روز های من با خانم رز 💕💙
روز های من با خانم رز 💕💙
پارت سوم : زندگی نامه
از زبان راوی:
گروه امداد ماریا رو به بیمارستان بردن
نیکلاس تازه شان و سال رو از هم جدا کرده بود
اوضاع خوب نبود ...
در بیمارستان :
-اوعع!اوعع!*مثلاً گریه ی نوزاده 🤣*
ماریا بیهوش مونده بود و پرستار املیا کوچولو رو برده بود تا باباشو ببینه 🥹💖*و این جوری بود که امی به دنیا اومد☺️💖*
وقتی نیکلاس دختر کوچولوش رو دید از تعجب خشکش زد !
+چون امی شش ماهه به دنیا اومده بود و خیلی ریزه میزه بود😅❤️ پرستار گفت که ده دقیقه بعد میاد تا امی رو ببره پیش مامانش تا شیر بخوره 😛
* الان زمان حاله ☺️💖*
- و اینجوری بود که به خاطر دعوای اون روز من مشکلات زیادی برام پیش اومد... تا دو ماه بعد نیاز به اکسیژن داشتم ، هنوزم مشکل دارم و نمی تونم نفسمو حبس کنم 🫠
مامانمم ریه آسیب دید و وقتی دو ساله بودم از دنیا رفت 😕
و بعد اون فرمانروایی ما سقوط کرد و بعد من اومدم توی سگا با همون جزیره ی فرشته و بعد سونیکو دیدم و...
-هوی امی ! دیگه خیلی داری خلاصه می کنی😅
بزار بقیه ی زندگی نامه رو بخونیم !
- هوف ... اوکی باشه 🙃💕
ادامه ی زندگی نامه سرزمین الهه گان :
ماریا در حال راه رفتن : امی جانم تو بالاخره کی می خوای قدرت ذهنتو یاد بگیری ؟ بعد از من باید تو ملکه بشی ها !
امی پایش را به زمین کوبید : اما من ملکه شدن رو دوست ندارم 😕 دلم می خواد برم بیرون
ماریا خندید : بهش عادت می کنی دخترم *لبخند*
-اوهو اوهو ! *به خاطر ریه شه ... نیاز به اسپری هوا داره☹️*
امی به سمت ماریا دوید : مامان ! صبر کن ! الان برات میارمش!
کمی بعد ...
-امی جانم ! من نمی خوام بهت زور کنم ولی تو باید ... اوهو اوهو ... باید فرمانروایی سرزمینمون رو به عهده ... اوهو اوهو ...
بگیری ! من نگرانتم ...
پایانـ پارتـ سومـ ☺️🍓
امیدوارمـ خوشتونــــ ❤️ ــ اومدهـ باشهـ 😇 🍓
سوالـ پستــــــ 💌 ـــ : بهـ نظرتونـ امیـ تویـ اینـ آخرا چند سالهـ بود؟🤨
نظرتونـ رو تویـ کامنتـ برامـ بنویسینـ 🤗💝
پارت سوم : زندگی نامه
از زبان راوی:
گروه امداد ماریا رو به بیمارستان بردن
نیکلاس تازه شان و سال رو از هم جدا کرده بود
اوضاع خوب نبود ...
در بیمارستان :
-اوعع!اوعع!*مثلاً گریه ی نوزاده 🤣*
ماریا بیهوش مونده بود و پرستار املیا کوچولو رو برده بود تا باباشو ببینه 🥹💖*و این جوری بود که امی به دنیا اومد☺️💖*
وقتی نیکلاس دختر کوچولوش رو دید از تعجب خشکش زد !
+چون امی شش ماهه به دنیا اومده بود و خیلی ریزه میزه بود😅❤️ پرستار گفت که ده دقیقه بعد میاد تا امی رو ببره پیش مامانش تا شیر بخوره 😛
* الان زمان حاله ☺️💖*
- و اینجوری بود که به خاطر دعوای اون روز من مشکلات زیادی برام پیش اومد... تا دو ماه بعد نیاز به اکسیژن داشتم ، هنوزم مشکل دارم و نمی تونم نفسمو حبس کنم 🫠
مامانمم ریه آسیب دید و وقتی دو ساله بودم از دنیا رفت 😕
و بعد اون فرمانروایی ما سقوط کرد و بعد من اومدم توی سگا با همون جزیره ی فرشته و بعد سونیکو دیدم و...
-هوی امی ! دیگه خیلی داری خلاصه می کنی😅
بزار بقیه ی زندگی نامه رو بخونیم !
- هوف ... اوکی باشه 🙃💕
ادامه ی زندگی نامه سرزمین الهه گان :
ماریا در حال راه رفتن : امی جانم تو بالاخره کی می خوای قدرت ذهنتو یاد بگیری ؟ بعد از من باید تو ملکه بشی ها !
امی پایش را به زمین کوبید : اما من ملکه شدن رو دوست ندارم 😕 دلم می خواد برم بیرون
ماریا خندید : بهش عادت می کنی دخترم *لبخند*
-اوهو اوهو ! *به خاطر ریه شه ... نیاز به اسپری هوا داره☹️*
امی به سمت ماریا دوید : مامان ! صبر کن ! الان برات میارمش!
کمی بعد ...
-امی جانم ! من نمی خوام بهت زور کنم ولی تو باید ... اوهو اوهو ... باید فرمانروایی سرزمینمون رو به عهده ... اوهو اوهو ...
بگیری ! من نگرانتم ...
پایانـ پارتـ سومـ ☺️🍓
امیدوارمـ خوشتونــــ ❤️ ــ اومدهـ باشهـ 😇 🍓
سوالـ پستــــــ 💌 ـــ : بهـ نظرتونـ امیـ تویـ اینـ آخرا چند سالهـ بود؟🤨
نظرتونـ رو تویـ کامنتـ برامـ بنویسینـ 🤗💝
- ۴۱
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط