{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نازنین آمد و دستی

نازنین آمد و دستی
به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده
بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را
به خیالی خوش کرد
خواب خورشید
به چشم شب یلدا
زد و رفت


درد بی عشقی ما
دید و دریغش آمد
آتش شوق
درین جان شکیبا
زد و رفت


خرمن سوخته ی ما
به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و
در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی طوفانی ام
اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا
که به دریا زد و رفت


بود آیا که ز دیوانه ی خود
یاد کند
آن که زنجیر به پای
دل شیدا زد و رفت


سایه آن چشم سیه
با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و
به صحرا زد و رفت


-----------------
هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۱)

دلنوشته هایم مخاطب خاص ندارد, اما تا دلت بخواهدهمدرد دارد د...

دلم تغییر می خواهد و عشقی سیر می خواهد تو را در خواب می بینم...

صادق هدایت:وقتی دیدم درشکه را اسب میکشد و انعام را درشکه چی ...

کـاش مـی فـهـمیـدی ....قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر ب...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

پارت ۲۶ناروتو با استرس داشت وسایلش را جمع میکرد.در دید ساسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط