در پی کافه دنجی هستم ،
در پی کافه دنجی هستم ،
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن ،
یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه ...
و حواسش به فراموش شدنها باشد ...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه ...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن ،
و گرامافونی
که بخواند ،
گل گلدون ، بوی موهات ،
ای که بی تو خودمو ...
و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفان زده است
وسط خاطره هایی که تو را می بلعد ....
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن ،
یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه ...
و حواسش به فراموش شدنها باشد ...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه ...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن ،
و گرامافونی
که بخواند ،
گل گلدون ، بوی موهات ،
ای که بی تو خودمو ...
و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفان زده است
وسط خاطره هایی که تو را می بلعد ....
- ۷۴۶
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط