خوب سلام
خوب سلام🗿
ام... چی بگم والا.... این پارت دومه رمانمه
اینم یکم مسخرس
ولی خو....
___
Shining wings
Part ²: Wings in the Storm
چند ماه از آن لحظهی جادویی میگذشت. ماری حالا هر صبح با بالهای درخشانش از سکوت حیاط کوچکشان عبور میکرد و در آسمان روستای ساحلی پرواز میکرد. مهارتش در کنترل بالها روزبهروز بیشتر میشد، اما درونش ترسهای تازهای جوانه زده بود؛ ترس از سقوط، از تنها ماندن و از مسئولیتی که هر پرواز به همراه میآورد.
---
چالش جدید
یک غروب ابری، صدای کمک از آن سوی ساحل پیچید. گروهی ماهیگیر زیر آفتاب نرم دریا به تله افتاده بودند و قایقشان در میان موجهای خشمگین غرق میشد. ماری بیتدبیری نکرد؛ بالهایش را تند و تیز زد و به سوی فریادها شتافت. قلبش میتپید، دستهایش سرد شده بود، اما چشمهای سبزش پر از تصمیم بود.
در ارتفاعی که میان ابرها شناور بود، سکوت کوتاهی حکمفرما شد. سپس ماری با تمام قدرت خود، طناب نجات را به دست یکی از ماهیگیرها انداخت. موجها مثل دیوهایی میجستند، اما ماری بیاعتنا این بار هم به زمین نگاه نکرد. هر ثانیه که بال میزد، نهتنها زندگی آن مردان، بلکه هویت خود را هم نجات میداد.
---
پیوند خواهر و برادری
مایکل از پایین تماشا میکرد و دستهایش از کفزدن میسوخت. بعد از فرود ماری کنار ساحل، او دوید و دستش را محکم گرفت. این بار ماری دیگر نگران وحشت نبود؛ فهمیده بود که هر بار پرواز میکند، قدرتش به عشقش به مایکل گره میخورد. مایکل از چشمان خیسشدهاش لبخند زد و گفت: «من همیشه اینجا هستم. هر طوفانی که بیاید.»
ماری سرش را به شانهی برادر گذاشت و بالهایش را آهسته جمع کرد. ترسهایش حالا کوچکتر شده بودند؛ چون دیگر نمیترسید تنها باشد.
---
چشمانداز آینده
ابرها بالای سرشان پراکنده شدند و خورشید پرتوی طلاییاش را بر تن ساحل تاباند. ماری میدانست این حادثه فقط آغاز بود. هر پرواز، فرصتی بود برای آزمودن خود؛ هر چالش، نردبانی تا اوج.
آنها پیمان بستند که با هم از پس هر طوفان زندگی بگذرند. افقهای دوردست انتظارشان را میکشیدند و بالهای دو رنگ ماری کلید آن دروازهها بود.
---
خوب همین دیگه
امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد👍🗿
واسه پارت سوم یه شرط کوچیک دارم
اینکه لایکا به ۱۰ تا برسه پارت بعدی رو میزارم👍✨
ام... چی بگم والا.... این پارت دومه رمانمه
اینم یکم مسخرس
ولی خو....
___
Shining wings
Part ²: Wings in the Storm
چند ماه از آن لحظهی جادویی میگذشت. ماری حالا هر صبح با بالهای درخشانش از سکوت حیاط کوچکشان عبور میکرد و در آسمان روستای ساحلی پرواز میکرد. مهارتش در کنترل بالها روزبهروز بیشتر میشد، اما درونش ترسهای تازهای جوانه زده بود؛ ترس از سقوط، از تنها ماندن و از مسئولیتی که هر پرواز به همراه میآورد.
---
چالش جدید
یک غروب ابری، صدای کمک از آن سوی ساحل پیچید. گروهی ماهیگیر زیر آفتاب نرم دریا به تله افتاده بودند و قایقشان در میان موجهای خشمگین غرق میشد. ماری بیتدبیری نکرد؛ بالهایش را تند و تیز زد و به سوی فریادها شتافت. قلبش میتپید، دستهایش سرد شده بود، اما چشمهای سبزش پر از تصمیم بود.
در ارتفاعی که میان ابرها شناور بود، سکوت کوتاهی حکمفرما شد. سپس ماری با تمام قدرت خود، طناب نجات را به دست یکی از ماهیگیرها انداخت. موجها مثل دیوهایی میجستند، اما ماری بیاعتنا این بار هم به زمین نگاه نکرد. هر ثانیه که بال میزد، نهتنها زندگی آن مردان، بلکه هویت خود را هم نجات میداد.
---
پیوند خواهر و برادری
مایکل از پایین تماشا میکرد و دستهایش از کفزدن میسوخت. بعد از فرود ماری کنار ساحل، او دوید و دستش را محکم گرفت. این بار ماری دیگر نگران وحشت نبود؛ فهمیده بود که هر بار پرواز میکند، قدرتش به عشقش به مایکل گره میخورد. مایکل از چشمان خیسشدهاش لبخند زد و گفت: «من همیشه اینجا هستم. هر طوفانی که بیاید.»
ماری سرش را به شانهی برادر گذاشت و بالهایش را آهسته جمع کرد. ترسهایش حالا کوچکتر شده بودند؛ چون دیگر نمیترسید تنها باشد.
---
چشمانداز آینده
ابرها بالای سرشان پراکنده شدند و خورشید پرتوی طلاییاش را بر تن ساحل تاباند. ماری میدانست این حادثه فقط آغاز بود. هر پرواز، فرصتی بود برای آزمودن خود؛ هر چالش، نردبانی تا اوج.
آنها پیمان بستند که با هم از پس هر طوفان زندگی بگذرند. افقهای دوردست انتظارشان را میکشیدند و بالهای دو رنگ ماری کلید آن دروازهها بود.
---
خوب همین دیگه
امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد👍🗿
واسه پارت سوم یه شرط کوچیک دارم
اینکه لایکا به ۱۰ تا برسه پارت بعدی رو میزارم👍✨
- ۵.۶k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط