{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 7
از زبان یونا :
داشتیم حرف می‌زدیم که یهو همه ساکت شدن

_چیشد چرا ساکت شدین

&ج....جونکوک

با حرفی که زد ترس کل وجودمو فرار گرفت و خنده از رو لبام محو شد رنگم پریده بود دستام یخ کرده بود و مث بید می‌لرزید برگشتم سمتمش

+(پوزخند)

مچ دستمو محکم گرفت و از بار کشوندم بیرون دستم داشت خورد میشد واییی انداختم تو ماشین و خودشم نشست تا چند دقیقه اول ساکت بود و با دستاش سرشو تو دستش گرفته بود بلاخره ترسمو خوردم و سعی کردم آروم باشم و حرف بزنم

_ج...جونکوک

+خفه شو صداتو ببر خب نمی‌خوام صداتو بشنوم (اربده)

_(اشک ریختن)

_د...دستت

+یونا از کی اینقدر هرزه شدی هااا دور از چشم من هر غلطی دلت میخواد می‌کنی مگه نگفتم نمی‌خوام این لباسو بپوشی (داد)

چ...چی اون الان به من گفت هرزه کسی که تموم زندگیم بود بهم گفت هرزه صدای شکسته شدن قلبم رو به وضوح شنیدم اشکام کنترلشون از دستم در رفته بود با عصبانیت لب زدم

_مگه من عروسکتم که هر کاری گفتی بدون چون و چرا انجام بده هاااا من عروسکتم جونکوک نه میای ازدواج کنیم نه میزاری هر چی دوست دارم بپوشم فقط بلدی بگی چیکار کنم چیکار....

داشتم حرف میزدم که با سوزشی که کنار صورتم احساس کردم لال شدم ا..اون الان منو زد

+صداتو ببر خب واقعا همچین فکری می‌کنی حق نداری اینجوری راجبم فک کنی فهمیدی چطور نمیتونی عشق منو ببینی هااا چطور نمی‌بینی اینقدر عاشقتم هاااا تو حق نداری اینجوری راجب من فک کنی (داد)

بعد به راننده گفت حرکت کنه هر دو سکوت سنگینی بینمون بود تا اینکه رسیدیم عمارت سریع رفتم داخل عمارت و رفتم بالا تو اتاقمون با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تخت و رفتم زیر پتو و سعی کردم با همون اشکای مزاحم بخوابم ....
دیدگاه ها (۰)

پارت 8ولی فهمیدم که جونکوک اومد بالای سرم و نشست کنارم +بخوا...

پارت 9 (آخر) _من هرزه نیستم جونکوک فقط اون لباس فاکی رو دوست...

پارت 6بعد اینکه رسیدیم ازماشین پیاده شدیم و سمت بار حرکت کرد...

پارت 5به لباسا نگاه میکردم اونی که جونکوک گرفته بود خیلی بست...

ارباب منPart19لیا:نشستیم که خانم بزرگ (مامان ارباب چاعان)گفت...

اسم رمان :شیطان خوشتیپ من پارت ۷ یونا :نمیدونم لونا :بریم پا...

Part:40. #ریاست.عشقکنترلی روی اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط