دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p²³
جيهوپ:همون طوركه خواستى نامه رو رسوندم بهشون، راستش نامه رو تو ماشين خوندم و بايد بگم واقعا حرف ندارى تو فشارى كردن آدما، من جاى جونگكوک بودم دلم ميخواست پيدات كنم و مجبورت ميكردم نامه رو واسه شامت بخورى.
تهيونگ:قهقه زدم، اگه موفق شدم آدم صبورى مثل تو رو اينجورى بهم بريزم ديگه ببين جونگكوكى كه از اين لحن حرف زدن متنفره چه حالى داره... جيهوپ:شرط ميبندم الان داره با خودش فكر ميكنه چطورى بكشتت كه
مرگ دردناكيو تجربه كنى...
تهيونگ:پوزخند زدم حالا حالاها مونده تازه بازى شروع بشه
جيهوپ:چرا گفتى دستكش بپوشم و دستم نامه رو لمس نكنه؟
تهیونگ:موهامو عقب بردم، وايسادم جلوى آينه با جديت تمام..
تهيونگ:چون مطمئنم الان با اون نامه به اين فكر ميكنن ميتونن دی ان اى خودم حداقل يكى از افرادمو روش پيدا كنن و از اين طريق يک قدم به پيدا كردن من نزديكتر بشن اما نميدونن قراره دى ان اى كسى رو پیدا كنن كه اصلا ربطى به اين ماجراها نداره واين باعث ميشه بينشون يه درگيرى بزرگ شكل بگيره حداقل يه مدت كوتاهو
كه به من اجازه ميده برم سراغ قدم بعدى..
و من اينجا در حالى كه سيگارمو با خونسردى ميكشم واز شرابم لذت ميبرم به اين بازى كه خودم ترتيب دادم نگاه ميكنم و بهشون ميخندم..
جونگکوک:نامه رو از دستم كشيد بيرون (جيمين)
جيمين:ببين چيكارش كردى اه ميخوام بفرستم دی ان ای رو نامه رو پيدا كنن شايد تونستيم اين آدمو پيدا كنیم، ولى ببين چيكارش كردى شرط ميبندم هرچى دى ان اى روش بوده رو پاک كردى
جونگكوک:بايد اين آدمو پیدا كنم حالا به هر قيمتى كه شده
جيمين:پيداش ميكنم برات، اما واقعا اين دختره ا/ت ارزششو داشت؟
اگه دختره رو تحويلشون ميدادى الان برگ برنده دست ما بود جونگكوک:نميخوام دوباره راجب اين موضوع باهات بحث كنم پس تمومش كن جيمين:بالاخره يه روز به حرفم ميرسى، تو براى رسيدن به اينجا خيلى سختی کشیدی بارها تا پاى مرگ رفتى و برگشتى، دارى بخاطر اون دختره همه چيو نابود ميكنى
جونگكوک:هيچى قرارنيست نابود بشه اگه تا الان منو خوب شناخته باشى متوجه ميشى من كسى نيستم كه به اين راحتيا چيزيو ببازم و بخوام عقب بكشم
جيمين:ولى..
جونگكوک:تموم كن بحثو، الان فقط تمركزت رو پيدا كردن اون ادم باشه و بقيه چيزارو بسپر به من، ميخواست اتاقو ترک كنه
جونگكوک:و در ضمن درک ميكنم تا حالا تو زندگيت عشق رو تجربه نكردى شايد مسخره بنظر بياد اينو من بخوام بگم اما حس شيرينيه و باعث ميشه به این دنيايى كه پر از كينه و نفرته يه جور ديگه نگاه كنى حداقل وقتى كنار اون آدمى، بهت توصيه ميكنم تجربه كردن اين حسو
جيمين:بهش نيازى ندارم، عشق آدمو ضعيف ميكنه و مانع رسيدن به اهدافت ميشه من فقط تو اين دنيا به خودم اهميت ميدم ونه هيچكس ديگه...
بعدش خيلى سريع از اتاق بيرون رفت...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p²³
جيهوپ:همون طوركه خواستى نامه رو رسوندم بهشون، راستش نامه رو تو ماشين خوندم و بايد بگم واقعا حرف ندارى تو فشارى كردن آدما، من جاى جونگكوک بودم دلم ميخواست پيدات كنم و مجبورت ميكردم نامه رو واسه شامت بخورى.
تهيونگ:قهقه زدم، اگه موفق شدم آدم صبورى مثل تو رو اينجورى بهم بريزم ديگه ببين جونگكوكى كه از اين لحن حرف زدن متنفره چه حالى داره... جيهوپ:شرط ميبندم الان داره با خودش فكر ميكنه چطورى بكشتت كه
مرگ دردناكيو تجربه كنى...
تهيونگ:پوزخند زدم حالا حالاها مونده تازه بازى شروع بشه
جيهوپ:چرا گفتى دستكش بپوشم و دستم نامه رو لمس نكنه؟
تهیونگ:موهامو عقب بردم، وايسادم جلوى آينه با جديت تمام..
تهيونگ:چون مطمئنم الان با اون نامه به اين فكر ميكنن ميتونن دی ان اى خودم حداقل يكى از افرادمو روش پيدا كنن و از اين طريق يک قدم به پيدا كردن من نزديكتر بشن اما نميدونن قراره دى ان اى كسى رو پیدا كنن كه اصلا ربطى به اين ماجراها نداره واين باعث ميشه بينشون يه درگيرى بزرگ شكل بگيره حداقل يه مدت كوتاهو
كه به من اجازه ميده برم سراغ قدم بعدى..
و من اينجا در حالى كه سيگارمو با خونسردى ميكشم واز شرابم لذت ميبرم به اين بازى كه خودم ترتيب دادم نگاه ميكنم و بهشون ميخندم..
جونگکوک:نامه رو از دستم كشيد بيرون (جيمين)
جيمين:ببين چيكارش كردى اه ميخوام بفرستم دی ان ای رو نامه رو پيدا كنن شايد تونستيم اين آدمو پيدا كنیم، ولى ببين چيكارش كردى شرط ميبندم هرچى دى ان اى روش بوده رو پاک كردى
جونگكوک:بايد اين آدمو پیدا كنم حالا به هر قيمتى كه شده
جيمين:پيداش ميكنم برات، اما واقعا اين دختره ا/ت ارزششو داشت؟
اگه دختره رو تحويلشون ميدادى الان برگ برنده دست ما بود جونگكوک:نميخوام دوباره راجب اين موضوع باهات بحث كنم پس تمومش كن جيمين:بالاخره يه روز به حرفم ميرسى، تو براى رسيدن به اينجا خيلى سختی کشیدی بارها تا پاى مرگ رفتى و برگشتى، دارى بخاطر اون دختره همه چيو نابود ميكنى
جونگكوک:هيچى قرارنيست نابود بشه اگه تا الان منو خوب شناخته باشى متوجه ميشى من كسى نيستم كه به اين راحتيا چيزيو ببازم و بخوام عقب بكشم
جيمين:ولى..
جونگكوک:تموم كن بحثو، الان فقط تمركزت رو پيدا كردن اون ادم باشه و بقيه چيزارو بسپر به من، ميخواست اتاقو ترک كنه
جونگكوک:و در ضمن درک ميكنم تا حالا تو زندگيت عشق رو تجربه نكردى شايد مسخره بنظر بياد اينو من بخوام بگم اما حس شيرينيه و باعث ميشه به این دنيايى كه پر از كينه و نفرته يه جور ديگه نگاه كنى حداقل وقتى كنار اون آدمى، بهت توصيه ميكنم تجربه كردن اين حسو
جيمين:بهش نيازى ندارم، عشق آدمو ضعيف ميكنه و مانع رسيدن به اهدافت ميشه من فقط تو اين دنيا به خودم اهميت ميدم ونه هيچكس ديگه...
بعدش خيلى سريع از اتاق بيرون رفت...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۲.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط