پارت ۴۵
پارت ۴۵
+ ا/ت
سکوت...
اونقدر سنگین بود که حتی صدای دستگاه کنار تخت هم بلندتر از همیشه به نظر میرسید.
جونگکوک چند ثانیه به زمین خیره موند.
بعد آروم پرسید:
-: — انبار شماره چند؟
(/) مینهو: — سه.
همونی که اسناد انتقال پول اونجا نگهداری میشد.
اخم جونگکوک عمیقتر شد.
-: — نگهبانها؟
(/): — دو نفر کشته شدن...
یکی هم ناپدید شده.
دیگه مطمئنیم اتفاقی نبوده.
یکی از داخل، راه رو براشون باز کرده.
نفسم بند اومد.
«یکی از داخل...»
یعنی یه خائن.
کسی که هر روز کنار خودشون بوده.
جونگکوک نگاهش رو از مینهو گرفت و به پنجره دوخت.
آروم گفت:
-: — اسم همه کسایی که دیشب شیفت بودن رو بیار.
(/): — آمادهست.
جونگکوک سر تکون داد.
-: — هیچکس از عمارت خارج نشه.
تا وقتی نفهمیدیم خائن کیه...
هیچکس.
مینهو تأیید کرد.
(/): — فهمیدم، رئیس.
همین که خواست از اتاق بیرون بره...
جونگکوک دوباره صداش زد.
-: — مینهو...
مینهو برگشت.
-: — ا/ت از این لحظه...
تنها نمیمونه.
قلبم یه لحظه ایستاد.
(/): — منظورتون محافظه؟
-: — نه...
دو محافظ.
بیستوچهارساعته.
اعتراض کردم.
+: — جونگکوک، لازم نیست...
من—
قبل از اینکه حرفم تموم بشه، نگاهم کرد.
اون نگاه آروم...
ولی محکم.
-: — دیشب فهمیدم اگه یه لحظه از چشمم دور بشی...
ممکنه از دستت بدم.
دیگه ریسک نمیکنم.
حرفی برای گفتن نداشتم.
مینهو لبخند کمرنگی زد.
(/): — باشه رئیس.
خودم انتخابشون میکنم.
در بسته شد.
دوباره فقط من و جونگکوک موندیم.
چند ثانیه سکوت بود.
بعد آروم گفتم:
+: — اینهمه مراقبم نباش...
احساس میکنم زندانی شدم.
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد.
-: — اگه زندانم این باشه که هر روز ببینمت...
خودم هم حاضرم زندانی بشم.
گونههام داغ شد.
با خجالت نگاهم رو ازش گرفتم.
زیر لب غر زدم:
+: — حتی وقتی زخمیای هم بلدی خجالتم بدی...
جونگکوک آروم خندید.
اما درست همون لحظه...
صدای ویبرهی گوشی مینهو که روی میز جا مونده بود، بلند شد.
روی صفحه فقط یک پیام دیده میشد.
«مرحله اول انجام شد. دختر هنوز زنده است.»
خون توی رگهام یخ زد.
دختر...
من بودم؟
و مهمتر از اون...
این پیام...
برای چه کسی فرستاده شده بود؟
پایان پارت ۴۵... 🖤
+ ا/ت
سکوت...
اونقدر سنگین بود که حتی صدای دستگاه کنار تخت هم بلندتر از همیشه به نظر میرسید.
جونگکوک چند ثانیه به زمین خیره موند.
بعد آروم پرسید:
-: — انبار شماره چند؟
(/) مینهو: — سه.
همونی که اسناد انتقال پول اونجا نگهداری میشد.
اخم جونگکوک عمیقتر شد.
-: — نگهبانها؟
(/): — دو نفر کشته شدن...
یکی هم ناپدید شده.
دیگه مطمئنیم اتفاقی نبوده.
یکی از داخل، راه رو براشون باز کرده.
نفسم بند اومد.
«یکی از داخل...»
یعنی یه خائن.
کسی که هر روز کنار خودشون بوده.
جونگکوک نگاهش رو از مینهو گرفت و به پنجره دوخت.
آروم گفت:
-: — اسم همه کسایی که دیشب شیفت بودن رو بیار.
(/): — آمادهست.
جونگکوک سر تکون داد.
-: — هیچکس از عمارت خارج نشه.
تا وقتی نفهمیدیم خائن کیه...
هیچکس.
مینهو تأیید کرد.
(/): — فهمیدم، رئیس.
همین که خواست از اتاق بیرون بره...
جونگکوک دوباره صداش زد.
-: — مینهو...
مینهو برگشت.
-: — ا/ت از این لحظه...
تنها نمیمونه.
قلبم یه لحظه ایستاد.
(/): — منظورتون محافظه؟
-: — نه...
دو محافظ.
بیستوچهارساعته.
اعتراض کردم.
+: — جونگکوک، لازم نیست...
من—
قبل از اینکه حرفم تموم بشه، نگاهم کرد.
اون نگاه آروم...
ولی محکم.
-: — دیشب فهمیدم اگه یه لحظه از چشمم دور بشی...
ممکنه از دستت بدم.
دیگه ریسک نمیکنم.
حرفی برای گفتن نداشتم.
مینهو لبخند کمرنگی زد.
(/): — باشه رئیس.
خودم انتخابشون میکنم.
در بسته شد.
دوباره فقط من و جونگکوک موندیم.
چند ثانیه سکوت بود.
بعد آروم گفتم:
+: — اینهمه مراقبم نباش...
احساس میکنم زندانی شدم.
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد.
-: — اگه زندانم این باشه که هر روز ببینمت...
خودم هم حاضرم زندانی بشم.
گونههام داغ شد.
با خجالت نگاهم رو ازش گرفتم.
زیر لب غر زدم:
+: — حتی وقتی زخمیای هم بلدی خجالتم بدی...
جونگکوک آروم خندید.
اما درست همون لحظه...
صدای ویبرهی گوشی مینهو که روی میز جا مونده بود، بلند شد.
روی صفحه فقط یک پیام دیده میشد.
«مرحله اول انجام شد. دختر هنوز زنده است.»
خون توی رگهام یخ زد.
دختر...
من بودم؟
و مهمتر از اون...
این پیام...
برای چه کسی فرستاده شده بود؟
پایان پارت ۴۵... 🖤
- ۲۶۸
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط