[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
part: 15
همشون از جمله یوری دور اتیش بودن و حرف میزدن... جای یه نفر خالی بود..
دازای از جاش بلند شد. میدونست روز اخرشه که دخترشو میبینه.
در زد. اجازه ی ورود داده شد.
دازای:«خجالت اوره که اینو میگم.. ولی... عسل بابا.... چرا نیومدی پیشمون؟!»
ایلا سرشو برگردوند سمت دازای
ایلا:«بابا...!»
با ذوق گفت. بلند شد و رفت سمتش. جلوش ایستاد. دازای جلو اومد و دخترشو بغل کرد. ایلا هم متقابل بغلش کرد.
ایلا:«تو این چند روز اولین باره خودت پیش قدم بغل کردن من میشی....!»
دازای بهش نگاه کرد. چرا اینقدر این بچه رو دوست داشت؟ چرا نمیخواست بره؟ چرا دوست داشت همیشه مراقبش باشه....؟
براش شرم اور بود که به یه نفر اینقدر وابسته شده بود ، ولی خب ایلا بچش بود ، بچش از زنی که بیشتر از همه عاشقش بود یعنی " چویا "
ایلا:«میخوای بدونی تو جهان من هیکلت چجوریه؟!»
دازای:«مگه میتونی بگی؟»
ایلا:«عکس دارم!»
دستشو کرد تو جیب شلوارکش و یه عکس در اورد. به سمت دازای گرفتش....
دازای عکسو گرفت تا چشمش به عکس خورد خشکش زد. اونجا یه پسر هم بود.
دازای:«این پسره کیه؟»
ایلا:«اوم.. کی؟ عا... این.. اسمش لیامه.. لیام اوسامو.... داداش دوقلوم.....»
دازای:«یعنی من چویا رو دوقلو حامله میکنم....»
خنده ای استرسی از سر خجالت گفت.
ایلا:«لیام.... خیلی خوشگلتر از منه... درسته پسره... ولی خیلی خوشگلتره! مثل تو بابا...!»
دازای:«تو خوشگلی... مثل مامانت.... چشمات حتی از اقیانوس چشمای مامانت عمیق تره... خوشبحالم که تو قراره دخترم بشی!»
مکث کرد.
دازای:«ایلا...؟ میتونی... نری؟»
ایلا:«نرم؟ اوممم... اخه.... من... باید برگردم دنیای خودم وگرنه بعد شمارو بهم میریزم.... میتونم گهگداری به دیدنتون بیام!»
دازای ناراحت شد. نمیخواست دخترش برهـ....
همون لحظه صدایی اومد.
_«دازای....؟»
صدای لطیف و نازک چویا بود.
رسید دم در. بدون در زدن اومد داخل.
چویا:«پدر دختری خلوت کردید؟»
دازای خندید. ایلا فقط نگاه کرد.
چویا:«فک کنم.... امشب شب اخرته.... نه؟»
ایلا:«اره فردا میرم... برمیگردم دنیای خودم!»
ایلا ناراحت بود که قراره با جوونیای پدر و مادرش خدافظی کنه. ولی خب مجبور بود.
دازای:«راستی چویا... من تورو دوقلو حامله میکنم!»
چویا سرخ شد.
ایلا:«اگه نگران منید که من اینچیزارو بفهمم باید بگم همچیز رو میدونم لازم نیست برای من... احتیاط کنید!»
چویا:«هو... هوی دا.. دازای... خفـ... خفه شو...!»
ایلا و دازای زدن زیر خنده. قهقهه میزدن جوری که صورتشون سرخ سرخ شد.
نفسشون بالا نمیومد. چویا بالش رو انداخت روشون تا خفه شن... چند دقیقه بعد بلاخره دست از خندیدن کشیدن....
ایلا:«ببینم... تو این دنیا... پسری به اسم رایان و دختری به اسم هومیکو هست؟ مادر پسرن!»
دازای:«اره هست.. رایان الان چهار سالشه!»
ایلا:«میتونم هومیکو رو ببینم؟»
دازای:«چرا میخوای ببینیش؟»
ایلا:«دلیل خودمو دارم!»
چویا:«ببینم مگه هومیکو برگشته؟»
ایلا:«اگه نبری منو پیشش حداقل مواظبش باشید... تو اینده ی نه چندان دور جونش به خطر میوفته....»
.
.
.
.
.
ادامه؟
part: 15
همشون از جمله یوری دور اتیش بودن و حرف میزدن... جای یه نفر خالی بود..
دازای از جاش بلند شد. میدونست روز اخرشه که دخترشو میبینه.
در زد. اجازه ی ورود داده شد.
دازای:«خجالت اوره که اینو میگم.. ولی... عسل بابا.... چرا نیومدی پیشمون؟!»
ایلا سرشو برگردوند سمت دازای
ایلا:«بابا...!»
با ذوق گفت. بلند شد و رفت سمتش. جلوش ایستاد. دازای جلو اومد و دخترشو بغل کرد. ایلا هم متقابل بغلش کرد.
ایلا:«تو این چند روز اولین باره خودت پیش قدم بغل کردن من میشی....!»
دازای بهش نگاه کرد. چرا اینقدر این بچه رو دوست داشت؟ چرا نمیخواست بره؟ چرا دوست داشت همیشه مراقبش باشه....؟
براش شرم اور بود که به یه نفر اینقدر وابسته شده بود ، ولی خب ایلا بچش بود ، بچش از زنی که بیشتر از همه عاشقش بود یعنی " چویا "
ایلا:«میخوای بدونی تو جهان من هیکلت چجوریه؟!»
دازای:«مگه میتونی بگی؟»
ایلا:«عکس دارم!»
دستشو کرد تو جیب شلوارکش و یه عکس در اورد. به سمت دازای گرفتش....
دازای عکسو گرفت تا چشمش به عکس خورد خشکش زد. اونجا یه پسر هم بود.
دازای:«این پسره کیه؟»
ایلا:«اوم.. کی؟ عا... این.. اسمش لیامه.. لیام اوسامو.... داداش دوقلوم.....»
دازای:«یعنی من چویا رو دوقلو حامله میکنم....»
خنده ای استرسی از سر خجالت گفت.
ایلا:«لیام.... خیلی خوشگلتر از منه... درسته پسره... ولی خیلی خوشگلتره! مثل تو بابا...!»
دازای:«تو خوشگلی... مثل مامانت.... چشمات حتی از اقیانوس چشمای مامانت عمیق تره... خوشبحالم که تو قراره دخترم بشی!»
مکث کرد.
دازای:«ایلا...؟ میتونی... نری؟»
ایلا:«نرم؟ اوممم... اخه.... من... باید برگردم دنیای خودم وگرنه بعد شمارو بهم میریزم.... میتونم گهگداری به دیدنتون بیام!»
دازای ناراحت شد. نمیخواست دخترش برهـ....
همون لحظه صدایی اومد.
_«دازای....؟»
صدای لطیف و نازک چویا بود.
رسید دم در. بدون در زدن اومد داخل.
چویا:«پدر دختری خلوت کردید؟»
دازای خندید. ایلا فقط نگاه کرد.
چویا:«فک کنم.... امشب شب اخرته.... نه؟»
ایلا:«اره فردا میرم... برمیگردم دنیای خودم!»
ایلا ناراحت بود که قراره با جوونیای پدر و مادرش خدافظی کنه. ولی خب مجبور بود.
دازای:«راستی چویا... من تورو دوقلو حامله میکنم!»
چویا سرخ شد.
ایلا:«اگه نگران منید که من اینچیزارو بفهمم باید بگم همچیز رو میدونم لازم نیست برای من... احتیاط کنید!»
چویا:«هو... هوی دا.. دازای... خفـ... خفه شو...!»
ایلا و دازای زدن زیر خنده. قهقهه میزدن جوری که صورتشون سرخ سرخ شد.
نفسشون بالا نمیومد. چویا بالش رو انداخت روشون تا خفه شن... چند دقیقه بعد بلاخره دست از خندیدن کشیدن....
ایلا:«ببینم... تو این دنیا... پسری به اسم رایان و دختری به اسم هومیکو هست؟ مادر پسرن!»
دازای:«اره هست.. رایان الان چهار سالشه!»
ایلا:«میتونم هومیکو رو ببینم؟»
دازای:«چرا میخوای ببینیش؟»
ایلا:«دلیل خودمو دارم!»
چویا:«ببینم مگه هومیکو برگشته؟»
ایلا:«اگه نبری منو پیشش حداقل مواظبش باشید... تو اینده ی نه چندان دور جونش به خطر میوفته....»
.
.
.
.
.
ادامه؟
- ۹۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط