چرا حرف منو باور نمیکنی
#چرا حرف منو باور نمیکنی
پارت⁵²
ویو جیمین
وقتی ات رو گذاشتم وان و از اتاق رفتم بیرون و از پله ها امدم پایین وارد اشپز خونه شودم غذا رو اماده کردم و میز رو چیدم و منتظر ات شودم که بیاد پایین
بعد چند دقیقه ات امد پایین
جیمین: چرا انقدر طول کشید تا بیای
ات: ببخشید تا صبح منو به فاک بدی
جیمین: دیگن خیلی خوشم امد شاید هرروز هر شب این رابطه داشته باشیم
ات: چیییییی اصلا و ابدا
جیمین: چرا تو که داشتی لذت میبردی همون شب هم قبول کردی
ات : چیی؟نه ن.ه نه م . ن اصلا
دینگ دینگ
جیمین: اجوما ( داد)
ات: هووویی یواش گوشم رفت
اجوما رفت درو باز کرد
پ.ج : سلام بر عروس آینده و پسرم
جیمین: جوابی بهش نداد
ات: سلام پدر
پدر جیمین سر صندلی نشست : عااا انقدر گوشنمه که نگو ممنونم عروس
ات: ولی م...(پرید)
جیمین: اره فکر نمیکردم دسپختت اینقدر بد مزه باشه
پ.ج : نه دیگن هم خوش مزه هم هست تا حالا غذای به این خوشمزگی نخوردم
ات سرشو پایین کردو مجبور بود یک چیزی بگه: ا.ا خواهش میکنم
غذا که تموم شود پدر جیمین از جاش بلد شود و تشکر کرد از عروسش و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شود
ات: چرا گفتی غذا بد مزه هس من که غذا درست نکردم
جیمین هیچ جوابی نداد .
ات: جیمین مگه با تو نیستم
جیمین : همینجوری دلیلی نداشتم
ات: پس چرا از غذا الکی گفتی بد مزه من تاحالا این دستپختو نخورده بودم
(ادمین : معلومه دست پختش خوش مزهس چه فکر کردی شوهر منه ها😎)
جیمین: حااا بیخیال ات حوصله داری تو هم من رفتم بیرون کاری داشتی بهم بگو
ات: میشه من هم بیام
جیمین: نه
ات: چرا آخه
جیمین: همین که گفتم نه یعنی نه
ات: اخ من میخوام بیام
جیمین: نه
ات: تروخدااا🥺
جیمین: احااا باشه بیا
ات: مرسیییی
(لپ 😊😙جیمین رو میبوسه و رفت لباسشو عوض کنه جیمین هم تعجب کرد و چشماش گرد شود دستشو گذاشت تو لپ هش😊و خندی توی لبش امد )
زیر لبی : ای بچه شیطون واقعا انگار کسی اینجا عاشق شوده
جیمین عینک آفتابی زد و از خونه بیرون زد رفت داخل ماشینش نشست
چند دقیقه بعد ات حاضر شود و از خونه امد بیرون سوار ماشین شود
جیمین: چه عجب امدی دیگه امام زمان میخواست ظهور کنه تا بیای
ات: مسخره بازی درنیار حالا کجا بریم
جیمین : میریم جزیره
ات: واقعا اخجووونن😍 بزن بریم
جیمین ماشینش روشن کرد و با یک دست فرمون بود و اون یکی دنده گرفته بود
پارت⁵²
ویو جیمین
وقتی ات رو گذاشتم وان و از اتاق رفتم بیرون و از پله ها امدم پایین وارد اشپز خونه شودم غذا رو اماده کردم و میز رو چیدم و منتظر ات شودم که بیاد پایین
بعد چند دقیقه ات امد پایین
جیمین: چرا انقدر طول کشید تا بیای
ات: ببخشید تا صبح منو به فاک بدی
جیمین: دیگن خیلی خوشم امد شاید هرروز هر شب این رابطه داشته باشیم
ات: چیییییی اصلا و ابدا
جیمین: چرا تو که داشتی لذت میبردی همون شب هم قبول کردی
ات : چیی؟نه ن.ه نه م . ن اصلا
دینگ دینگ
جیمین: اجوما ( داد)
ات: هووویی یواش گوشم رفت
اجوما رفت درو باز کرد
پ.ج : سلام بر عروس آینده و پسرم
جیمین: جوابی بهش نداد
ات: سلام پدر
پدر جیمین سر صندلی نشست : عااا انقدر گوشنمه که نگو ممنونم عروس
ات: ولی م...(پرید)
جیمین: اره فکر نمیکردم دسپختت اینقدر بد مزه باشه
پ.ج : نه دیگن هم خوش مزه هم هست تا حالا غذای به این خوشمزگی نخوردم
ات سرشو پایین کردو مجبور بود یک چیزی بگه: ا.ا خواهش میکنم
غذا که تموم شود پدر جیمین از جاش بلد شود و تشکر کرد از عروسش و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شود
ات: چرا گفتی غذا بد مزه هس من که غذا درست نکردم
جیمین هیچ جوابی نداد .
ات: جیمین مگه با تو نیستم
جیمین : همینجوری دلیلی نداشتم
ات: پس چرا از غذا الکی گفتی بد مزه من تاحالا این دستپختو نخورده بودم
(ادمین : معلومه دست پختش خوش مزهس چه فکر کردی شوهر منه ها😎)
جیمین: حااا بیخیال ات حوصله داری تو هم من رفتم بیرون کاری داشتی بهم بگو
ات: میشه من هم بیام
جیمین: نه
ات: چرا آخه
جیمین: همین که گفتم نه یعنی نه
ات: اخ من میخوام بیام
جیمین: نه
ات: تروخدااا🥺
جیمین: احااا باشه بیا
ات: مرسیییی
(لپ 😊😙جیمین رو میبوسه و رفت لباسشو عوض کنه جیمین هم تعجب کرد و چشماش گرد شود دستشو گذاشت تو لپ هش😊و خندی توی لبش امد )
زیر لبی : ای بچه شیطون واقعا انگار کسی اینجا عاشق شوده
جیمین عینک آفتابی زد و از خونه بیرون زد رفت داخل ماشینش نشست
چند دقیقه بعد ات حاضر شود و از خونه امد بیرون سوار ماشین شود
جیمین: چه عجب امدی دیگه امام زمان میخواست ظهور کنه تا بیای
ات: مسخره بازی درنیار حالا کجا بریم
جیمین : میریم جزیره
ات: واقعا اخجووونن😍 بزن بریم
جیمین ماشینش روشن کرد و با یک دست فرمون بود و اون یکی دنده گرفته بود
- ۳۴۸
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط