{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۶

پارت ۲۶

ناروتو با استرس داشت وسایلش را جمع میکرد.
در دید ساسکه، غیر قابل انکار بود که چجوری موقع اشاره کردن به ندیمه اش، دستش میلرزید.
ابروهای بورش توی هم رفته بودند، لحظات نادر از اضطراب ناروتو چون بالاخره خبر شورش در کشورش به گوشش رسیده بود.
ساسکه تقریبا مجبور شد زبانش را از داخل گاز بگیرد تا بلند فحش ندهد، حتی سه روز هم نشده بود که ناروتو انجا مانده بود و حالا اعتراض‌؟
برای ساسکه غیر قابل تحمل و خفه کننده بنظر میرسید که چطور هر خوشحالی کوچک‌شان در انتها مثل دانه های شن از بین انگشت هایش لیز میخورد.
انگار نمیتوانست ان را نگه دارد.
و او میدانست که ناروتو هم دست کمی از خودش ندارد. ناراحتی پسر بلوند از چیزی جسمی خلاصه نمیشد، ان را از جایی عمیق تر توی سینه اش بروز میداد.

N:"...ساسکه"

ساسکه به خودش امد، سریع چشم هایش را به ناروتو داد.
هر دویشان چند لحظه به هم نگاه کردند. ساسکه چشم های ناروتو را بررسی کرد.
دور چشم خندان ناروتو، مژه هایش که دور چشم او را قاب گرفته بودند، دایره های درشت اقیانوسی رنگ و نقطه ی تیره ی مردمک ها در وسط...و او سعی کرد چشم های ناروتو را به خاطر بسپارد.
فورا از این کارش پشیمان شد.
ناروتو قرار بود برگردد، درست است؟ قرار بود دوباره همدیگر را ببینند و حرف بزنند. ساسکه به زور به خودش قبولاند.
Sa:"بله؟"

ناروتو اب دهانش را قورت داد، انگار برای گفتن چیزی مثل راز اماده میشد. ساسکه ناگهان فهمید ناخوداگاه دست هایش را از انتظار مشت کرده.
N:"...من"
ناروتو میخواست 'آن' بگوید.
ساسکه این را از مردمک های لرزان و تردید توی حرف های ناروتو تشخیص میداد.
دوستش، میخواست اعتراف کند.
این درد اور بود، برای ساسکه. جوری که ناروتو داشت سعی میکرد کلمات را سر هم کند قبل از اینکه زیادی دیر شود. انگار مطمئن نبود فرصت دیگری برای گفتن ان کلمات وجود داشته باشد.

ولی برق نامحسوسی از تعجب و ناامیدی توی صورت ساسکه برق زد،
وقتی چیزی که انتظارش را داشت از دهان ناروتو بیرون نیامد.

N:"من ممنونم. بخاطر ناهار و اتاق و اینا، تو هم بیا یبار."

فقط تشکر بابت چیزهایی که لیاقت بیشتر از انها را داشت و یک تعارف کوچک.
اینطور نبود که ناروتو نخواهد ان کلمات را بگوید،
او ساسکه را دوست داشت. بارها و بارها خالصانه.
ولی چیزی مثل ترس زنجیر سیاهی را بین انها انداخته بود.
ترس از مجازات
ترس از آینده

'همجنسگرایی جرم است'، البته.
همه میدانستند و شکی در ان نبود.
قانونی که پادشاه توبیراما به مردم گفته بود.
نه، نگفته بود. او کاملا مجبور کرده بود و به همه فهمانده بود که پیروی از این قانون اجباری خواهد بود.
تا قبل از ان، هیچکس ایده ی همجنسگرایی را در ذهنش نمیپروراند.
هیچ چیز عجیب یا غیر عادی نبود و همه ی 'عشق های بی پایان' فقط دوستی بود، نه بیشتر.

تا اینکه توبیراما این نشانه ها را جایی دید.
جایی در خود قصر، او دید.
که دو نفر [یک جنس، یک نوع] از این چرخه خارج شده و پا به چیزی فراتر میگذارند.
پس قانون تصویب شد. 'همجنسگرایی ممنوع. حکم اعدام برای هر طبقه ی اجتماعی"
دیدگاه ها (۱۱)

بقیش و حالا این، گردن ساسکه و ناروتو را هم فشار میداد.انها پ...

بقیشوقتی پشتش دیوار سفت اتاق اوبیتو را لمس کرد، انگشت هایش ی...

پارت ۲۶ تو این ویسگون بشه با این محدودیتشتالاپ!قلب کاکاشی اف...

پارت ۴۲ناروتو، تا جایی که میتوانست جلوی خودش را گرفت تا ان پ...

پارت ۱۶ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط