𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌
𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌
Part 30
چند ماه بعد...
جنگ رسماً پایان یافت.
مرزهای دو سرزمین باز شدند.
فرشتهها و شیطانها برای اولین بار بدون ترس کنار هم زندگی میکردند.
معبد قدیمی تبدیل به نماد اتحاد شد.
و فلیکس و هیونجین...
دیگر فقط یک نامزدی سیاسی نداشتند.
آنها خودشان انتخاب کرده بودند کنار هم بمانند.
فلیکس توی بالکن قصر ایستاده بود.
هیونجین کنارش آمد.
هیونجین: هنوز پشیمونی؟
فلیکس: از چی؟
هیونجین: اینکه وارد سرزمین سایه شدی.
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: نه.
هیونجین: حتی با وجود همهی دردسرها؟
فلیکس: حتی با وجود همهشون.
هیونجین دستش را گرفت.
هیونجین: پس میمونی؟
فلیکس: اگر تو بخوای اره
هیونجین: من خیلی وقته که میخوام بمونی پیشم.
فلیکس خندید و گفت :
فلیکس : پس میمونم
و ناگهان رایحه فلیکس ازاد شد
و وقتی هیونجین اون رو احساس کرد گرگش فریاد زد : مال منه
هیونجین به فلیکس نزدیک شد
فلیکس با تعجب گفت :
فلیکس : چیه ؟
هیونجین بدون اینکه عقب بره گفت :
هیونجین : انقدر واسه من با رایحت دلبری نکن
وگرنه واست بد میشه...
فلیکس خندید و سرشو پایین انداخت و گفت :
فلیکس: پرو نشو هیون ... ببینم میخوای اذیتم کنی میرم
هیونجین نزدیکتر شد...
این دفعه فاصلشون از یک سانتی مترم کمتر بود ، طوری که فلیکس گرمای نفس هاشو حس میکرد
بعد چند ثانیه مکث ...
هیونجین گفت : دیگه دیره ، قبلش گفته بودی میمونم ...
دیگه نمیزارم بری ...
و بعدش اصلا زمان حرف زدن رو به فلیکس نداد... و لباشو گذاشت روی لب های فلیکس و عمیق میبوسید و مک میزد و بعدش فلیکسم همراهیش کرد...
...
کمی آن طرفتر، هان و مینهو کنار باغ ایستاده بودند.
هان: بالاخره اعتراف کردی.
مینهو: به چی؟
هان: اینکه دوستم داری.
مینهو: هنوز همچین چیزی نگفتم.
هان: ولی لازم نیست چون خودم میدونم ...
مینهو لبخند زد و گفت :
مینهو : خوب پس کارم راحت شد
هان با تعجب گفت :
هان : تو خندیدی ؟؟
مینهو ناگهان سکوت کرد و بعد گفت :
مینهو : اره اگر لازم باشه
وبعد ادامه داد :
هان دوست دارم ...
هان با لبخند خیلی بزرگی گفت :
هان : منم
وبعد مینهو نزدیک شد و بوسه ای روی لب هان گذاشت
...
در سالن اصلی، سونگمین کنار چان ایستاده بود.
چان: فکر میکنی این صلح دوام میاره؟
سونگمین: تا وقتی آدمهایی مثل ما ازش محافظت کنن.
چان: پس با هم محافظت میکنیم.
و بعد حالت چهره چان عوض شد ...
سونگمین متوجه شد و بعد گفت :
چیزی شده ...؟
چان به خودش اومد و بدون مقدمه گفت :
سونگمین از وقتی که تو رو دیدم حسی بهم دادی که هیچ کس تا حالا بهم نداده بود ... فکر کنم دوست دارم ...
سونگمین گفت :
سونگمین : فکر نکن ، چون منم دوست دارم ... ( دیگه بقیش با خودتون )😂
...
در باغ هم ، جونگین کنار حوض نشسته بود و چانگبین هم کنارش بود.
جونگین: هنوز باورم نمیشه همهچی تموم شد.
چانگبین: بعضی داستانها با پایان جنگ تموم نمیشن.
جونگین: پس چی؟
چانگبین لبخند زد.
چانگبین: تازه شروع میشن.
جونگین : دیگه چه چیزایی تازه میشه ؟
چانگبین کمی فکر کرد و گفت :
چانگبین : مثلا عشق من به تو
جونگین که انتظار این جوابو نداشت گفت :
جونگین : چی میگی ؟ بریم دیگه بسه
جونگین بلند شد بره
که چانگبین ناگهان دستشو گرفت و جونگین افتاد رو پای چانگبین
چانگبین گفت : جدی بودم
جونگین درحالی که سرخ شده بود گفت :
جونگین : بزار بلند شم
چانگبین
در آسمان، نور و سایه کنار هم قرار گرفته بودند.
دو سرزمین.
هشت نفر.
چهار داستان عاشقانه.
و پیوندی که هزار سال طول کشید تا دوباره پیدا شود.
چون گاهی عشق، مرزی را میشکند که هزار سال هیچ شمشیری نتوانسته بود بشکند.
𝒯𝒽𝑒 𝐸𝓃𝒹 🪽🌑
چطور بود ؟؟ 🦋✨️🤍
Part 30
چند ماه بعد...
جنگ رسماً پایان یافت.
مرزهای دو سرزمین باز شدند.
فرشتهها و شیطانها برای اولین بار بدون ترس کنار هم زندگی میکردند.
معبد قدیمی تبدیل به نماد اتحاد شد.
و فلیکس و هیونجین...
دیگر فقط یک نامزدی سیاسی نداشتند.
آنها خودشان انتخاب کرده بودند کنار هم بمانند.
فلیکس توی بالکن قصر ایستاده بود.
هیونجین کنارش آمد.
هیونجین: هنوز پشیمونی؟
فلیکس: از چی؟
هیونجین: اینکه وارد سرزمین سایه شدی.
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: نه.
هیونجین: حتی با وجود همهی دردسرها؟
فلیکس: حتی با وجود همهشون.
هیونجین دستش را گرفت.
هیونجین: پس میمونی؟
فلیکس: اگر تو بخوای اره
هیونجین: من خیلی وقته که میخوام بمونی پیشم.
فلیکس خندید و گفت :
فلیکس : پس میمونم
و ناگهان رایحه فلیکس ازاد شد
و وقتی هیونجین اون رو احساس کرد گرگش فریاد زد : مال منه
هیونجین به فلیکس نزدیک شد
فلیکس با تعجب گفت :
فلیکس : چیه ؟
هیونجین بدون اینکه عقب بره گفت :
هیونجین : انقدر واسه من با رایحت دلبری نکن
وگرنه واست بد میشه...
فلیکس خندید و سرشو پایین انداخت و گفت :
فلیکس: پرو نشو هیون ... ببینم میخوای اذیتم کنی میرم
هیونجین نزدیکتر شد...
این دفعه فاصلشون از یک سانتی مترم کمتر بود ، طوری که فلیکس گرمای نفس هاشو حس میکرد
بعد چند ثانیه مکث ...
هیونجین گفت : دیگه دیره ، قبلش گفته بودی میمونم ...
دیگه نمیزارم بری ...
و بعدش اصلا زمان حرف زدن رو به فلیکس نداد... و لباشو گذاشت روی لب های فلیکس و عمیق میبوسید و مک میزد و بعدش فلیکسم همراهیش کرد...
...
کمی آن طرفتر، هان و مینهو کنار باغ ایستاده بودند.
هان: بالاخره اعتراف کردی.
مینهو: به چی؟
هان: اینکه دوستم داری.
مینهو: هنوز همچین چیزی نگفتم.
هان: ولی لازم نیست چون خودم میدونم ...
مینهو لبخند زد و گفت :
مینهو : خوب پس کارم راحت شد
هان با تعجب گفت :
هان : تو خندیدی ؟؟
مینهو ناگهان سکوت کرد و بعد گفت :
مینهو : اره اگر لازم باشه
وبعد ادامه داد :
هان دوست دارم ...
هان با لبخند خیلی بزرگی گفت :
هان : منم
وبعد مینهو نزدیک شد و بوسه ای روی لب هان گذاشت
...
در سالن اصلی، سونگمین کنار چان ایستاده بود.
چان: فکر میکنی این صلح دوام میاره؟
سونگمین: تا وقتی آدمهایی مثل ما ازش محافظت کنن.
چان: پس با هم محافظت میکنیم.
و بعد حالت چهره چان عوض شد ...
سونگمین متوجه شد و بعد گفت :
چیزی شده ...؟
چان به خودش اومد و بدون مقدمه گفت :
سونگمین از وقتی که تو رو دیدم حسی بهم دادی که هیچ کس تا حالا بهم نداده بود ... فکر کنم دوست دارم ...
سونگمین گفت :
سونگمین : فکر نکن ، چون منم دوست دارم ... ( دیگه بقیش با خودتون )😂
...
در باغ هم ، جونگین کنار حوض نشسته بود و چانگبین هم کنارش بود.
جونگین: هنوز باورم نمیشه همهچی تموم شد.
چانگبین: بعضی داستانها با پایان جنگ تموم نمیشن.
جونگین: پس چی؟
چانگبین لبخند زد.
چانگبین: تازه شروع میشن.
جونگین : دیگه چه چیزایی تازه میشه ؟
چانگبین کمی فکر کرد و گفت :
چانگبین : مثلا عشق من به تو
جونگین که انتظار این جوابو نداشت گفت :
جونگین : چی میگی ؟ بریم دیگه بسه
جونگین بلند شد بره
که چانگبین ناگهان دستشو گرفت و جونگین افتاد رو پای چانگبین
چانگبین گفت : جدی بودم
جونگین درحالی که سرخ شده بود گفت :
جونگین : بزار بلند شم
چانگبین
در آسمان، نور و سایه کنار هم قرار گرفته بودند.
دو سرزمین.
هشت نفر.
چهار داستان عاشقانه.
و پیوندی که هزار سال طول کشید تا دوباره پیدا شود.
چون گاهی عشق، مرزی را میشکند که هزار سال هیچ شمشیری نتوانسته بود بشکند.
𝒯𝒽𝑒 𝐸𝓃𝒹 🪽🌑
چطور بود ؟؟ 🦋✨️🤍
- ۱۱۶
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط