{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارباب من

ارباب من


Part19







لیا:نشستیم که خانم بزرگ (مامان ارباب چاعان)گفت


خانم بزرگ:دخترم خبی شنیدم که مادر بزرگت دیروز....


چاعان:مامان


لیا:خبم خانم بزرگ



خانم بزرگ:خوبه پس من می خوام یک چیزی بگم


لیا:همه جا ساکت شد انگاری همه از خانم بزرگ،حساب میبردم



خانم بزرگ:لیا و چاعان من یک نوه می خوام فکر نمی کنید الان وقتشه


لیا:چشمام گرد شد از خجالت سرمو انداختم پایین


آلیسا:پوز خنده ی صدا داری زدم که گفتم بچه اونم این دختر رعیت بده اون نمی توانه مواظب خودش باشه

توانا:موافقم اینوحتی نمی توانه ...


خانم بزرگ:خفه شید که اینطور چرا شما بچه نیورید ها

هر دوتاشون ساکت شدن

توانا:خانم بزرگ


چاعان:خفه شید آلیسا از فردا تو رو توی این عمارت نبینم

آلیسا:چی بخاطر این رعیت می خوای متو از عمارت بیرون بندازی


چاعان:با عصبا نیت بلند شدم به سمت آلیسا رفتم خفه شو زنی**که سی//لی زدم بهش گمشو از این عمارت بیرون همه بدون کسی به لیا یک حرف بد یا بی احترامی بزنه جاش اینجا نیست آلیسا خدارو شکر کن فقط بیرونت می کنم تورو غذای سگا نمی کنم



آلیسا:نگاه پر نفرتی به لیا کردم و از عمارت زدم بیرون
دیدگاه ها (۰)

ارباب منPart20چاعان:با صدای بلند و عصبانی گفتم کسی حق نداره ...

ارباب منPart21چاعان:سراغ لب//ش رفتم بوسی/دم که یهو تقه ای ب...

ارباب منPart18چاعان:اشکاتو پاک کن وقتی گریه میکنی قلب منو می...

ارباب منPart17لیا:یک تیشرت طوسی کم رنگ و شلواربلند طوسی پر ...

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

ارباب منPart10لیا:سرمو توی گ///ردنش فرو کردم گاز ریزی گرفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط