{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سالها قبل وقتی کلاس پنجم بودم ،

سالها قبل وقتی کلاس پنجم بودم ،
دوستی داشتم به نام فرامرز گودرزی که با علی عباسی توی یک کلاس وروی ی نیمکت مینشستیم..
ی روز که تکلیف شبم را فراموش کرده بودم زنگ زدم خونشون که از ش بپرسم.. مادرش گوشی را برداشت..
گفت الو بفرمایید.
گفتم منزل گودرزی؟..
گفت با کی کار دارید..
اسمش یادم رفت گفتم با پسرتون کار دارم..
گفت با کدومشان؟..
یادم نبود که توی اون خونه چهارتا پسر دیگه هم بود..
برای یک آن لکنت زبان گرفتم وسکوت کردم..
مادرش شاکی شد وبا عصبانیت گفت میگم با کدومشان کار داری..
هول شدم ..
یادم رفت بگم اونی که کلاس پنجم هستش..
من من کنان گفتم اونی که موهاش.. ژولیده هست ،
بد راه میره وقشنگ میخنده..
نفهمیدم فرامرز خونه بود یا نه ولی مادرش با عصبانیت تلفن را قطع کرد..
فردای اون روزتوی مدرسه فرامرز گفت من قشنگ می خندم واز خنده ریسه رفت..
من با اینکه تکلیفم را ننوشته بودم و از دست خودش ومادرش شاکی بودم ولی از خنده های قشنگش خنده ام گرفته بود..
بعد هاباخودم فکر کردم آدم هرزگاهی باید اسم هم اطاقیش ،همکارش،هم کلاسی اش ویاهمسایه دیوار به دیوارش را فرا موش کند،
بعد زور بزند تو سه جمله توصیفش کند..
مثلا بگوید..
اونی که خنده اش قشنگ است..
یا اونی که صورتش رنگ صداقت دارد..
اونی که با اشتها نگاه میکند..
یا اونی که حرفهایش بوی عطر چای تازه دم میدهد..
یا اینکه اونی که برای روزهای زرد پاییز رنگ آرامش است..
ویااو نی که حال هوای عاشقی دارد.....
(ر__ش__ج__ر)
دیدگاه ها (۱)

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

پارت 13......................

سناریو جونگکوک

پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتزنگ خورد و من و جیا رفتیم سم...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط