ستاره ما (۱)
هانا:
برف نیویورک رو فرا گرفته بود.او زیبایی کریسمس دوباره آشکار شده بود.از حالت عادی سرد تر شده بود.مثل همیشه به کتاب فروشی که دوستم کار میکرد میرفتم. کتابخانه ای که در اعماق کوچه مینسو غرق شده بود. این که همچین کتابخانه ای محشری تو دید مردم نیست حسابی کفریم میکنه. وارد کتابخانه شدم. صدای زنگ بالا توجه ماری آن را به من جلب کرد. عینکش رو روی صورتش صاف کرد و چشمانش برق زد . با صدای هیجان زده گفت:«هانا، خوش اومدی»لبخند زدم و جواب دادم:«احتمالا سرتون شلوغه»ماری آن که از پشت پیشخوان بیرون اومده بود با صدای آروم گفت:«این کتابخانه کوفتی هیچ وقت شلوغ نیست»روی یکی از صندلی ها نشستم و به قفسه های کتاب نگاه میکردم«اینجوری نگو ، قطعا برای کریسمس کسی است که دلش بخواد کتابی بخره»ماری آن اخمی میکند. اخم هایش رو از وقتی آشنا شدیم یادمه .کتابی از روی قفسه برمیدارم. در حین برداشتن چشمم به پسری که در ته قفسه های مشغول تمیز کاری است می افتد.پسر نگاه من رو حس میکند و به من نگاه میکند، جا میخورم از نگاش، برای همین یک لبخند میزنم. پسر در جواب سری تکون میدهد و به کارش ادامه میدهد. تا به حال او اینجا ندیدم .تا اینکه موهای فرفری ماری آن حواس منو جمع کرد
ماری آن :حواست کجا بود»به او نگاه میکنم«ببخشید ماری آن»سپس دوباره به آخر قفسه های نگاه میکنم. دیگر پسری نبود...
ادامه دارد....
برای ادامه ۱۰ لایک
برف نیویورک رو فرا گرفته بود.او زیبایی کریسمس دوباره آشکار شده بود.از حالت عادی سرد تر شده بود.مثل همیشه به کتاب فروشی که دوستم کار میکرد میرفتم. کتابخانه ای که در اعماق کوچه مینسو غرق شده بود. این که همچین کتابخانه ای محشری تو دید مردم نیست حسابی کفریم میکنه. وارد کتابخانه شدم. صدای زنگ بالا توجه ماری آن را به من جلب کرد. عینکش رو روی صورتش صاف کرد و چشمانش برق زد . با صدای هیجان زده گفت:«هانا، خوش اومدی»لبخند زدم و جواب دادم:«احتمالا سرتون شلوغه»ماری آن که از پشت پیشخوان بیرون اومده بود با صدای آروم گفت:«این کتابخانه کوفتی هیچ وقت شلوغ نیست»روی یکی از صندلی ها نشستم و به قفسه های کتاب نگاه میکردم«اینجوری نگو ، قطعا برای کریسمس کسی است که دلش بخواد کتابی بخره»ماری آن اخمی میکند. اخم هایش رو از وقتی آشنا شدیم یادمه .کتابی از روی قفسه برمیدارم. در حین برداشتن چشمم به پسری که در ته قفسه های مشغول تمیز کاری است می افتد.پسر نگاه من رو حس میکند و به من نگاه میکند، جا میخورم از نگاش، برای همین یک لبخند میزنم. پسر در جواب سری تکون میدهد و به کارش ادامه میدهد. تا به حال او اینجا ندیدم .تا اینکه موهای فرفری ماری آن حواس منو جمع کرد
ماری آن :حواست کجا بود»به او نگاه میکنم«ببخشید ماری آن»سپس دوباره به آخر قفسه های نگاه میکنم. دیگر پسری نبود...
ادامه دارد....
برای ادامه ۱۰ لایک
- ۷۷۲
- ۰۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط