خدمتکار من
خدمتکار من
پارت۱۶
از خواب بیدار شد و احساس کرد تو بغل کسی هست
ـــ چه عجب بیدار شدی
به چویا نگاه کرد و بعدش به خودش نگاه کرد
+ص..صبرکن چرا ما لختیم
ـــ واقعا نمیدونی چرا
+نه خب چیزی یادم نیست فقط یادمه رفتیم حموم و دیگه چیزی یادم نیس اینا به کنار چرا حس بدی دارم؟
چویا نیشخندی زد و دازای اولش متوجه نشد ولی بعد چشماش گرد شد
+درش بیار
ـــ چته بابا کر شدم
+گفتم پرش بیارد
ـــ عمرا
+چویا خواهش میکنم درش بیار
ـــ به یه شرط
+چه شرطی؟
ـــ بوسم کن
+اصلا و ابدا
ـــ باشه هرطور مایلی
+خیله خوب بابا تو بردی
بهش نگاه کرد و دستشو گذاشت رو گونش و بوسیدش
چویا دستشو برد پشت دازای و کمرشو گرفت و وحشیانه بوسیدش جوری که لب دازای خون اومد
داشت با ولع میبوسیدش که موهاش کشیده شد و فهمید نفسش تموم شده و با اینکه نمیخواست ولی ازش جدا شد و تازه متوجه زخم روی لبش شد
+خب..حالا...حالا درش بیار
ـــ باشه
از داخلش درش اورد و نشست رو تخت
+حالا از سیر تا پیاز داستانو برام تعریف کن
چویا نیشخندی زد و گفت
ـــ اگر میخوای میتونم با دوتا کلمه برات بگم که دیشب چیکار کردیم
دازای کنجکاو شد
+خب بگو
ـــ نمیدونستم باکره ای
همین دوتا کلمه کافی بود تا دازای سرخ سرخ بشه و سریع بلند بشه که درد وحشتناکی زیر دلش احساس کرد و جیغ کشید
ـــ خب چرا سریع بلند میشی آخه نمیدونی دردت میگیره
+چویاهق..کمکم کن..هق درد دارم هق
داشت بهش التماس میکرد
ــــ باشه باشه
به سمتش رفت و از پشت بغلش کرد و زیردلشو ماساژ داد
ـــ بهترشد؟
+ی..هق یه ذره
بیشتر زیردلشو ماساژ داد
ـــ خب بسه بیا بریم حموم
بغلش کرد و سمت حموم رفت
از حموم اومدن بیرون و اول دازای و بعدش خودشو خشک کرد
لباساشو پوشید و به دازای نگاه کرد
ـــ صبرکن تا من برم و برات لباس ببارم
+باشه
از اتاقش بیرون رفت و رفت سمت اتاق دازای و واردش شد
سمت کمدش رفت و لباس زیراشو یه شورتک و کراپ برداشت و از اتاق بیرون رفت و رفت تو اتاق خودش
ـــ خب بیا لباساتو بپوش
حولرو ازش جدا کرد که دازای سرخ شد و با دستش بدنشو پوشوند که چویا بهش خندید
ـــ من که بدنتو دیدم حالا هم میخوام لباساتو تنت کنم
به آرومی دستای دازای رو برد کنار و نشست روی زمین و خواست لباس زیرشو تنش کنه
ـــ خب پاتو بیار بالا
تا پاشو اورد بالا جیغ کشید
+ای دلم خدالعنتت کنه
چویا نفس عمیقی کشید و به آرومی پاشو اورد بالا ولی زیاد بالا نیورد که دازای دردش نگیره
بعد از اینکه لباساشو تنش کرد کنارش نشست و تو بغلش گرفت
+چویا
ـــ جونم
+یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی
ـــ بگو ببینم چیه
دازای به چویا نگاه کرد
+خب...
پارت۱۶
از خواب بیدار شد و احساس کرد تو بغل کسی هست
ـــ چه عجب بیدار شدی
به چویا نگاه کرد و بعدش به خودش نگاه کرد
+ص..صبرکن چرا ما لختیم
ـــ واقعا نمیدونی چرا
+نه خب چیزی یادم نیست فقط یادمه رفتیم حموم و دیگه چیزی یادم نیس اینا به کنار چرا حس بدی دارم؟
چویا نیشخندی زد و دازای اولش متوجه نشد ولی بعد چشماش گرد شد
+درش بیار
ـــ چته بابا کر شدم
+گفتم پرش بیارد
ـــ عمرا
+چویا خواهش میکنم درش بیار
ـــ به یه شرط
+چه شرطی؟
ـــ بوسم کن
+اصلا و ابدا
ـــ باشه هرطور مایلی
+خیله خوب بابا تو بردی
بهش نگاه کرد و دستشو گذاشت رو گونش و بوسیدش
چویا دستشو برد پشت دازای و کمرشو گرفت و وحشیانه بوسیدش جوری که لب دازای خون اومد
داشت با ولع میبوسیدش که موهاش کشیده شد و فهمید نفسش تموم شده و با اینکه نمیخواست ولی ازش جدا شد و تازه متوجه زخم روی لبش شد
+خب..حالا...حالا درش بیار
ـــ باشه
از داخلش درش اورد و نشست رو تخت
+حالا از سیر تا پیاز داستانو برام تعریف کن
چویا نیشخندی زد و گفت
ـــ اگر میخوای میتونم با دوتا کلمه برات بگم که دیشب چیکار کردیم
دازای کنجکاو شد
+خب بگو
ـــ نمیدونستم باکره ای
همین دوتا کلمه کافی بود تا دازای سرخ سرخ بشه و سریع بلند بشه که درد وحشتناکی زیر دلش احساس کرد و جیغ کشید
ـــ خب چرا سریع بلند میشی آخه نمیدونی دردت میگیره
+چویاهق..کمکم کن..هق درد دارم هق
داشت بهش التماس میکرد
ــــ باشه باشه
به سمتش رفت و از پشت بغلش کرد و زیردلشو ماساژ داد
ـــ بهترشد؟
+ی..هق یه ذره
بیشتر زیردلشو ماساژ داد
ـــ خب بسه بیا بریم حموم
بغلش کرد و سمت حموم رفت
از حموم اومدن بیرون و اول دازای و بعدش خودشو خشک کرد
لباساشو پوشید و به دازای نگاه کرد
ـــ صبرکن تا من برم و برات لباس ببارم
+باشه
از اتاقش بیرون رفت و رفت سمت اتاق دازای و واردش شد
سمت کمدش رفت و لباس زیراشو یه شورتک و کراپ برداشت و از اتاق بیرون رفت و رفت تو اتاق خودش
ـــ خب بیا لباساتو بپوش
حولرو ازش جدا کرد که دازای سرخ شد و با دستش بدنشو پوشوند که چویا بهش خندید
ـــ من که بدنتو دیدم حالا هم میخوام لباساتو تنت کنم
به آرومی دستای دازای رو برد کنار و نشست روی زمین و خواست لباس زیرشو تنش کنه
ـــ خب پاتو بیار بالا
تا پاشو اورد بالا جیغ کشید
+ای دلم خدالعنتت کنه
چویا نفس عمیقی کشید و به آرومی پاشو اورد بالا ولی زیاد بالا نیورد که دازای دردش نگیره
بعد از اینکه لباساشو تنش کرد کنارش نشست و تو بغلش گرفت
+چویا
ـــ جونم
+یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی
ـــ بگو ببینم چیه
دازای به چویا نگاه کرد
+خب...
- ۳۵۷
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط