{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《검은 마음》

《검은 마음》

پارت پانزدهم | پروژه‌ی مشترک

صبح آن روز، دانشگاه حال‌وهوای عجیبی داشت.

نه مثل روزهای عادی شلوغ بود، نه مثل روزهای امتحان ساکت.

یک جور هیجانِ پنهان در راهروها می‌چرخید.

همه منتظر اعلام یک پروژه‌ی جدید بودند.

امیلی کنار پنجره ایستاده بود و لیوان چایش را با دو دست گرفته بود.

سوهی آرام به او گفت:

«دیدی؟ این همه جلسه‌ی فوق‌العاده، معلومه یه چیزی در راهه.»

امیلی شانه بالا انداخت.

«هرچی هست، امیدوارم سخت نباشه.»

سوهی خندید.

«تو که از سختی نمی‌ترسی. از دکتر جئون می‌ترسی!»

امیلی نگاه کوتاهی به او انداخت.

«از کی؟»

«از خودت که پنهون نکن!»

امیلی خواست جواب بدهد که درِ سالن باز شد.

مدیر دانشگاه به همراه چند استاد وارد شدند.

در میانشان، جونگکوک هم بود.

مثل همیشه آرام، مرتب، و دور از هر شلوغی.

نه قدم‌هایش تند بود، نه نگاهش پر از هیاهو.

فقط همان سکوت همیشگی را داشت که آدم را مجبور می‌کرد نگاهش کند.

مدیر پشت تریبون ایستاد.

«دانشجویان عزیز، از این ترم یک پروژه‌ی مشترک میان شیمی کاربردی و روان‌پزشکی آغاز می‌شود. پروژه‌ای رقابتی با حمایت چند مرکز تحقیقاتی.»

همهمه‌ای در سالن پیچید.

مدیر ادامه داد:

«این پروژه فقط برای دانشجویان ممتاز نیست. یک استاد راهنما و یک دانشجوی همکار برای هر گروه انتخاب می‌شود.»

چند نفر زیر لب حرف زدند.

امیلی به حرف‌ها گوش می‌داد، اما هنوز نمی‌دانست چرا حس می‌کند این جلسه قرار است برایش مهم شود.

مدیر برگشت و به سمت جونگکوک اشاره کرد.

«دکتر جئون، شما یکی از سرگروه‌های اصلی این پروژه هستید.»

جونگکوک با احترام کوتاه سر تکان داد.

«متشکرم.»

مدیر لبخند زد.

«و چون گزارش‌های شما همیشه دقیق و کامل بوده، خودم دوست دارم در انتخاب همکار، آزادیتان را حفظ کنم.»

بعد کمی مکث کرد.

«اما ترجیح می‌دهم یک دانشجوی مسئول، منظم و باهوش انتخاب کنید.»

همه نگاه‌ها ناخودآگاه به جونگکوک برگشت.

او لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام گفت:

«در نظر می‌گیرم.»

فقط همین.

اما همین جمله کافی بود تا سالن پر از حدس و گمان شود.

---

بعد از جلسه، دانشجوها یکی‌یکی از سالن بیرون رفتند.

سوهی بازوی امیلی را گرفت و با هیجان گفت:

«فکر می‌کنی کی رو انتخاب کنه؟»

امیلی بی‌حوصله جواب داد:

«نمی‌دونم.»

«من که می‌گم یکی از بچه‌های زرنگ کلاس خودتونه.»

امیلی چیزی نگفت.

اما درست همان لحظه، صدای آرامی از پشت سر آمد.

«خانم کیم.»

امیلی برگشت.

جونگکوک بود.

کنارش ایستاد و نگاهش نه سرد بود، نه گرم؛ فقط دقیق.

«می‌تونید چند دقیقه وقت بگذارید؟»

امیلی کمی جا خورد.

«بله استاد.»

جونگکوک نگاهی کوتاه به راهرو انداخت، بعد گفت:

«برای پروژه، به کمک یک نفر نیاز دارم که هم منظم باشد، هم دقت بالا داشته باشد، هم بتواند بین شیمی و تحلیل رفتاری ارتباط برقرار کند.»

امیلی منتظر ماند.

جونگکوک خیلی ساده ادامه داد:

«شما را انتخاب کردم.»

سوهی با دهان نیمه‌باز همان‌جا خشک شد.

«یعنی... جدی؟»

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

«بله.»

بعد رو به امیلی گفت:

«اگر قبول کنید، روزی یک ساعت بعد از کلاس روی پروژه کار می‌کنیم. نه بیشتر.»

امیلی که هنوز باورش نشده بود، آرام پرسید:

«من؟ چرا من؟»

جونگکوک لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد گفت:

«چون دقیق می‌خوانید. چون سؤال خوب می‌پرسید. و چون وقتی چیزی را نمی‌دانید، تظاهر نمی‌کنید.»

امیلی خجالت کشید.

«ممنونم...»

جونگکوک خیلی آرام سر تکان داد.

«از فردا شروع می‌کنیم.»

---

از آن روز به بعد، برنامه‌ی امیلی تغییر کرد.

هر عصر، بعد از کلاس، تهیونگ جلوی در خوابگاه یا حتی گاهی جلوی محوطه‌ی دانشگاه منتظرش بود.

هر بار هم با همان لبخند همیشگی می‌گفت:

«بیا. جئون منتظره.»

امیلی اول فکر می‌کرد این فقط یک کار عادی است.

اما کم‌کم فهمید تهیونگ این رفت‌وآمدها را خیلی جدی می‌گیرد.

حتی بارها قبل از رسیدن او، خودش از دور مراقب اطراف بود.

امیلی یک روز با تعجب پرسید:

«تو هر روز لازم نیست منو بیاری.»

تهیونگ شانه بالا انداخت.

«لازم که هست.»

«چرا؟»

لبخندش کمی محوتر شد.

«چون جونگکوک گفته باید سالم برسونی.»

امیلی با شنیدن این جمله، چیزی نگفت.

فقط نگاهش را پایین انداخت.
دیدگاه ها (۲)

《검은 마음》ادامه پارت پانزدهم اولین باری که وارد عمارت جئون شد، ...

《검은 마음》پارت چهاردهم | کتابخانهچند روز بعد...دانشگاه مثل همیش...

《검은 마음》پارت سیزدهم | یک فنجان قهوهصبح دانشگاه...هوای خنک، مح...

《검은 마음》پارت یازدهم | پرونده‌ی شماره ۴۷باران آرام روی شیشه‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط