آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۸۸
(ویو نیلسو )=صدای در اتاق امد:
_"دخترم میشه بیام داخل؟."
با صدای بابا صاف نشستم و اشکامو با دست پاک کردم:
+"آره."
در اتاق باز شد و بابا همراه با یه لیوان آب و قرص سردرد آمد...
هنوز یادش بود وقتی زیاد گریه میکنم سردرد میگیرم روی تخت کنارم نشست...
_"قرص رو بخور تا سردردت شدید نشده....البته میدونم که حسش نکردی هنوز."
لبخندی آروم با بغض زدم:
+"اوهوم....حسش نکردم هنوز."
دستشو روی دستم گذاشت:
_"دخترم؟نمیخوای بگی چیشده؟....با جونگ کوک دعوات شده؟."
نفسی عمیق کشیدم:
+"نه چه دعوایی....فقط نباید کنارش باشم...هق بخاطر خودش."
بغضم شکست....
سرمو پایین بردم و دستامو روی سرم گذاشتم...
بابا منو به سینش فشرد..
و منم درست مثل بچگی خودمو به چسبوندم که جدانشم....
دستاشو روی موهام حرکت داد:
_"دخترک کوچولوی من چشه پس؟....چرا نباید کنار شوهرش باشه؟...خسته شدی ازش ها؟بگو بهش نمیگم."
شوخی کرد که بخندم خندهی آرومی کردم:
+"خسته که نشدم هیچی....رفتم عاشق طرفم شدم بابا."
با شوک بهم زل زد:
_"نیلسو؟....دخترم؟..ببینمت."
دستشو روی چونم گذاشت و سرمو بالا آورد.
_"ببینمت نفس من....دختر کوچولوی من عاشق شده ها؟تو عاشق اون دراز شدی؟."
هق هق بلندی کردم:
+"بابا....من نمیخواستم..من حتی نمیتونم یه شب بدون کل کل کردن باهاش نفس بکشم....چطور تحمل کنم ها؟..چطور ازش فاصله بگیرم؟....چطور بدون جونگ کوک نفس بکشم؟..چطور زندگی بابایی؟..هق..چطور؟."
دستاش رو دو طرف گونم گذاشت و بوسه ای به موهام زد:
_"آروم باش خب؟آروم....الان قرص بخور و بخواب...فردا صبح با مامان حرف بزن باشه؟خودتو الکی اذیت نکن..چشمای قشنگتو با اشک براق نکن."
اشک هایی بی صدا روی گونم غلتیدن و سری تکون دادم....
بابا از اتاق خارج شد و حالا خودم موندم و دردی که داشت خفم میکرد.....
قرص رو با آب قورت دادم و سرمو روی بالشت گذاشتم...
چشمامم گرمه اشک بودو به خواب رفتم..
شرط: ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۸۸
(ویو نیلسو )=صدای در اتاق امد:
_"دخترم میشه بیام داخل؟."
با صدای بابا صاف نشستم و اشکامو با دست پاک کردم:
+"آره."
در اتاق باز شد و بابا همراه با یه لیوان آب و قرص سردرد آمد...
هنوز یادش بود وقتی زیاد گریه میکنم سردرد میگیرم روی تخت کنارم نشست...
_"قرص رو بخور تا سردردت شدید نشده....البته میدونم که حسش نکردی هنوز."
لبخندی آروم با بغض زدم:
+"اوهوم....حسش نکردم هنوز."
دستشو روی دستم گذاشت:
_"دخترم؟نمیخوای بگی چیشده؟....با جونگ کوک دعوات شده؟."
نفسی عمیق کشیدم:
+"نه چه دعوایی....فقط نباید کنارش باشم...هق بخاطر خودش."
بغضم شکست....
سرمو پایین بردم و دستامو روی سرم گذاشتم...
بابا منو به سینش فشرد..
و منم درست مثل بچگی خودمو به چسبوندم که جدانشم....
دستاشو روی موهام حرکت داد:
_"دخترک کوچولوی من چشه پس؟....چرا نباید کنار شوهرش باشه؟...خسته شدی ازش ها؟بگو بهش نمیگم."
شوخی کرد که بخندم خندهی آرومی کردم:
+"خسته که نشدم هیچی....رفتم عاشق طرفم شدم بابا."
با شوک بهم زل زد:
_"نیلسو؟....دخترم؟..ببینمت."
دستشو روی چونم گذاشت و سرمو بالا آورد.
_"ببینمت نفس من....دختر کوچولوی من عاشق شده ها؟تو عاشق اون دراز شدی؟."
هق هق بلندی کردم:
+"بابا....من نمیخواستم..من حتی نمیتونم یه شب بدون کل کل کردن باهاش نفس بکشم....چطور تحمل کنم ها؟..چطور ازش فاصله بگیرم؟....چطور بدون جونگ کوک نفس بکشم؟..چطور زندگی بابایی؟..هق..چطور؟."
دستاش رو دو طرف گونم گذاشت و بوسه ای به موهام زد:
_"آروم باش خب؟آروم....الان قرص بخور و بخواب...فردا صبح با مامان حرف بزن باشه؟خودتو الکی اذیت نکن..چشمای قشنگتو با اشک براق نکن."
اشک هایی بی صدا روی گونم غلتیدن و سری تکون دادم....
بابا از اتاق خارج شد و حالا خودم موندم و دردی که داشت خفم میکرد.....
قرص رو با آب قورت دادم و سرمو روی بالشت گذاشتم...
چشمامم گرمه اشک بودو به خواب رفتم..
شرط: ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۶.۸k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط