{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم

قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم
من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...

صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید
که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم
عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...

فاصله بین من و تو نفسی بود ولی
رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...

قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه
عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...

نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار
لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...

باز اقبالی و آهنگ شقایق اما
چقدر ساده عاشقی ما ریخت بهم..


#کاوه_فلاح
دیدگاه ها (۶)

بازم ایشون افاضه فیض فرمودن خخخخ

آقا حالم خرابه......

پیر شدی رباب به تو نمی آ ید کودک شش ماهه داشته باشی....

اربعین حسین(ع)در راه است.بر قاتلان سید الشهدا و یارانش لعنت ...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۸۸(ویو نیلسو )=صدای در اتاق ...

همخونه اجباری... پارت 29."ویو پارک دوین"بوراک روی صندلی تراس...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹¹. .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒. ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ برف آرام می‌بارید. د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط