دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا133
لبخندی زدم و چیزی نگفت که ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
_ اوهوع، چه آروم شدی تو!
_ آروم نشدم
_ والا در حالت عادی باید بهم حمله کنی یا کلی بحث کنی باهام!
_ چون وسط شرکت ایستادیم، تو نمیفهمی اما من که میفهمم!
خواست چیزی بگه که سامان دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت:
_ جون عمت هیچی نگو، گشنمه بریم ناهار
پرهام دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت که سامان هم دستش رو برداشت و گفت:
_ بریم؟
_ بریم
سه تایی به سمت در خروجی شرکت رفتیم و ازش خارج شدیم.
سامان دکمه ی آسانسور رو زد و به دیوار تکیه داد که گفتم:
_ کجاست رستوران؟
_ طبقه همکف
_ آهان، این آسانسوره اگه یه روز خراب بشه دهنتون رسماً سرویسه ها!
پرهام یه ضربه نه چندان آروم به کمرم زد و گفت:
_ سق بد نزن
_ وحشی چرا میزنی؟
_ چون میتونم
چپ چپ نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که سامان از پشت سرم گفت:
_ پرهام اذیتش نکن
_ باز صاحابش اومد
جفتمون خندیدیم که همون لحظه آسانسور رسید و سوار شدیم و پرهام هم دکمه ی همکف رو زد اما آسانسور تو طبقه پایینی شرکت ایستاد و یه چند نفری سوار شدن و همین باعث شد مجبور بشم به سامان بچسبم تا بقیه هم جاشون بشه.
زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم؛ نمیدونم چرا احساس گرمای شدیدی میکردم و انگار داشتم آتیش میگرفتم!
با دستام صورتم رو باد زدم و با کلافگی پوفی کشیدم که سامان آروم گفت:
_ چته؟
_ خیلی گرمه
_ گرم نیست که
_ نمیدونم من دارم میپزم
_ تحمل کن الان میرسیما
به صفحه دیجیتال آسانسور که عدد یازده رو نشون میداد نگاه کردم و دوباره پوفی کشیدم.
تا برسیم پایین انقدر پوف کشیدم که حتی اعصاب پرهام هم خورد شد و از روبرو چشم غره ای بهم رفت و با لب خونی گفت "چرا انقدر پوف میکشی؟" اما من دست خودم نبود و نمیدونم چرا یهویی انقدر کلافه شدم!
بالاخره از آسانسور که پیاده شدیم و یکم هوای آزاد بهم خورد نفس راحتی کشیدم و گفتم:
_ آخیش داشتم خفه میشدم از گرما
_ دیوونه ای؟ تو این سرما گرمت بود؟!
با چشمام به پرهام فهموندم که خفه بشه، اونم انگار سریع گرفت چون ساکت شد و سامان هم با یه لبخند زیر پوستی که راحت میتونستم تشخیصش بدم، با دستش به سمت راست سالن اشاره کرد و گفت:
_ رستوران اون سمته، بریم
لبخندی زدم و چیزی نگفت که ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
_ اوهوع، چه آروم شدی تو!
_ آروم نشدم
_ والا در حالت عادی باید بهم حمله کنی یا کلی بحث کنی باهام!
_ چون وسط شرکت ایستادیم، تو نمیفهمی اما من که میفهمم!
خواست چیزی بگه که سامان دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت:
_ جون عمت هیچی نگو، گشنمه بریم ناهار
پرهام دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت که سامان هم دستش رو برداشت و گفت:
_ بریم؟
_ بریم
سه تایی به سمت در خروجی شرکت رفتیم و ازش خارج شدیم.
سامان دکمه ی آسانسور رو زد و به دیوار تکیه داد که گفتم:
_ کجاست رستوران؟
_ طبقه همکف
_ آهان، این آسانسوره اگه یه روز خراب بشه دهنتون رسماً سرویسه ها!
پرهام یه ضربه نه چندان آروم به کمرم زد و گفت:
_ سق بد نزن
_ وحشی چرا میزنی؟
_ چون میتونم
چپ چپ نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که سامان از پشت سرم گفت:
_ پرهام اذیتش نکن
_ باز صاحابش اومد
جفتمون خندیدیم که همون لحظه آسانسور رسید و سوار شدیم و پرهام هم دکمه ی همکف رو زد اما آسانسور تو طبقه پایینی شرکت ایستاد و یه چند نفری سوار شدن و همین باعث شد مجبور بشم به سامان بچسبم تا بقیه هم جاشون بشه.
زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم؛ نمیدونم چرا احساس گرمای شدیدی میکردم و انگار داشتم آتیش میگرفتم!
با دستام صورتم رو باد زدم و با کلافگی پوفی کشیدم که سامان آروم گفت:
_ چته؟
_ خیلی گرمه
_ گرم نیست که
_ نمیدونم من دارم میپزم
_ تحمل کن الان میرسیما
به صفحه دیجیتال آسانسور که عدد یازده رو نشون میداد نگاه کردم و دوباره پوفی کشیدم.
تا برسیم پایین انقدر پوف کشیدم که حتی اعصاب پرهام هم خورد شد و از روبرو چشم غره ای بهم رفت و با لب خونی گفت "چرا انقدر پوف میکشی؟" اما من دست خودم نبود و نمیدونم چرا یهویی انقدر کلافه شدم!
بالاخره از آسانسور که پیاده شدیم و یکم هوای آزاد بهم خورد نفس راحتی کشیدم و گفتم:
_ آخیش داشتم خفه میشدم از گرما
_ دیوونه ای؟ تو این سرما گرمت بود؟!
با چشمام به پرهام فهموندم که خفه بشه، اونم انگار سریع گرفت چون ساکت شد و سامان هم با یه لبخند زیر پوستی که راحت میتونستم تشخیصش بدم، با دستش به سمت راست سالن اشاره کرد و گفت:
_ رستوران اون سمته، بریم
- ۴.۹k
- ۲۲ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط