{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات ویو

ات ویو
کوک با صدای چمدون از جاش بلد شد
منم از پله ها پایین رفتم
داشتم به راهم ادامه میدادم که کوک دستم
رو گرفت
کوک:کجا (سرد و بی احساس)
ات:به تو چه
کوک:با من درست حرف بزن(با داد)
(نکته :ات از ارتفاع و صدای بلند و تاریکی میترسه)
کوک ویو
بدونه توجه به ات داشتم سرش داد میزدم
یه لحظه به خودم اومدم دیدم سرش رو با
دستاش گرفته و چشمام رو بسته نمیدونم
چش شده بود چند لحظه با تعجب نگاش
میکردم که یک دفعه افتاد زمین
داشتم سکته میکردم نمیدونستم چیکار
کنم بعد براید استایل بغلش کردم
بردم توی ماشین موقع راه افتادن
نمیتونستم تمرکز کنم داشتم دیوونه
میشدم
توی بیمارستان
ات رو از توی ماشین بغل کردم
ات رو بردن توی یه اتاق
بعد چند دقیقه پرستار اومد
بیرون
کوک:ببخشید حال ات چطوره
پرستار:شما
کوک:نامزدش
پرستار:حالشون خوبه یه حمله ی عصبی بود
خانم ات وقتی کسی با صدای بلند باهاشون
حرف بزنه بیهوش میشه و اگه این اتفاق
زیاد بیوفته حالشون بد تر میشه
کوک:بله ممنون میتونم ببینمشون
پرستار:فعلا نه
کوک:بله ممنون
کوک ویو
نشستم روی صندلی که یهک نفر بهم
حجوم اورد................ جین
جین:حرومزاده با ات چیکار کردی(درحالی که یقه‌ی کوک رو گرفته بود)
داشتم با جین بحث میکردم که یه صدایی از
پشتم اومد برگشتم
ببینم کی که...............

شرط
۱۶۵تا فالوور
دیدگاه ها (۰)

part41 عشق پنهان《ویو ات》با صدای جونگ کوک بیدار شدم جونگ کوک:...

part53 عشق پنهاننویسنده: جونگ کوک به زور دستش رو بلند کرد سم...

part44 عشق پنهان 《ویو جونگ کوک 》دیگه چیزی نگفتم چشمام رو بست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط