{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p²¹
ا/ت:متوجهى بياد منو ميكشه؟؟ صداى زنگ پى در پی خونه مانع ادامه حرفام شد جوری زنگ خونه رو ميزدن هرلحظه ممكن بود زنگ بسوزه..
تهيونگ:ا/ت ميشه حواست به قهوه باشه فكر كنم دوست پسر عصبيت رسيد من برم پايين
ا/ت:(بانگرانى) بذار خودم برم باهاش حرف بزنم
تهيونگ:چيزى نميشه فقط حواست به قهوه ها باشه بعدم خيلى زود بيرون رفت دستام يخ يخ بودن و ميلرزيدن صندلى ميز ناهارخوريو عقب كشيدمو نشستم روش و سرمو تو دستام گرفتم صداشون نميومد واين اضطرابمو بيشتر ميكرد...
حدود ده دقيقه گذشته بود قهوه ها سرد شده بودن و هيچ خبرى ازشون نبود باید خودم میرفتم پایین ببینم چخبره نكنه بلايى سر همديگه آورده باشن سريع از جام بلند شدمو رفتم سمت در همين كه درو باز كردم صورت تهيونگ و جونگكوک پشت در نمايان شد نگاهم اول به تهيونگ خورد چون جلوتر از جونگكوک وايساده بود لبخند زد و خيلى اروم كنارم زد و به جونگكوک گفت:بيا تو
من مثل يه چوب همونجا كنار در وايساده بودم اصلا نميفهميدم چه خبره...
جونگکوک اومد تو و آروم درو بست و رو به روم وايساد، آب دهنمو از ترس قورت دادم تو صورتش هيچ اثرى از عصبانيت نبود، يه قدم بهم نزديک شد ناخداگاه از ترس منم يه قدم عقب رفتم یه لبخند از رو درد زد وگفت:نترس فقط ميخوام بغلت كنم با تعجب نگاش كردم حالا تو بغل جونگكوک بودم و موهامو نوازش ميكرد
ا/ت:نگاهم افتاد سمت تهيونگ که به دیوار اشپزخونه تکیه داده بود و قهوه شو مزه مزه میکرد به پارکت ها اشپزخونه زل زده بود و تو فکرا خودش غرق بود...
حلقه ی دستای جونگکوک دور کمرم محکم تر شد صدای ارومشو شنیدم:
جونگکوک:متاسفم ا/ت..

تهیونگ:درو که باز کردم با صورت بشدت عصبیش روبه‌رو شدم(تو دلم پوزخند زدم)اما رو صورتم کوچیکترین تغییری ایجاد نشد، کاملا خونسرد بودم
جونگکوک:ا/ت کجاست؟ پیش توعه نه؟ تموم شبو باهم گذروندید نه؟
تهیونگ:همینجوری واسه خودت میخای ببری و بدوزی یا میذاری منم حرف بزنم؟
جونگکوک:برام مهم نیست چیکار میخای بکنی اما الان ا/ت همراه من میاد خونه
تهیونگ:هولم داد که بیاد داخل اما خیلی زود دوباره برگشتم و جلوش وایسادم
جونگکوک:(با همون عصبانیتی که انگار حالا بیشتر شده بود)گفت:میخای بمیری؟
تهیونگ:تا نذاری همه چیو برات تعریف کنم اجازه نمیدم ا/ت رو ببینی
جونگکوک:تو کی باشی که اجازه ندی دوست دخترم رو ببینم؟
تهیونگ:(با جدیت)بادیگاردشم وظیفم محافظت کردن ازش در برار ادماییه که میخان بهش اسیب بزنن مثل الان تو
جونگکوک: چی دارى واسه خودت زر زرميكنى؟ من چرا بايد بهش آسيب بزنم؟
تهيونگ:نميدونم خودت هرچى كه اسمشو ميذارى بذار مثل همون شبى كه زده بودى دختر بيچاره رو له و لورده كرده بودى الانم مطمئنم دوباره ميخواى همين بلارو سرش بيارى..
جونگكوک: اين مگه به تو ربطى داره؟ تهيونگ:اره چون باديگاردشم
جونگكوک:دور برت نداره اقاى محافظ فكر نكنم وظيفه باديگارديت اين باشه تو روابط احساسى منو پارتنرم دخالت كنى پس برو بگو ا/ت بياد پايين هرچه زودتر
صفحه گوشيمو گرفتم سمتش و فيلمى كه از طريق دوربيناى مداربسته ى كافه از ديروز ضبط كرده بودنو نشونش دادم با ديدن فيلم حالت چهرش ازعصبانيت به نگرانى تغيير كرد
تهيونگ: ديروز بهمون حمله شد ا/ت رو دزديدن هنوز نفهميدم كار كيا بوده اما بزودى ميفهمم
جونگكوک:موقعى كه داشتن ا/ت رو ميدزديدن تودقيقا كدوم گورى بودى؟
تهيونگ:منم گول زدن يه اقایى اونجا همش ادرس يه جاييو ازم ميپرسيد حسابى مشغولم كرده بود اما خداروشكر ماشينشونو لحظه ى آخر ديدم ودنبالشون راه افتادم..
الانم بهتره جاى اينكه سرنشش كنى بياى بالا و سعى كنى آرومش كنى روز بديو گذرونده چرا جاى اينكه كارى كنى ازت بترسه جاش بهش نشون نميدى كه ميتونه اين روزاى سخت بهت تكيه كنه؟




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۱)

دوراهی عشق و نفرت p²²ا/ت:رو تختم درازكشيده بودمو به سقف اتاق...

دوراهی عشق و نفرت p²³جيهوپ:همون طوركه خواستى نامه رو رسوندم ...

دوراهی عشق و نفرت p²⁰ا/ت:خب من..(همين كه ميخواستم قضيه ديروز...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁹پرش زمانی به شبا/ت:لیوان ابو ازش گرفتم ...

دوراهی عشق و نفرت p³⁰ا/ت:از خواب بلند شدم، گيج ميزدم يه غلت ...

دوراهی عشق و نفرت p²⁷جيمين:صبركن ببينم الان از من ميخواى بخا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط