ام خب سلامگایز..
ام خب سلامگایز..
چمد نفر اومده بودن نوشته بودن که داستان آشنایی خودم و اولیتیوس رو بگم..
خب..
همونطور که میدونید، من پیج قبلیم ۷۰۰ تا فالوور داشت و مسدود شد...
من بعد از سال نو، شروع کردم به ادامه نویسندگی..
و خب تقریبا ۴۰۰ تا فالوور داشتم
من داخل جستجو های ویسگون می
نوشتم چندشاتی و اینا ...
یکی ازپست های اولیتیوس داخل اکسپلور من اومد و من فیکشن هاشو خوندم..
خیلی خوشم اومد، فالوش کردم
و اون موقع اولیتیوس ۱۵۰۰ تا فالوور داشت..
من داخل دایرکت ازش درخواست کردمکه پیجمو شات کنه..
و خب اونم با مهربونی قبول کرد..
بعد اولیتیوس بهمگفت که یه شش شاتی باهمهمکاری کنیمو خب همکاری کردیم..
به کمک اولیتیوس فالوور های من بالا رفت..
خب راستش مناز هموناول.. از لحن صحبت کردن اولیتیوس و اخلاقش واقعا خوشم اومد...
و خب..🙂
عاشقش شدم...
ولی خب نمیتونستم بهشچیزی بگم.. چون خب.. میترسیدم..
من از اینکه اولیتیوس درخواستی هارو کنار کاور فیکشن ها میزاشت از این ایده خوشم اومد..
و ازش استفاده کردم..
و در همیت صورت، چندتا از فالوور های اولیتیوس بهم هیت دادن که من از اولیتیوس کپی میکنم
و من به اولیتیوس گفتم که من منظور بدی نداشتم و فقط از ایده تو خوشم اومد، اگر ناراحت شدی پاکش کنم
و خب اولیتیوس هم با مهربونی گفت نه اتفاقا خوشحالم که یه ایده بهت دادم..
و خب من و اولیتیوس هیچ مشکلی باهم نداشتیم
بعد از مدت ها فالوور های من بالا رفت..
من و اولیتیوس به همپیامنمیدادیم..
و خب..
یه روز .. دقیقا یادمه چهارشنبه بود که...
اولیتیوسپیوی من اومد و بهم گفت که
دوستم داره..
و خب اولش فکر کرد حسش یک طرفه هست
که منم از فرصت استفاده کردم و بهش اعتراف کردم..
و الان هم با هم کاپ هستیم🌚🎶
چمد نفر اومده بودن نوشته بودن که داستان آشنایی خودم و اولیتیوس رو بگم..
خب..
همونطور که میدونید، من پیج قبلیم ۷۰۰ تا فالوور داشت و مسدود شد...
من بعد از سال نو، شروع کردم به ادامه نویسندگی..
و خب تقریبا ۴۰۰ تا فالوور داشتم
من داخل جستجو های ویسگون می
نوشتم چندشاتی و اینا ...
یکی ازپست های اولیتیوس داخل اکسپلور من اومد و من فیکشن هاشو خوندم..
خیلی خوشم اومد، فالوش کردم
و اون موقع اولیتیوس ۱۵۰۰ تا فالوور داشت..
من داخل دایرکت ازش درخواست کردمکه پیجمو شات کنه..
و خب اونم با مهربونی قبول کرد..
بعد اولیتیوس بهمگفت که یه شش شاتی باهمهمکاری کنیمو خب همکاری کردیم..
به کمک اولیتیوس فالوور های من بالا رفت..
خب راستش مناز هموناول.. از لحن صحبت کردن اولیتیوس و اخلاقش واقعا خوشم اومد...
و خب..🙂
عاشقش شدم...
ولی خب نمیتونستم بهشچیزی بگم.. چون خب.. میترسیدم..
من از اینکه اولیتیوس درخواستی هارو کنار کاور فیکشن ها میزاشت از این ایده خوشم اومد..
و ازش استفاده کردم..
و در همیت صورت، چندتا از فالوور های اولیتیوس بهم هیت دادن که من از اولیتیوس کپی میکنم
و من به اولیتیوس گفتم که من منظور بدی نداشتم و فقط از ایده تو خوشم اومد، اگر ناراحت شدی پاکش کنم
و خب اولیتیوس هم با مهربونی گفت نه اتفاقا خوشحالم که یه ایده بهت دادم..
و خب من و اولیتیوس هیچ مشکلی باهم نداشتیم
بعد از مدت ها فالوور های من بالا رفت..
من و اولیتیوس به همپیامنمیدادیم..
و خب..
یه روز .. دقیقا یادمه چهارشنبه بود که...
اولیتیوسپیوی من اومد و بهم گفت که
دوستم داره..
و خب اولش فکر کرد حسش یک طرفه هست
که منم از فرصت استفاده کردم و بهش اعتراف کردم..
و الان هم با هم کاپ هستیم🌚🎶
- ۱۲۲.۲k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط