دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا135
آیفون رو که زدم سامان سریع در رو باز کرد، منم رفتم تو خونه و در رو پشت سرم بستم.
به سمت ماشینم رفتم و بهش تکیه دادم تا سامان بیاد بیرون و بعد ماشین رو بردارم ببرم.
در سالن که باز شد اومد بیرون و از همونجا گفت:
_ بیا بالا پس
_ نه دیگه میخوام برم
_ کجا؟ تازه اومدی!
_ اومدم ماشین رو بردارم برم دیگه
_ حالا بیا تو، شامی چیزی با هم بخوریم بعد برو
دوست داشتم برم داخل اما خب خجالت میکشیدم پس سرم رو بالا انداختم و گفتم:
_ نه بابا مزاحمت نمیشم
_ مهسا بدم میاد هی از این لفظ مزاحم استفاده میکنی! چند بار بگم تو مزاحم نیستی...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم که با دستش اشاره کرد و گفت:
_ بیا بالا
_ باشه برو تو میام
رفت داخل، منم کیفم رو داخل ماشین انداختم و به سمت ساختمون رفتم.
وارد که شدم در رو بستم و به سمت سالن رفتم و گفتم:
_ کجا رفتی؟
_ تو آشپزخونه ام
مانتو و شالم رو درآوردم و همونجا روی مبل انداختم و به سمت آشپزخونه رفتم.
جلوی گاز ایستاده بود و داشت شام درست میکرد، دستام رو بغل کردم و گفتم:
_ چی درست میکنی؟
_ تخم مرغ سوسیس
_ بابا کدبانو، خسته نشی یوقت
_ خسته که بودم اما الان خستگیم در رفت
به کابینت تکیه دادم، یکی از ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
_ چرا؟
_ چون تو اومدی اینجا دیگه
لبم رو باز خجالت گاز گرفتم و چیزی نگفتم!
اصلا انتظار همچین جوابی رو ازش نداشتم و ته دلم قنج رفت.
نمیدونستم چی باید بگم و داشتم از خجالت آب میشدم که برگشت یه نگاه بهم انداخت و با خنده گفت:
_ هو دختر چخبره؟ چه صورتشم قرمز شده!
مشتی تو بازوش زدم و زیرلب گفتم:
_ کوفت
بعدشم خواستم از آشپزخونه بیرون برم که بازوم رو گرفت و گفت:
_ کجا؟ نکنه ناراحت شدی؟
_ نه
_ پس نرو
آب دهنم رو قورت دادم و از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم که چشماش رو باز و بسته کرد و گفت:
_ بمون همینجا
_ باشه
دوباره به کابینت تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم تا ضربان تند قلبم به حالت عادیش برگرده.
نمیدونم چرا اینطوری شده بودم؟ چرا هر حرکت کوچیک سامان باعث میشد قلبم تند تند بزنه و فکرای الکی بکنم...
آیفون رو که زدم سامان سریع در رو باز کرد، منم رفتم تو خونه و در رو پشت سرم بستم.
به سمت ماشینم رفتم و بهش تکیه دادم تا سامان بیاد بیرون و بعد ماشین رو بردارم ببرم.
در سالن که باز شد اومد بیرون و از همونجا گفت:
_ بیا بالا پس
_ نه دیگه میخوام برم
_ کجا؟ تازه اومدی!
_ اومدم ماشین رو بردارم برم دیگه
_ حالا بیا تو، شامی چیزی با هم بخوریم بعد برو
دوست داشتم برم داخل اما خب خجالت میکشیدم پس سرم رو بالا انداختم و گفتم:
_ نه بابا مزاحمت نمیشم
_ مهسا بدم میاد هی از این لفظ مزاحم استفاده میکنی! چند بار بگم تو مزاحم نیستی...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم که با دستش اشاره کرد و گفت:
_ بیا بالا
_ باشه برو تو میام
رفت داخل، منم کیفم رو داخل ماشین انداختم و به سمت ساختمون رفتم.
وارد که شدم در رو بستم و به سمت سالن رفتم و گفتم:
_ کجا رفتی؟
_ تو آشپزخونه ام
مانتو و شالم رو درآوردم و همونجا روی مبل انداختم و به سمت آشپزخونه رفتم.
جلوی گاز ایستاده بود و داشت شام درست میکرد، دستام رو بغل کردم و گفتم:
_ چی درست میکنی؟
_ تخم مرغ سوسیس
_ بابا کدبانو، خسته نشی یوقت
_ خسته که بودم اما الان خستگیم در رفت
به کابینت تکیه دادم، یکی از ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
_ چرا؟
_ چون تو اومدی اینجا دیگه
لبم رو باز خجالت گاز گرفتم و چیزی نگفتم!
اصلا انتظار همچین جوابی رو ازش نداشتم و ته دلم قنج رفت.
نمیدونستم چی باید بگم و داشتم از خجالت آب میشدم که برگشت یه نگاه بهم انداخت و با خنده گفت:
_ هو دختر چخبره؟ چه صورتشم قرمز شده!
مشتی تو بازوش زدم و زیرلب گفتم:
_ کوفت
بعدشم خواستم از آشپزخونه بیرون برم که بازوم رو گرفت و گفت:
_ کجا؟ نکنه ناراحت شدی؟
_ نه
_ پس نرو
آب دهنم رو قورت دادم و از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم که چشماش رو باز و بسته کرد و گفت:
_ بمون همینجا
_ باشه
دوباره به کابینت تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم تا ضربان تند قلبم به حالت عادیش برگرده.
نمیدونم چرا اینطوری شده بودم؟ چرا هر حرکت کوچیک سامان باعث میشد قلبم تند تند بزنه و فکرای الکی بکنم...
- ۱۱.۱k
- ۲۲ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط