part¹⁹🗿💅
part¹⁹🗿💅
جین « حالش چطوره؟
کوک « هنوز تب داره
جین « فکر نمیکردم اینقدر از سگ بترسه
کوک « شاید چون تنها بوده ترسیده!
حس کردم در جایی که هیچ انتظارش را نداشتم ناگهان آینهای جلویم گذاشتهاند.
و من توی این آینه دارم به خودم نگاه میکنم و خودِ توی آینه هیچ شبیه به خودی که فکر میکردم نیست.
جین: کوک کلافه بود و اینو از مردمک های لرزون چشماش... حالت بیقرار دستاش و قدم زدن های بیخودش میشد فهمید! نمیخواست اینو قبول کنه اما کشش عجیبی نسبت به سویون پیدا کرده بود و این اصلا خوب نبود
عشق یعنی نقطه ضعف و کوک در جایگاهی نبود که الان نقطه ضعفی به نام سویون داشته باشه!
کوک « شما ها چه غلطی میکردین وقتی این دختر از اتاقش خارج شده بود و داشت فرار میکرد؟؟؟*عصبی
_اینجا یه قانون داشت! اولین اشتباه اخرین اشتباهه... اینجا یه سیاهچاله بود و هر کی کوچکترین خطایی ازش سر میزد بی رحمانه حذف میشد! بادیگارد هایی که تماما سیاه پوش بودن برای جونشون به کوک التماس میکردن اما چشمای کوک سرد و بیرحم بود!
کوک « روز اولی که وارد این عمارت شدین چی بهتون بگم؟
_او..اولین اشتباه آخ
*شلیک تیر
کوک « به نظر میرسه درستون رو خوب یادنگرفتین! جین ترتیب اون یکی رو بده
سویون « با حس سرمای شدیدی چشمامو باز کردم... همه جا تاریک بود و اتاق اونقدر ساکت بود که فقط صدای ترق و تروق هیزم های درون شومینه به گوش میرسید! با یادآوری اتفاقات گذشته لرزی به تنم نشست... م.. من زنده بودم و سگ منو نخورده بود! و کسی که منو اورده اینجا...... تنفر؟ خشم یا قدردانی؟ کدومش رو باید نثارش میکردم؟ شنل سبز رنگی روی یکی از مبل های راحتی اتاق افتاده بود! با وجود لرزی که تمام وجودم رو فرا گرفته بود از تخت پایین اومدم و با برداشتن شنل به سمت در اتاق حرکت کردم! در کمال تعجب در باز بود
_انگار کوک همراه خودش هم نور اورده بود هم سرما! شنل رو بیشتر دور خوش پیچید صدا هایی که از پایین به گوشش میرسید حسابی کنجکاوش کرده بود! با شناختی که از کوک داشت احتمالا باید همون بیرون یه تیر تو مخش خالی میکرد و رهاش میکرد اما کوک این کار رو نکرده بود... شش پله مانده به سالن عمارت متوقف شد! خون سرخی از سر یکی از بادیگارد هایی که مراقبش بود روی کاشی های عمارت روانه شد بود... سرخی خون و رنگ سفید کاشی های عمارت تضاد عجیبی بود! و اما ای کاش کوک برنمیگشت!
سویون « برای مخفی شدن و فرار کردن خیلی دیر شده بود! کوک برگشت و منو دید... اما چشماش؟ چنان سرمایی رو به وجودم تزریق کرد که تا به حال نظیرش رو تجربه نکرده بود اون تیله های خوشرنگ اونقدر سرد و بیرحمانه به نظر میرسید که نگاه کردن بهش کافی بود تا بفهمی اون فرشته ی مرگه! هیچ رحم و احساسی توی اون چشما حس نمیشد...
جین « حالش چطوره؟
کوک « هنوز تب داره
جین « فکر نمیکردم اینقدر از سگ بترسه
کوک « شاید چون تنها بوده ترسیده!
حس کردم در جایی که هیچ انتظارش را نداشتم ناگهان آینهای جلویم گذاشتهاند.
و من توی این آینه دارم به خودم نگاه میکنم و خودِ توی آینه هیچ شبیه به خودی که فکر میکردم نیست.
جین: کوک کلافه بود و اینو از مردمک های لرزون چشماش... حالت بیقرار دستاش و قدم زدن های بیخودش میشد فهمید! نمیخواست اینو قبول کنه اما کشش عجیبی نسبت به سویون پیدا کرده بود و این اصلا خوب نبود
عشق یعنی نقطه ضعف و کوک در جایگاهی نبود که الان نقطه ضعفی به نام سویون داشته باشه!
کوک « شما ها چه غلطی میکردین وقتی این دختر از اتاقش خارج شده بود و داشت فرار میکرد؟؟؟*عصبی
_اینجا یه قانون داشت! اولین اشتباه اخرین اشتباهه... اینجا یه سیاهچاله بود و هر کی کوچکترین خطایی ازش سر میزد بی رحمانه حذف میشد! بادیگارد هایی که تماما سیاه پوش بودن برای جونشون به کوک التماس میکردن اما چشمای کوک سرد و بیرحم بود!
کوک « روز اولی که وارد این عمارت شدین چی بهتون بگم؟
_او..اولین اشتباه آخ
*شلیک تیر
کوک « به نظر میرسه درستون رو خوب یادنگرفتین! جین ترتیب اون یکی رو بده
سویون « با حس سرمای شدیدی چشمامو باز کردم... همه جا تاریک بود و اتاق اونقدر ساکت بود که فقط صدای ترق و تروق هیزم های درون شومینه به گوش میرسید! با یادآوری اتفاقات گذشته لرزی به تنم نشست... م.. من زنده بودم و سگ منو نخورده بود! و کسی که منو اورده اینجا...... تنفر؟ خشم یا قدردانی؟ کدومش رو باید نثارش میکردم؟ شنل سبز رنگی روی یکی از مبل های راحتی اتاق افتاده بود! با وجود لرزی که تمام وجودم رو فرا گرفته بود از تخت پایین اومدم و با برداشتن شنل به سمت در اتاق حرکت کردم! در کمال تعجب در باز بود
_انگار کوک همراه خودش هم نور اورده بود هم سرما! شنل رو بیشتر دور خوش پیچید صدا هایی که از پایین به گوشش میرسید حسابی کنجکاوش کرده بود! با شناختی که از کوک داشت احتمالا باید همون بیرون یه تیر تو مخش خالی میکرد و رهاش میکرد اما کوک این کار رو نکرده بود... شش پله مانده به سالن عمارت متوقف شد! خون سرخی از سر یکی از بادیگارد هایی که مراقبش بود روی کاشی های عمارت روانه شد بود... سرخی خون و رنگ سفید کاشی های عمارت تضاد عجیبی بود! و اما ای کاش کوک برنمیگشت!
سویون « برای مخفی شدن و فرار کردن خیلی دیر شده بود! کوک برگشت و منو دید... اما چشماش؟ چنان سرمایی رو به وجودم تزریق کرد که تا به حال نظیرش رو تجربه نکرده بود اون تیله های خوشرنگ اونقدر سرد و بیرحمانه به نظر میرسید که نگاه کردن بهش کافی بود تا بفهمی اون فرشته ی مرگه! هیچ رحم و احساسی توی اون چشما حس نمیشد...
- ۷.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط