{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بیداری

#بیداری

فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است ک غذا برایش می آورد.
از آن شب ب بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم ک چرا جانش را نگرفتی!!!

حکایت خیلیاست
دیدگاه ها (۲)

#بیداریشیخ کودکی دید که در گِل افتادهگفت :نصایح بزرگان را گو...

خخخ

#بیداریﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺑﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺧﻨﺪﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖﮐ...

ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﯾﺴﺖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻫﯿﭻﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖﮔﻠﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ،ﻣﻘﺼﺮ...

#تـــرک_نمــاز ✍ #پیامبر_اکرم صلی الله علیه وآله: هرگاه کسی ...

کلدی و کشف دانه قهوه 👇قهوه نوشیدنی بسیار پرطرفدار دنیا است ک...

خیلی خیلی قشنگه حتما بخونآیا تفسیر آیه‌الکرسی را می‌دانی؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط