اکیپ آتو دارم... چند تا فیلم خیانت. خنجر زدن های از پشت به دوست که هنوز لو نرفته. پول دادن برای اذیت کردن دوستات و کلی چیز دیگه"
من واقعا فکر نمیکردم یک اکیپ به این خوبی این همه به هم بدی کرده باشند تازه اونم مخفیانه... یک چیزی که برام سوال شده بود این بود که یونگی با اونا فرق داشت یا اون هم به دوستاش بدی کرده بود؟؟البته همین حالا قصد نابود کردنشون رو داشت و این بدی بزرگی بود! تا بعد از ظهر داخل اون رستوران راجب جزئیات قرارداد و معامله صحبت کردیم... برای اینکه قرار بود نقش دوست دختر دوست پسر هم رو بازی کنیم یکم راجب هم توضیح دادیم و یک سری از راز هامون رو به هم گفتیم که شناخت بیشتری به هم داشته باشیم.
هنوز ازش متنفر بود و دشمنم بود به همین دلیل توی قرارداد گفتیم که بعد ماموریت به هیچ وجه با همدیگه حتی صحبت هم نمیکنیم و دو تا همکلاسی غریبه میمونیم...
وقتی داشتم برمیگشتم خونه برادر کوچکترم بهم زنگ زد. جواب که دادم با داد های مامان و بابا مواجه شدم و برادرم که با صدای لرزون گفت:"یوریییییی امروز نیا خونهههه دعوا شدهههههه مامان میخواد از خونه برهههه بابا هم لج کردهههه" به خاطر اینکه صداش رو بشنوم داد میزد و از همین خندم گرفته بود، گفتم:"باشه من میرم خونه داهیون تو هم اگه دوست داشتی از خونه فرار کن و بیا پیش ما. فقط قبلش با برادر داهیون هماهنگ باش" وقتی مامان بابا دعوا میکردن نباید داخل خونه میرفتیم... بنابراین تاکسی گرفتم و به سمت خونهی داهیون حرکت کردم!
یونگی:
وارد خونمون شدم. مامانم اومد پیشم:"یونگی پسرم اومدی؟؟دوستت اومده اینجا!" مامانم سرفه میکرد چون بیمار بود اما همیشه سرزنده کنارم بود... وقتی گفت دوست با خودم گفتم یوری هست و ممکنه سوالی برای به وجود اومده باشه اما وقتی رفتم داخل سالن با شین هه مواجه شدم! یک لبخند مصنوعی زدم و گفتم:"اوووو شین هه چطوری؟؟؟" با ناراحتی جواب داد:"سلام... در جریان هستی با اونوو چیکار کردی یونگی؟؟" گفتم:"چون باهام بد صحبت کرد" نفس عمیق کشید ولی چیزی نگفت... بعد چند دقیقه سکوت گفت:"اون دخترهی لوس امروز همش کنار تو بود! چرا؟؟ باهاش دوست شدی؟؟ کلا عادت دارید با آدمای فقیر یا لوس با حتی آدمای حوصله سر بر دوستی کنی نه؟؟" نگاهش کردم...لبخند زدم! هیچی نگفتم چون جوابش رو روز تولدش میفهمید*
یوری:
وقتی رسیدم خونهی داهیون یکم باهاش فیزیک و شیمی کار کردم طوری که دیگه شب شده بود...
یکم بعدش دیدم برادرم با برادر داهیون اومدن پس تصمیم گرفتیم غذا بخوریم. بعد خوردن غذا یکم پیش هم فیلم دیدیم و بعد خوابیدیم
صبح با ساعت وحشتناک داهیون از خواب پریدم چون خیلی صدای ساعت بلند و ازار دهنده بود...
داخل تاکسی تو راه دانشکده همه چیز رو برای داهیون تعریف کردم و اون تعجب کرده بود و نمیدونست چی باید بگه
بعد اینکه رسیدیم و وارد کلاس شدیم یهو یک نفر دستشو دور کمرم حلقه کرد وقتی برگشتم دیدم یونگیه!!! با عشق و خوشحالی نگام میکرد گفت:"سلام عشقم... خوبی؟؟ تازه رسیدی؟؟" وقتی دیدم کل کلاس و اکیپ اونوو دارن نگاهم میکنن یکم خجالت کشیدم ولی خجالت در این ماموریت معنایی نداشت... گفتم:"سلام عزیزم خوبم تو چطوری؟... اره تازه رسیدم موقعی که اومدم کجا بودی؟؟" بهم حق بدید که توی اینکه نشون بدم عاشقم موفق نباشم چون من تاحالا رابطه نداشتم... بهم اروم گفت:"رفته بودم سیگار بکشم با دوستام" تقریبا داشتم موفق میشدم به یونگی عاشقانه نگاه کنم وقتی اینو گفت به اکیپ اون ها نگاه کردم و دست تکون دادم
اونا هم احترام گذاشتن و دست تکون دادن...
به یونگی گفتم:"عشقم امروز میخوای با دوستات بریم بیرون؟یکم با هم آشنا میشیم، قبول داری؟؟" یونگی که انگار از پیشنهادم واقعا خوشش اومده بود گفت:"چرا که نه... مگه نه بچه ها؟؟" اونا هم تایید کردن، شین هه پیشنهاد داد:"نظرتون راجب یک مهمونی خونه ما چیه؟؟" ما تایید کردیم و قرار شد امشب خونه ی شین هه باشیم... واقعا میخواستم به مامانم همه چیز رو بگم تا اینجوری بزاره شب بیرون باشم!
یونگی بغلم نشست و وقتی کلاس شروع شد یک نوشته داخل کاغذ بهم داد کاغذ رو باز کردم نوشته بود* امشب خودت رو برای بوسه آماده کن* جانننننن؟؟؟؟؟ بوسههههه؟؟؟
منتظر پارت بعد باشید!
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
- ۸۶۴
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط