مانتومشکی کوتاه..شلوار آبی کم رنگ....شال آبی کاربنی ....خ
مانتومشکی کوتاه..شلوار آبی کم رنگ....شال آبی کاربنی ....خب تیپم که خوب بود....پشت سر عمه و مانداناراه افتادم ....درکه باز کردیم فضای پراز دود نمایان شد عمه ام جاخورد انتظارچنین جای نداشت...ماندانا با بیخیالی وارد شد و به سمت یه پسر قدبلندکه هیکل ورزشی داشت رفت....منم مثل همیشه آروم سلام کردم...دخترای که نشسته بودن یه نگاه کردن و چیزی نگفتن واه خود درگیری داشتن هااا...شانه ی بالا انداختم و بابیخیالی روی اولین مبل نشستم ...هرکسی با دوست پسرش نشسته بود...اروم خودم به عمه ام چسبوندم گفتم:
-اینجادیگه کجاست؟ فکرمیکردم فقط یه جمع خودمونی باشه
-منم این فکرمیکردم .....بیخیال ماچه کارشون داریم
-من حس بدی دارم
- نترس هستم
یکم ازدلشوره ی که داشتم برطرف شد دوست مانداناگفت:
-عزیزم معرفی نمیکنی؟!
ماندانا باناز گفت:
-یوتاب جان و دل آرام ...دل آرام عمه یوتاب
پسره لبخند متینی زدگفت:
-خوشبختم
دل آرام- همچنی
من- مرسی
پسره- منم نیما
بعد اشاره کرد به اون چهارتا پسر....پسرقدکوتاهی که یکم سبزه بود و چهره ای جذاب داشت گفت:
-معرفی میکنم بهترین دوستم ساسان
بعد به پسری که قد بلندبود و پوست گندمی داشت و لاغربود و چهره ای معمولی داشت اشاره کردگفت:
-ایشونم پسرخاله ام دانیال
و بعد پسری که اندام ورزشکاری داشت و چهره ای بانمک را معرفی کرد اسمش پیمان بود و بهترین دوست نیما و درآخر پسری باقدمتوسطی و اندامی لاغر رامعرفی کرد اسمش میلادبود داداش دانیال بود ولی هیچ شباهتی نداشتن...
درآخر دخترا رو معرفی کرد....مهتاب،نرگس،اوا، نفس، رها...
همه درسکوت نشسته بودن که یهو صدای بوقی اومد نیما باخنده پاشد گفت:
-اقای بداخلاق هم تشریف اوردن
رهابلند شد موهاش پشت گوشش انداخت گفت:
-برو دربازکن منم اینجام تاسوپرایزش کنم
نیما خندیدگفت:
-امان ازعشق عاشقی
رهابه بازو نیمازد خندید....دانیال قلیون اورد نزدیک گفت:
-خانوم هابفرماید
منو دل آرام نگاه هم کردیم و من گفتم:
-من فقط باقلیون خودم حال میکنم
دانیال خندیدگفت:
-جووون خب کجاست که ردیفش کنم؟!
کلید ماشین ازدست دل آرام کشیدم و به طرفش دراز کردم گفتم:
-صندوق عقب ....
دانیال چشمکی زد رفت که اخم های نفس رفت توهم...خب به من چه...درباز شد یهووو جیغ رهابلندشد سرم به طرف دربرگردوندم ...پسری چهارشانه باپوستی گندمی با چشم ابروخیلی جذاب دماغ عملی و لب های غنچه ی و ته ریش با موهای که به مد روز زده بود واقعاقشنگ بود باورم نمیشه اولین پسربودکه توی دزفول اینقدر خوشگل بود...باغرور نگاه رهاکرد گفت:
-خوبی
رهابا عشوه گفت:
-اره عشقم
نیما با خنده گفت:
-ایشونم پسرعمو بنده اقا پاشا
نگاهش چرخوند و به من رسید با تعجب نگاهم کرد نیما دستش دراز کرد سمت منو دل آرام گفت:
-دوستان جدیدمون دل آرام خانوم و یوتاب
پوزخند زد ....منم مثل خودش مغرور شدم گفتم:
-خوشبختم
پوزخندش بیشتر شد گفت:
-فکرکنم چشم هام هنو ازدست ندادم
با تعجب نگاه کردم گفتم:
-چی؟
با خونسردی گفت:
-هیچی
خود درگیری داشت هااا....دانیال اومد گفت:
-وااای بیرون سرده...
به طرف اومدگفت:
-اینم تقدیم یوتاب خانوم
با لبخندگفتم:
-دمت گرم داش
خندید گفت:
-چندسالته؟
-بیست
- کوچیکی
- عمه ات کوچیکه
- باشه تسلیم مادربزرگ
زد رو دماغم گفت:
- خواهرکوچولو
دلم با این کلمه لرزید دانیال گفت :
-داداش داری؟
- نه
- پس من داداشت
با خوشحالی گفتم :
-واقعا؟
با لبخندگفت:
-اره
بعدپاشود رفت ...بیخیال جمع شروع کردم به کشیدن قلیون....پسرا و دخترا زود صمیمی شدن و هرکی شوخی میکرد...ساسان بی هوا گفت:
-یوتاب کشتی خودته بسته
دل آرام گفت:
-همیشه اینطوره ...
بعد بهم چشم غره ای رفت گفت:
-بسه زشته
شانه ی با بی خیالی بالاانداختم ...دانیال خندید گفت:
-ولش کنید بابا
دستام اوردم بالا گفتم :
-دارمت داداش
دانیال سرش خم کردگفت:
-مخلصیم خواهرکوچیکه
بعد همه خندیدن....نگاهم به برج زهرمارافتاد...خوشبحال رهاچه عشقی داره...یه لحظه برگشت نگاهم کرد و دلم لرزید بانگاهش....رهارد نگاهش گرفت و به من رسید خودش به پاشاچسبوندگفت:
-عزیزم
پاشا ولی بیخیال رهافقط داشت منونگاه میکرد یه لحظه ترسیدم ازاین نگاه بلند شدم که دل آرام گفت:
-کجا؟
- میرم هوا خوری
دیگ چیزی نگفت....دربازکردم وارد محیط باغ شدم خیلی قشنگ بود....یه لحظه دلم می خواست برای کسی مهم باشم گوشیم گرفتم....توی واس اپ نگاهی به ادلیستم کردم ...روی شماره پیمان متوقف شد ....بهش پی ام دادم :
-سلام
جواب داد:
-سلام
-کجای؟
-خونه..توکجای؟
-من بیرون
-اوکی
دیگ بیخیال پی ام دادن شدم ....یهو گوشیم ازدستم کشیده شد برگشتم که فوشی نثارش کنم که با برج زهرمار روبه رو شدم داشت پی ام هام میخوند با کنایه گفت:
-پس خانوم دوست پسرداره
با اخم گفتم:
-به توچه
با بدجنسی گفت:
-مامانت میدونه اومده همچین جای؟
اخم هام بیشترتوهم کشیدم گفتم:
-اینجادیگه کجاست؟ فکرمیکردم فقط یه جمع خودمونی باشه
-منم این فکرمیکردم .....بیخیال ماچه کارشون داریم
-من حس بدی دارم
- نترس هستم
یکم ازدلشوره ی که داشتم برطرف شد دوست مانداناگفت:
-عزیزم معرفی نمیکنی؟!
ماندانا باناز گفت:
-یوتاب جان و دل آرام ...دل آرام عمه یوتاب
پسره لبخند متینی زدگفت:
-خوشبختم
دل آرام- همچنی
من- مرسی
پسره- منم نیما
بعد اشاره کرد به اون چهارتا پسر....پسرقدکوتاهی که یکم سبزه بود و چهره ای جذاب داشت گفت:
-معرفی میکنم بهترین دوستم ساسان
بعد به پسری که قد بلندبود و پوست گندمی داشت و لاغربود و چهره ای معمولی داشت اشاره کردگفت:
-ایشونم پسرخاله ام دانیال
و بعد پسری که اندام ورزشکاری داشت و چهره ای بانمک را معرفی کرد اسمش پیمان بود و بهترین دوست نیما و درآخر پسری باقدمتوسطی و اندامی لاغر رامعرفی کرد اسمش میلادبود داداش دانیال بود ولی هیچ شباهتی نداشتن...
درآخر دخترا رو معرفی کرد....مهتاب،نرگس،اوا، نفس، رها...
همه درسکوت نشسته بودن که یهو صدای بوقی اومد نیما باخنده پاشد گفت:
-اقای بداخلاق هم تشریف اوردن
رهابلند شد موهاش پشت گوشش انداخت گفت:
-برو دربازکن منم اینجام تاسوپرایزش کنم
نیما خندیدگفت:
-امان ازعشق عاشقی
رهابه بازو نیمازد خندید....دانیال قلیون اورد نزدیک گفت:
-خانوم هابفرماید
منو دل آرام نگاه هم کردیم و من گفتم:
-من فقط باقلیون خودم حال میکنم
دانیال خندیدگفت:
-جووون خب کجاست که ردیفش کنم؟!
کلید ماشین ازدست دل آرام کشیدم و به طرفش دراز کردم گفتم:
-صندوق عقب ....
دانیال چشمکی زد رفت که اخم های نفس رفت توهم...خب به من چه...درباز شد یهووو جیغ رهابلندشد سرم به طرف دربرگردوندم ...پسری چهارشانه باپوستی گندمی با چشم ابروخیلی جذاب دماغ عملی و لب های غنچه ی و ته ریش با موهای که به مد روز زده بود واقعاقشنگ بود باورم نمیشه اولین پسربودکه توی دزفول اینقدر خوشگل بود...باغرور نگاه رهاکرد گفت:
-خوبی
رهابا عشوه گفت:
-اره عشقم
نیما با خنده گفت:
-ایشونم پسرعمو بنده اقا پاشا
نگاهش چرخوند و به من رسید با تعجب نگاهم کرد نیما دستش دراز کرد سمت منو دل آرام گفت:
-دوستان جدیدمون دل آرام خانوم و یوتاب
پوزخند زد ....منم مثل خودش مغرور شدم گفتم:
-خوشبختم
پوزخندش بیشتر شد گفت:
-فکرکنم چشم هام هنو ازدست ندادم
با تعجب نگاه کردم گفتم:
-چی؟
با خونسردی گفت:
-هیچی
خود درگیری داشت هااا....دانیال اومد گفت:
-وااای بیرون سرده...
به طرف اومدگفت:
-اینم تقدیم یوتاب خانوم
با لبخندگفتم:
-دمت گرم داش
خندید گفت:
-چندسالته؟
-بیست
- کوچیکی
- عمه ات کوچیکه
- باشه تسلیم مادربزرگ
زد رو دماغم گفت:
- خواهرکوچولو
دلم با این کلمه لرزید دانیال گفت :
-داداش داری؟
- نه
- پس من داداشت
با خوشحالی گفتم :
-واقعا؟
با لبخندگفت:
-اره
بعدپاشود رفت ...بیخیال جمع شروع کردم به کشیدن قلیون....پسرا و دخترا زود صمیمی شدن و هرکی شوخی میکرد...ساسان بی هوا گفت:
-یوتاب کشتی خودته بسته
دل آرام گفت:
-همیشه اینطوره ...
بعد بهم چشم غره ای رفت گفت:
-بسه زشته
شانه ی با بی خیالی بالاانداختم ...دانیال خندید گفت:
-ولش کنید بابا
دستام اوردم بالا گفتم :
-دارمت داداش
دانیال سرش خم کردگفت:
-مخلصیم خواهرکوچیکه
بعد همه خندیدن....نگاهم به برج زهرمارافتاد...خوشبحال رهاچه عشقی داره...یه لحظه برگشت نگاهم کرد و دلم لرزید بانگاهش....رهارد نگاهش گرفت و به من رسید خودش به پاشاچسبوندگفت:
-عزیزم
پاشا ولی بیخیال رهافقط داشت منونگاه میکرد یه لحظه ترسیدم ازاین نگاه بلند شدم که دل آرام گفت:
-کجا؟
- میرم هوا خوری
دیگ چیزی نگفت....دربازکردم وارد محیط باغ شدم خیلی قشنگ بود....یه لحظه دلم می خواست برای کسی مهم باشم گوشیم گرفتم....توی واس اپ نگاهی به ادلیستم کردم ...روی شماره پیمان متوقف شد ....بهش پی ام دادم :
-سلام
جواب داد:
-سلام
-کجای؟
-خونه..توکجای؟
-من بیرون
-اوکی
دیگ بیخیال پی ام دادن شدم ....یهو گوشیم ازدستم کشیده شد برگشتم که فوشی نثارش کنم که با برج زهرمار روبه رو شدم داشت پی ام هام میخوند با کنایه گفت:
-پس خانوم دوست پسرداره
با اخم گفتم:
-به توچه
با بدجنسی گفت:
-مامانت میدونه اومده همچین جای؟
اخم هام بیشترتوهم کشیدم گفتم:
- ۳.۸k
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط