{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

p.....35

p.....35


شب شده بود چنگ و ژان دم در خوابگاه سربازا قائم شده بودن


ژان..خب امروز رفتم یه سر به ,قمارخونه ها زدم و همه جارو پر کردم از اینکه چن ژیوان
ازاد میشه و مجرم واقعی دستگیر میشه

چنگ..خب این چه کمکی به ما میکنه
ژان.. خب معلومه مجرم اصلی به دست پا میفته و خودشو لو میده
چنگ... راست میگی خب اینجا چیکار داریم میکنیم

ژان..چقد خنگی دختر بخاطر این اینجاییم چونکه میدونیم خدمتکار ها بیگناه هستن تنها کسی که میتونسته سکه تو اتاق چن ژیوان بزاره از سرباز هایی بوده که اتاق چن ژیوان گشته و وقتی حواس کسی نبوده اون سکه اونجا گذاشته تا چن ژیوان مجرم جلوه بده
چنگ..هااا

چند ساعت گذشت هیچ کس بیرون نیومد چنگ خسته بود همونجا خوابش برد

ژان ..هه چه زود خوابید
حالا دوسه ساعته میگیره اما هیچ کس بیرون نمیومده

ژان.. نکنه من اشتباه کردم
ژان میخواست چنگ بیدار کنه که یهویی دید یه سرباز یواشکی در اومد و بدون سروصدایی رفت به یه طرف دیگه
ژان میخواست چنگ بیدار کنه اما دیر میشد و اون در میرفت پس ژان تنهایی رفت دنبال سربازه
یکم جلوتر رفتن

ژان ..یعنی ممکنه نه امکان نداره
یه قراره مخفیانه بین ییبو و سربازه بود
ژان ..امکان نداره یعنی ییبو دخالت داره به این قضیه باورم نمیشه

ژان رفت جلوتر پشت یه سنگ بزرگ قائم شد و به حرفای اون دو نفر گوش داد

ییبو ..اینجا چیکار داری مگه بهت نگفتم تا وقتی احظارت نکردم حق نداری به دیدن من بیایی

سرباز ..قربان چه اتفاقی داره میفته
ییبو..مگه چی شده

سرباز ..من به دستور شما سکه ای که شما و رئیس گرو
گروه سایه داده بود اونجا گذاشتم اما انگار لو رفتیم همه جا شایعه شده چن ژیوان آزاد میشه و مجرم اصلی فردا دستگیر میشه

ییبو..مگه احمقی تو ما هیچ ردی از خودمون جا نذاشتیم با این حال من میرم به دیدن رئیس گروه سایه تا ازش بپرسم ببینم اون چیزی در این مورد میدونه

سرباز..ممنونم قربان لطفا نجاتم بدین اگه بفهمن کار من بوده میمیرم
ییبو..فقط تن لشتو جم کن و چیزی لونده بدون اینکه به من خبر بدی اینجا نیا

سرباز.. بله قربان
بعد رفت دوباره به خوابگاه

ژان.. حالا چی میشه
ییبو به یکی از محافظینش گفت ملاقات طرتیب دادی

محافظ ..بله قربان از این طرف
ییبو و محافظش رفتن به دیدن رئیس گروه سایه و ژان هم تحقیبشون کرد با اینکه می‌ترسید

ییبو از قصر خارج شد و رفت صمت یه محله داغون از بس ترسناک بود کسی اونجا زندگی نمی‌کرد ژان خیلی ترسیده بود و با این حال اونو تعقیب کرد ییبو وارد یه خونه بزرگ شد ژان از در پشتی وارد شد و از یه سوراخ داشت تو نگاه می‌کرد

ییبو..خیلی وقته تنهایی حرف نزدیم
یهویی یکی اومد داخل با بادی که اومد ژان یکم ترسید
یه یهوییی دینگ یوشی وارد شد
و ژان پشماشششش ریخت
دیدگاه ها (۲۸)

عکس ژان وقتی ییبو و دینگ یوشی دید میزد......

p....3۶فلش بک .....به وقت قبلااز اینکه ییبو و دینگ یوشی بیان...

p......3۴برف شدیدی داشت می‌بارید چینیونگ داشت کار می‌کرد خیل...

p.....33لی هن اومده بود بیرون چند کار نا انجام به بیرون شی ...

عشق پر مشغله : پارت ششم

تو اون دنیا می بینمت :) p12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط