وقتی داداش ناتنیت بود...
وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت نهم
ویو ات
چند روز از مرگ پدرم گذشت. دیگه کسی نبود. مامانم رفته بود، پدرم رفته بود، و تنها کسی که مونده بود، همون مردی بود که چند هفته پیش حتی اسمش رو هم نمیدونستم. کیم تهیونگ... داداش ناتنیم.
ولی هر چی بیشتر باهاش میگذروندم، بیشتر گیج میشدم. وقتی میخندید، دلم میخواست صداش رو همیشه بشنوم. وقتی نگاهم میکرد، قلبم تند میزد. وقتی دستش به دستم میخورد، بدنم میلرزید. این دیوانگی بود. اون داداش منه. ولی چرا اینجوری میشم؟
یه روز نشسته بودم توی حیاط، داشتم به گلها نگاه میکردم که تهیونگ اومد کنارم نشست. یه لیوان آب میوه دستم داد.
-ات... حوصلهات سر رفته؟
نگاهش کردم. صورتش توی نور آفتاب میدرخشید. دلم یه ریخت.
+نه... فقط فکر میکنم.
-به چی؟
بهش نگاه کردم. میخواستم بگم به تو... ولی نتونستم. در عوض گفتم:
+به این که چی میشد اگه تو رو پیدا نمیکردم. الان کجا بودم؟
تهیونگ با نگاه عمیقی بهم خیره شد. صداش آروم و پر از احساس بود.
-نمیدونم. ولی خوشحالم که پیدات کردم.
+واقعاً؟
-آره. خوشحالم که یه خواهر دارم.
با گفتن کلمه "خواهر"، یه چیزی توی دلم پیچ خورد. از این کلمه خوشم نمیومد. ولی چرا؟ مگه غیر از اینه؟
+منم... خوشحالم که تو رو دارم.
تهیونگ لبخند زد. اون لبخند... خدا... چقدر قشنگ بود. دلم میخواست همیشه لبخند بزنه.
-ات... میدونی، این چند روز با تو بودن، بهم یادآوری کرد که زندگی فقط معامله و مافیا نیست. یه چیزای دیگه هم هست.
+مثل چی؟
-مثل... این لحظات. مثل نشستن کنار تو، حرف زدن باهات، دیدن لبخندت. اینا ارزش بیشتری از هر معاملهای دارن.
صورتم سرخ شد. خوشحال بودم ولی نمیتونستم نشون بدم. گفتم:
+تو که همیشه پولدار و مافیایی بودی، حالا که این حرفا رو میزنی؟
تهیونگ خندید. اون خنده...
-پول و مافیا همه چیز نیست، ات. بعضی چیزا هست که با پول نمیشه خرید. مثلاً... بودن کنار کسی که دوستش داری.
قلبم یه ریخت. دوستش داری؟ یعنی چی؟ یعنی منو دوست داره؟ ولی چه جوری؟ مثه خواهر؟ یا...
+منو دوست داری؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش به چشمام دوخته شد. عمیق، پر از احساس. صداش آروم بود.
-آره... دوست دارم.
نتونستم نفس بکشم. قلبم توی سینهام داشت میترکید. ولی قبل از اینکه چیزی بگم، تهیونگ بلند شد.
-بیا بریم غذا بخوریم. گشنمه.
و رفت سمت آشپزخونه. من موندم که توی دلم هزار تا سوال بیجواب. یعنی چی دوست دارم؟ یعنی مثه خواهر؟ یا... نه... نه، نمیتونه. اون داداش منه.
ولی چرا وقتی میرفت، دلم براش تنگ میشد؟
---
پارت نهم
ویو ات
چند روز از مرگ پدرم گذشت. دیگه کسی نبود. مامانم رفته بود، پدرم رفته بود، و تنها کسی که مونده بود، همون مردی بود که چند هفته پیش حتی اسمش رو هم نمیدونستم. کیم تهیونگ... داداش ناتنیم.
ولی هر چی بیشتر باهاش میگذروندم، بیشتر گیج میشدم. وقتی میخندید، دلم میخواست صداش رو همیشه بشنوم. وقتی نگاهم میکرد، قلبم تند میزد. وقتی دستش به دستم میخورد، بدنم میلرزید. این دیوانگی بود. اون داداش منه. ولی چرا اینجوری میشم؟
یه روز نشسته بودم توی حیاط، داشتم به گلها نگاه میکردم که تهیونگ اومد کنارم نشست. یه لیوان آب میوه دستم داد.
-ات... حوصلهات سر رفته؟
نگاهش کردم. صورتش توی نور آفتاب میدرخشید. دلم یه ریخت.
+نه... فقط فکر میکنم.
-به چی؟
بهش نگاه کردم. میخواستم بگم به تو... ولی نتونستم. در عوض گفتم:
+به این که چی میشد اگه تو رو پیدا نمیکردم. الان کجا بودم؟
تهیونگ با نگاه عمیقی بهم خیره شد. صداش آروم و پر از احساس بود.
-نمیدونم. ولی خوشحالم که پیدات کردم.
+واقعاً؟
-آره. خوشحالم که یه خواهر دارم.
با گفتن کلمه "خواهر"، یه چیزی توی دلم پیچ خورد. از این کلمه خوشم نمیومد. ولی چرا؟ مگه غیر از اینه؟
+منم... خوشحالم که تو رو دارم.
تهیونگ لبخند زد. اون لبخند... خدا... چقدر قشنگ بود. دلم میخواست همیشه لبخند بزنه.
-ات... میدونی، این چند روز با تو بودن، بهم یادآوری کرد که زندگی فقط معامله و مافیا نیست. یه چیزای دیگه هم هست.
+مثل چی؟
-مثل... این لحظات. مثل نشستن کنار تو، حرف زدن باهات، دیدن لبخندت. اینا ارزش بیشتری از هر معاملهای دارن.
صورتم سرخ شد. خوشحال بودم ولی نمیتونستم نشون بدم. گفتم:
+تو که همیشه پولدار و مافیایی بودی، حالا که این حرفا رو میزنی؟
تهیونگ خندید. اون خنده...
-پول و مافیا همه چیز نیست، ات. بعضی چیزا هست که با پول نمیشه خرید. مثلاً... بودن کنار کسی که دوستش داری.
قلبم یه ریخت. دوستش داری؟ یعنی چی؟ یعنی منو دوست داره؟ ولی چه جوری؟ مثه خواهر؟ یا...
+منو دوست داری؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش به چشمام دوخته شد. عمیق، پر از احساس. صداش آروم بود.
-آره... دوست دارم.
نتونستم نفس بکشم. قلبم توی سینهام داشت میترکید. ولی قبل از اینکه چیزی بگم، تهیونگ بلند شد.
-بیا بریم غذا بخوریم. گشنمه.
و رفت سمت آشپزخونه. من موندم که توی دلم هزار تا سوال بیجواب. یعنی چی دوست دارم؟ یعنی مثه خواهر؟ یا... نه... نه، نمیتونه. اون داداش منه.
ولی چرا وقتی میرفت، دلم براش تنگ میشد؟
---
- ۲۴۸
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط