فیک تهیونگ
شریک من
پارت۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روستا اروم بود.از اون ارامش هایی که فقط در صبح های مه الود پیدا میشه.
صدای خروس ها با نسیم قتطی می شود و بوی نان تازه از خانه ها بیرون میزند.
ویو ماریان
از صبح که از خواب بیدار شدم کسی خونه نبود یه سکوت خاصی همه جا را فرا گرفته بود.ارامش قبل از طوفان.از صبح یه دلشوره عجیبی داشتم نمیدونم چرا.....که ظهر با صدای باز شدن در خونه از جا پریدم ...دیدم مامانم دوباره مثل همیشه صورتش کبوده و خو.ن تازه روی صورتشه معلوم بود دوباره دعوا کردن فورا رفتم پیش مامانم اونم منا گرفت تو بغش پدرم هم رفت سمت اتاق و چمدونشا برداشت و لباسا شا میریخت توش.
$ینی چی که میری؟ این کارا برای چیه ها؟ماچی؟ماریان چی ؟
سوهو حتی نیم نگاهی هم نداخت و به گفت
£از همون اول هم ازدواج ما اشتباه بود.من برای این زندگی ساخته نشدم.این روستا،ااین فقر،این محدویت داره خفم میکنه.
ماریان یک قدم میاد جلو
بابا....(بغض)
سوهو برگشت نگاهش سرد و خسته بود.
£تو هم مثل اون مادرتی..ضعیف،وابسته نمیخام ایندما با بی مصرف هایی مثل شما حدر بدم.
سوهو رفت.بدون هیچ خدافظی.
با اون حرف هایی زد اون شب چیزی درون ماریان شکست چیزی که هرگز درست نشدنی بود.
سال ها گذشت و ماریان با تلاش شبانه روزی بورسیه گرفت و به امریکا رفت.غربت سخت بود،اما درد رها شدن سخت تر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه💯🫀🫀
پارت۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روستا اروم بود.از اون ارامش هایی که فقط در صبح های مه الود پیدا میشه.
صدای خروس ها با نسیم قتطی می شود و بوی نان تازه از خانه ها بیرون میزند.
ویو ماریان
از صبح که از خواب بیدار شدم کسی خونه نبود یه سکوت خاصی همه جا را فرا گرفته بود.ارامش قبل از طوفان.از صبح یه دلشوره عجیبی داشتم نمیدونم چرا.....که ظهر با صدای باز شدن در خونه از جا پریدم ...دیدم مامانم دوباره مثل همیشه صورتش کبوده و خو.ن تازه روی صورتشه معلوم بود دوباره دعوا کردن فورا رفتم پیش مامانم اونم منا گرفت تو بغش پدرم هم رفت سمت اتاق و چمدونشا برداشت و لباسا شا میریخت توش.
$ینی چی که میری؟ این کارا برای چیه ها؟ماچی؟ماریان چی ؟
سوهو حتی نیم نگاهی هم نداخت و به گفت
£از همون اول هم ازدواج ما اشتباه بود.من برای این زندگی ساخته نشدم.این روستا،ااین فقر،این محدویت داره خفم میکنه.
ماریان یک قدم میاد جلو
بابا....(بغض)
سوهو برگشت نگاهش سرد و خسته بود.
£تو هم مثل اون مادرتی..ضعیف،وابسته نمیخام ایندما با بی مصرف هایی مثل شما حدر بدم.
سوهو رفت.بدون هیچ خدافظی.
با اون حرف هایی زد اون شب چیزی درون ماریان شکست چیزی که هرگز درست نشدنی بود.
سال ها گذشت و ماریان با تلاش شبانه روزی بورسیه گرفت و به امریکا رفت.غربت سخت بود،اما درد رها شدن سخت تر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه💯🫀🫀
- ۸۹۷
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط