{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۳

پارت ۴۳
+ ا/ت
بیمارستان خصوصی مافیا...
ساکت‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم.
دیوارهای سفید.
بوی الکل.
و سکوتی که هر چند ثانیه، با صدای دستگاه‌های پزشکی شکسته می‌شد.
روی صندلی فلزی روبه‌روی اتاق عمل نشسته بودم.
دستام هنوز از خون جونگکوک رنگ گرفته بودن.
هرچقدر می‌شستم...
انگار پاک نمی‌شدن.
به کف دستم خیره مونده بودم که صدای مینهو کنارم بلند شد.
(/) مینهو: — چیزی نخوردی، درسته؟
بدون اینکه نگاش کنم، آروم گفتم:
+: — اشتها ندارم...
مینهو یه بطری آب جلوم گرفت.
(/): — اگه رئیس بیدار شه و ببینه خودتو این شکلی کردی...
اول منو می‌کشه.
بی‌اختیار لبخند خیلی کمرنگی زدم.
همیشه همین بود...
حتی وسط بدترین شرایط هم سعی می‌کرد فضا رو سبک‌تر کنه.
چند دقیقه بعد...
درِ اتاق عمل باز شد.
دکتر ماسکش رو پایین کشید.
قلبم ایستاد.
+: — حالش...؟
دکتر لبخند آرومی زد.
دکتر: — گلوله از بازوش رد شده بود. خون زیادی از دست داده، اما خوشبختانه به عضو حیاتی نخورده.
نفسی که چند ساعت توی سینه‌م حبس شده بود، بالاخره بیرون اومد.
اشکام بی‌اختیار سرازیر شدن.
مینهو هم آروم چشم‌هاشو بست.
(/): — خدا رو شکر...
دکتر ادامه داد:
دکتر: — ولی باید استراحت کنه. حداقل تا فردا کسی مزاحمش نشه.
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، من پرسیدم:
+: — فقط... می‌تونم ببینمش؟
دکتر چند لحظه مکث کرد.
بعد سرش رو تکون داد.
دکتر: — فقط چند دقیقه.
...
در اتاق رو آروم باز کردم.
نور اتاق کم بود.
جونگکوک روی تخت خوابیده بود.
سرمش وصل بود.
بازوی چپش کامل باندپیچی شده بود.
برای اولین بار...
اون مردی که همیشه شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید...
آروم و بی‌دفاع خوابیده بود.
آروم کنار تخت نشستم.
دستم رو روی دست سالمش گذاشتم.
زیر لب گفتم:
+: — احمق...
قرار نبود این‌همه خودتو به خطر بندازی...
سکوت...
فقط صدای منظم دستگاه ضربان قلب.
خواستم دستم رو بکشم...
که ناگهان...
انگشت‌های جونگکوک خیلی آروم دور دستم حلقه شد.
خشکم زد.
چشم‌هاش هنوز بسته بودن.
اما با صدایی گرفته و خواب‌آلود زمزمه کرد:
-: — ...گفتم که...
مگه قول ندادی...
از کنارم نری؟
اشک از گوشه چشمم پایین اومد.
دستم رو محکم‌تر گرفتم.
+: — نرفتم...
اینجام.
و این بار...
هیچ‌جا نمی‌رم.
جونگکوک، بدون اینکه حتی چشم‌هاش رو باز کنه...
لبخند خیلی محوی زد.
و برای اولین بار بعد از اون شب خونین...
هر دومون فهمیدیم...
هنوز فرصت داریم تا کنار هم بجنگیم.
پایان پارت ۴۳... 🤍🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۴+ ا/تصبح روز بعد...نور کم‌رنگ خورشید از بین پرده‌ها و...

پارت ۴۵+ ا/تسکوت...اون‌قدر سنگین بود که حتی صدای دستگاه کنار...

پارت ۴۲+ ا/ت«جونگکوک!!»دستم رو دور بازوش انداختم تا نیفته.بد...

پارت ۴۱+ ا/تنفسم بند اومده بود.صدای شلیک‌ها یکی بعد از دیگری...

مهمونی پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط