[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
part: 16
تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود. ورد رو خوند. دروازه ای تقریبا تیره باز شد. ایلا جلو رفت و دستشو وارد دروازه کرد.
ایلا:«خودشه!»
اومد سمت دازای.
ایلا:«خب بابایی... وقت رفتنه.... دوستت دارم.... امیدوارم که دوباره ببینمت!»
دازای بغض کرده بود. اون به زودی به کسی وابسته نمیشد ولی حالا در عرض چند روز وابسته ی یه بچه شده بود.
دازای:«همچ... هق... همچنین! هق... منم. هق.. دوستت.. دارم!»
ایلا به چویا نگاه کرد و رفت سمت اون.
ایلا:«خب مامان.... دلم براتون تنگ میشه.... امیدوارم که دوباره ببینمتون!»
دازای اومد پیش چویا و کنار چویا ایستاد.
ایلا هردوشونو بغل کرد بعد چند دقیقه عقب اومد تا خواست وارد دروازه بشه سریع برگشت سمتشون.
دستشو کرد تو کیفش و دوتا مهره در اورد. یه مهره ی ابی و یه مهره ی زرشکی. مهره ها مثلث مانند بودن و یه دایره وسطشون خالی بود.
به سمتشون گرفت. چویا ابی رو برداشت و دازایم زرشکیه رو.
ایلا:«ابی... نماد اقیانوسه.... بخاطر اقیانوس چشمات مامان.... و زرشکی... نماد خون و وابستگیه.... برای تیله های زرشکی چشمای تو بابا..!»
به سمت دروازه برگشت. سرشو برگردوند و به دازای و چویا نگاه کرد. دستشو تکون داد و وارد دروازه شد. چندین ثانیه نگذشته بود که دروازه بسته شد.
دازای مهره ی تو دستش رو فشار داد. چرا نبوسیدش؟ مگه پدرش نبود؟ چویا جلوش ایستاد. صورتشو قاب گرفت.
چویا:«هی اوسامو.... اروم باش!»
دازای سرشو پایین اورد و لباشو گذاشت رو لبای چویا.
گونه های چویا بشدت سرخ شد. اولین بوسشون نبود ولی... حس بهتری داشت.
مدتی بعد جدا شدن.
هردو نفس عمیقی کشیدن و رفتن داخل.
چویا خسته بود برابر این رفت تو اتاق استراحت کنه و دازای هم برگشت به جمع برای اینکه مدتی پیش اتیش باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه پاشدن رفتن و فقط دازای موند.
دازای:«یعنی من وابسته ی ایلا شدم؟ چرا؟ اونکه فقط یه بچس!»
صدایی اومد. صدای لوس و رو اعصاب "یوری"
ـ«اوسامو؟... تنهایی؟»
اومد پیشش نشست. لباسش باز بود.
یوری:«هوم... ببینم دازای امشبو باهم خوش بگذرونیم؟»
دازای با قیافه ی سردی بهش نگاه کرد.
دازای:«خودت چی فکر میکنی؟»
یوری:«من فک میکنم تو انقدری عاشق منی که قبول میکنی!»
دازای با تمسخر خندید.
دازای:«چی؟ عاشقتم؟ هه.... برو بابا.... من چویا رو دارم... بخوام خوش بگذرونم با چوچوم وقت میگذرونم!»
یوری:«اگه این عکسارو بهت نشون بدم چی؟»
دازای:«چه عکسی؟»
با تعجب و کنجکاوی نگاهش کرد.
یوری چند تا عکس در اورد و جلوی دازای گرفت.
یوری:«دوس دخترتو دیشب تو یه بار دیدم... تو بغل یه مرد تقریبا 25 ساله لخت نشسته بود.»
دازای به عکس نگاه کرد. چویا بود ولی... چویا لباس سفید رنگی نداره که بخواد بپوشه و تو اون عمارت هم که فقط چویا و یوری و هومیکو و چنتا دختر دیگه از خاندان هستن. دازای به لباس نگاهی انداخت. این لباس رو تن یوری دیده بود.
یوری عرق کرده بود و استرس داشت.
دازای عکسارو انداخت تو اتیش.
دازای:«میخواستی برا پرنسس من... پاپوش درست کنی؟ هر.زه کوچولو؟»
بلند شد و با تنه به یوری ازش دور شد.
از پله ها بالا رفت و به اتاق مشترکش با چویا رفت.
چویا رو تخت خوابش برده بود.
دازای در رو اروم بست و لبه ی تخت نشست. سنگینی وزن دازای باعث شد تخت کمی پایین بیاد.
چویا با جیرجیر تخت چشماش باز شد. بلند شد و به دازای نگاه کرد.
چویا:«دازای؟...»
بلند شد و نشست.
دازای:«بیدار شدی؟... میگم چویا.... میخوای شبو.... باهم... باشیم؟»
چرا دازای با خجالت حرف میزد؟
چویا:«باشه...»
دراز کشیدن و تو بغل هم خوابیدن
(اراشی: چیه؟ نکنه فک کردی قراره سکـ.ـس کنن؟ نه خیرم خبری از این حرفا نیست!🎀😃🤝🏻)
.
.
.
.
.
ادامه؟
part: 16
تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود. ورد رو خوند. دروازه ای تقریبا تیره باز شد. ایلا جلو رفت و دستشو وارد دروازه کرد.
ایلا:«خودشه!»
اومد سمت دازای.
ایلا:«خب بابایی... وقت رفتنه.... دوستت دارم.... امیدوارم که دوباره ببینمت!»
دازای بغض کرده بود. اون به زودی به کسی وابسته نمیشد ولی حالا در عرض چند روز وابسته ی یه بچه شده بود.
دازای:«همچ... هق... همچنین! هق... منم. هق.. دوستت.. دارم!»
ایلا به چویا نگاه کرد و رفت سمت اون.
ایلا:«خب مامان.... دلم براتون تنگ میشه.... امیدوارم که دوباره ببینمتون!»
دازای اومد پیش چویا و کنار چویا ایستاد.
ایلا هردوشونو بغل کرد بعد چند دقیقه عقب اومد تا خواست وارد دروازه بشه سریع برگشت سمتشون.
دستشو کرد تو کیفش و دوتا مهره در اورد. یه مهره ی ابی و یه مهره ی زرشکی. مهره ها مثلث مانند بودن و یه دایره وسطشون خالی بود.
به سمتشون گرفت. چویا ابی رو برداشت و دازایم زرشکیه رو.
ایلا:«ابی... نماد اقیانوسه.... بخاطر اقیانوس چشمات مامان.... و زرشکی... نماد خون و وابستگیه.... برای تیله های زرشکی چشمای تو بابا..!»
به سمت دروازه برگشت. سرشو برگردوند و به دازای و چویا نگاه کرد. دستشو تکون داد و وارد دروازه شد. چندین ثانیه نگذشته بود که دروازه بسته شد.
دازای مهره ی تو دستش رو فشار داد. چرا نبوسیدش؟ مگه پدرش نبود؟ چویا جلوش ایستاد. صورتشو قاب گرفت.
چویا:«هی اوسامو.... اروم باش!»
دازای سرشو پایین اورد و لباشو گذاشت رو لبای چویا.
گونه های چویا بشدت سرخ شد. اولین بوسشون نبود ولی... حس بهتری داشت.
مدتی بعد جدا شدن.
هردو نفس عمیقی کشیدن و رفتن داخل.
چویا خسته بود برابر این رفت تو اتاق استراحت کنه و دازای هم برگشت به جمع برای اینکه مدتی پیش اتیش باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه پاشدن رفتن و فقط دازای موند.
دازای:«یعنی من وابسته ی ایلا شدم؟ چرا؟ اونکه فقط یه بچس!»
صدایی اومد. صدای لوس و رو اعصاب "یوری"
ـ«اوسامو؟... تنهایی؟»
اومد پیشش نشست. لباسش باز بود.
یوری:«هوم... ببینم دازای امشبو باهم خوش بگذرونیم؟»
دازای با قیافه ی سردی بهش نگاه کرد.
دازای:«خودت چی فکر میکنی؟»
یوری:«من فک میکنم تو انقدری عاشق منی که قبول میکنی!»
دازای با تمسخر خندید.
دازای:«چی؟ عاشقتم؟ هه.... برو بابا.... من چویا رو دارم... بخوام خوش بگذرونم با چوچوم وقت میگذرونم!»
یوری:«اگه این عکسارو بهت نشون بدم چی؟»
دازای:«چه عکسی؟»
با تعجب و کنجکاوی نگاهش کرد.
یوری چند تا عکس در اورد و جلوی دازای گرفت.
یوری:«دوس دخترتو دیشب تو یه بار دیدم... تو بغل یه مرد تقریبا 25 ساله لخت نشسته بود.»
دازای به عکس نگاه کرد. چویا بود ولی... چویا لباس سفید رنگی نداره که بخواد بپوشه و تو اون عمارت هم که فقط چویا و یوری و هومیکو و چنتا دختر دیگه از خاندان هستن. دازای به لباس نگاهی انداخت. این لباس رو تن یوری دیده بود.
یوری عرق کرده بود و استرس داشت.
دازای عکسارو انداخت تو اتیش.
دازای:«میخواستی برا پرنسس من... پاپوش درست کنی؟ هر.زه کوچولو؟»
بلند شد و با تنه به یوری ازش دور شد.
از پله ها بالا رفت و به اتاق مشترکش با چویا رفت.
چویا رو تخت خوابش برده بود.
دازای در رو اروم بست و لبه ی تخت نشست. سنگینی وزن دازای باعث شد تخت کمی پایین بیاد.
چویا با جیرجیر تخت چشماش باز شد. بلند شد و به دازای نگاه کرد.
چویا:«دازای؟...»
بلند شد و نشست.
دازای:«بیدار شدی؟... میگم چویا.... میخوای شبو.... باهم... باشیم؟»
چرا دازای با خجالت حرف میزد؟
چویا:«باشه...»
دراز کشیدن و تو بغل هم خوابیدن
(اراشی: چیه؟ نکنه فک کردی قراره سکـ.ـس کنن؟ نه خیرم خبری از این حرفا نیست!🎀😃🤝🏻)
.
.
.
.
.
ادامه؟
- ۷۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط