سلام سلاممم اومدم با یه تکپارتی
سلام سلاممم اومدم با یه تکپارتی
امیدوارم خوشتون بیاد😊😊
هم اتاقی
چرخوندن کلید در به قدری واضح بود که تنها از دست اون پسر احمق و پر زور برمیومد که بخواد با چنین جنونی درو از جاش دربیاره....
چند لحظه بعد یونگی رو دیدی که به چهار چوب در آشپزخونه تکیه داده تا به چهرهٔ خستهٔ تو درحال گاز زدن سیب نگاه کنه..
کوله اش رو همونجا پرت کرد و با لحنی که فقط و فقط متعلق به خودش بود گفت:
_راستش با وجود این چهار ، پنج ماه همچنان ازینکه باهات همخونه ام متنفرم دایون ، ولی راستشو بخوای این قضیه اذیت کردنت داره برام جذاب میشه..!
درحالی که گاز دیگه ای به سیبت میزدی از کنارش گذشتی و با کلافگی پاسخ حرف مسخره اس رو دادی:
+ حوصله تورو ندارم شوگا... امروز اصلا روز من نبود پس بهتره دهنتُ ببندی...
با شیطنتی که تو نگاهش موج میزد و تو صداش مشخص بود تکیه شو از چهار چوب در گرفت و به تو که حالا روی کاناپه نشسته بودی نزدیک شد.. نزدیک تر از همیشه...
_واقعا؟! مگه امروز چیشد؟!
سیب رو روی میز مقابلت رها کردی و بعد همینطور که روی کاناپه نشسته بود پاهاتو تو بغلت جمع کردی:
+اکسمو دیدم... آه سرم حسابی درد میکنه..
با شنیدن این حرف، نگاه شیطنت آمیزش جاشو به جدیتی باور نکردی داد.. و همینطور یکی از دست هاشو برای گرفتن دمای بدنت روی پیشونیت قرار داد:
_یه سردردِ واقعی؟ یا سردردی که دلیلش دیدنِ اون بی همه چیز باشه؟!
ناامید سر تکون دادی:
+فک کنم جفتش.
و برای ادامه جمله ات چینی به بینیت دادی و با ابروهای گره خورده گفتی:
+البته که اذیت کردنا و عوضی بازیای توهم بی تاثیر نیست!
خندید و با انگشتاش بینیت رو فشرد... یونگی مثل تو بی جنبه نبود و الکی سر هرچیزی حرص نمیخورد.. فقط با یه خنده از ماجرا رد میشد..
تکیه اش رو از کاناپه گرفت و برای گرفتن سیب از روی میز خم شد.. اون رو برداشت و گاز محکمی بهش زد و دوباره مثل قبل تکیه کرد:
_من امشب با دوستام میرم بیرون..
درحالی که چهره ات از انزجار جمع شده بود با حالتی تمسخر مانند گفتی:
+آها.. مثل هرشب؟
بالاخره محتویات داخل دهنش رو قورت داد و با مسخرگی تمام جواب داد:
_اره مثل هر شب!اوه چیشده؟ نکنه مشکلی داری؟ یا تو مثل همیشه جایی دعوت نیستی و مجبوری تنها خونه نشین بشی خانوم کوچولو؟؟
با اخم دندون هاتو بهم سابیدی:
+ازین بابت که هیچ دوستی ندارم خوشحالم شوگا... درضمن من امشب دعوت شدم... یه شام با دوست پسر قبلی که امروز درحال زجه زدن برای یک شانس دوباره بود!
شوخ طبعی و سرحالی از چهره اش توی صدم ثانیه ناپدید شد.. و صورتش به سردیِ سابقش برگشت.. درست شبیه به زمانی که با دوستاش وقت میگذروند.. شاید خیلی کم پیش میومد این روی شوخ طبع و خندونش رو به هرکسی نشون بده..
اما این نوع رفتار خشک و سخت گیرانه اش برای تو صدق نمیکرد!
هرموقع دوستاش اون رو می دیدن و سر به سرش میزاشتن اون تنها با یک نگاه دهنشون رو میبست...
و حالا با همون چهره بهت نگاه میکرد...با صدایی آرام و جدی نجوا کرد:
_از روی جنازهٔ من! نمی خوام حتی به این فک کنم تو به اون عوضی جواب بله دادی!!
خندیدی... نمیتونستی اونو جدی بگیری...
+به تو چه ربطی داره..
کمی فاصله گرفتی و خواستی از کنارش بلند شی اما اون با یکی از دستاش مانع شد..فاصله صورتش رو به چند میلی رسوند .. برای یک لحظه چشماش راهشون رو سمت لب هات گم کردن اما سریعاً به چشمای رنگیت برگشتن...
_تو هیچ جایی نمیری دایون... پایانِ بحث!
تو اما در لحظه ازون فاصله گرفتی چون دیگه واقعا نمیتونستی اون نزدیکی رو تحمل کنی...
+هی.. تو.. الان جدی ای؟ من فک نمیکنم به تو ربطی داشته باشه....وقتی هم که تو رفتی واسه خوش گذرونیت ، منم به قرارم میرسم...
عقب گرد کردی سمت اتاقت اما به ثانیه نکشید که صداش بلند شد:
_ امشب نمیام..، هر غلطی میخواین بکنین!
برگشتی و اون پسر رو درحالی دیدی که بهت خیره نگاه میکنه و تلفنش روی گوششه...
وقتی تماس قطع شد اونو گوشه ای انداخت و چند قدمی نزدیک شد..
از روی حرص چشمات رو روی هم فشردی و گوشه لبشو به دندون گرفتی:
+این دیوونه بازیا چیه شوگا! به خودت بیا!!!!
اخم هاش شدید تر شد:
_دایون! اوایل که تو این خونه بودیم اون روانی بارها اشک تورو درآورده بود در صورتی که حتی رابطه تون تموم شده بود،تو حق نداری به کسی برگردی که اینطوری تورو شکونده...!
از عصبانیت فریاد زدی:
+ربطتِش به تو چیه؟!؟
اون هم کم نیورد و بلند تر از تو داد زد:
_تو نمیتونی با لوندیات باعث بشی یکی مثل من ازت خوشش بیاد و بعد خودت بری با یکی که خوب میدونی لیاقتتو نداره..حق نداری احساسم رو نسبت به خودت نادیده بگیری!
مبهوت و ناباور وقتی سعی داشتی کمی ازش فاصله بگیری زمزمه کردی:
+چ.چی؟
بقیه اش پارت بعدددد
امیدوارم خوشتون بیاد😊😊
هم اتاقی
چرخوندن کلید در به قدری واضح بود که تنها از دست اون پسر احمق و پر زور برمیومد که بخواد با چنین جنونی درو از جاش دربیاره....
چند لحظه بعد یونگی رو دیدی که به چهار چوب در آشپزخونه تکیه داده تا به چهرهٔ خستهٔ تو درحال گاز زدن سیب نگاه کنه..
کوله اش رو همونجا پرت کرد و با لحنی که فقط و فقط متعلق به خودش بود گفت:
_راستش با وجود این چهار ، پنج ماه همچنان ازینکه باهات همخونه ام متنفرم دایون ، ولی راستشو بخوای این قضیه اذیت کردنت داره برام جذاب میشه..!
درحالی که گاز دیگه ای به سیبت میزدی از کنارش گذشتی و با کلافگی پاسخ حرف مسخره اس رو دادی:
+ حوصله تورو ندارم شوگا... امروز اصلا روز من نبود پس بهتره دهنتُ ببندی...
با شیطنتی که تو نگاهش موج میزد و تو صداش مشخص بود تکیه شو از چهار چوب در گرفت و به تو که حالا روی کاناپه نشسته بودی نزدیک شد.. نزدیک تر از همیشه...
_واقعا؟! مگه امروز چیشد؟!
سیب رو روی میز مقابلت رها کردی و بعد همینطور که روی کاناپه نشسته بود پاهاتو تو بغلت جمع کردی:
+اکسمو دیدم... آه سرم حسابی درد میکنه..
با شنیدن این حرف، نگاه شیطنت آمیزش جاشو به جدیتی باور نکردی داد.. و همینطور یکی از دست هاشو برای گرفتن دمای بدنت روی پیشونیت قرار داد:
_یه سردردِ واقعی؟ یا سردردی که دلیلش دیدنِ اون بی همه چیز باشه؟!
ناامید سر تکون دادی:
+فک کنم جفتش.
و برای ادامه جمله ات چینی به بینیت دادی و با ابروهای گره خورده گفتی:
+البته که اذیت کردنا و عوضی بازیای توهم بی تاثیر نیست!
خندید و با انگشتاش بینیت رو فشرد... یونگی مثل تو بی جنبه نبود و الکی سر هرچیزی حرص نمیخورد.. فقط با یه خنده از ماجرا رد میشد..
تکیه اش رو از کاناپه گرفت و برای گرفتن سیب از روی میز خم شد.. اون رو برداشت و گاز محکمی بهش زد و دوباره مثل قبل تکیه کرد:
_من امشب با دوستام میرم بیرون..
درحالی که چهره ات از انزجار جمع شده بود با حالتی تمسخر مانند گفتی:
+آها.. مثل هرشب؟
بالاخره محتویات داخل دهنش رو قورت داد و با مسخرگی تمام جواب داد:
_اره مثل هر شب!اوه چیشده؟ نکنه مشکلی داری؟ یا تو مثل همیشه جایی دعوت نیستی و مجبوری تنها خونه نشین بشی خانوم کوچولو؟؟
با اخم دندون هاتو بهم سابیدی:
+ازین بابت که هیچ دوستی ندارم خوشحالم شوگا... درضمن من امشب دعوت شدم... یه شام با دوست پسر قبلی که امروز درحال زجه زدن برای یک شانس دوباره بود!
شوخ طبعی و سرحالی از چهره اش توی صدم ثانیه ناپدید شد.. و صورتش به سردیِ سابقش برگشت.. درست شبیه به زمانی که با دوستاش وقت میگذروند.. شاید خیلی کم پیش میومد این روی شوخ طبع و خندونش رو به هرکسی نشون بده..
اما این نوع رفتار خشک و سخت گیرانه اش برای تو صدق نمیکرد!
هرموقع دوستاش اون رو می دیدن و سر به سرش میزاشتن اون تنها با یک نگاه دهنشون رو میبست...
و حالا با همون چهره بهت نگاه میکرد...با صدایی آرام و جدی نجوا کرد:
_از روی جنازهٔ من! نمی خوام حتی به این فک کنم تو به اون عوضی جواب بله دادی!!
خندیدی... نمیتونستی اونو جدی بگیری...
+به تو چه ربطی داره..
کمی فاصله گرفتی و خواستی از کنارش بلند شی اما اون با یکی از دستاش مانع شد..فاصله صورتش رو به چند میلی رسوند .. برای یک لحظه چشماش راهشون رو سمت لب هات گم کردن اما سریعاً به چشمای رنگیت برگشتن...
_تو هیچ جایی نمیری دایون... پایانِ بحث!
تو اما در لحظه ازون فاصله گرفتی چون دیگه واقعا نمیتونستی اون نزدیکی رو تحمل کنی...
+هی.. تو.. الان جدی ای؟ من فک نمیکنم به تو ربطی داشته باشه....وقتی هم که تو رفتی واسه خوش گذرونیت ، منم به قرارم میرسم...
عقب گرد کردی سمت اتاقت اما به ثانیه نکشید که صداش بلند شد:
_ امشب نمیام..، هر غلطی میخواین بکنین!
برگشتی و اون پسر رو درحالی دیدی که بهت خیره نگاه میکنه و تلفنش روی گوششه...
وقتی تماس قطع شد اونو گوشه ای انداخت و چند قدمی نزدیک شد..
از روی حرص چشمات رو روی هم فشردی و گوشه لبشو به دندون گرفتی:
+این دیوونه بازیا چیه شوگا! به خودت بیا!!!!
اخم هاش شدید تر شد:
_دایون! اوایل که تو این خونه بودیم اون روانی بارها اشک تورو درآورده بود در صورتی که حتی رابطه تون تموم شده بود،تو حق نداری به کسی برگردی که اینطوری تورو شکونده...!
از عصبانیت فریاد زدی:
+ربطتِش به تو چیه؟!؟
اون هم کم نیورد و بلند تر از تو داد زد:
_تو نمیتونی با لوندیات باعث بشی یکی مثل من ازت خوشش بیاد و بعد خودت بری با یکی که خوب میدونی لیاقتتو نداره..حق نداری احساسم رو نسبت به خودت نادیده بگیری!
مبهوت و ناباور وقتی سعی داشتی کمی ازش فاصله بگیری زمزمه کردی:
+چ.چی؟
بقیه اش پارت بعدددد
- ۱۸۱
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط