{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***فصل 15***

***فصل 15***
دوماهی گذشت و دیگه از احسان خبری نبود .. ترم دوم شروع شد ... حالا من روحیه بهتری داشتم .. کم کم ماجرای احسان رو فراموش کرده بودم ... و با دوستانم اوقات خوشی داشتم ... در بین بچه های خوابگاه دختری بود که رفتار عجیبی داشت .. سهیلا قد کوتاهی داشت و متاسفانه هیچ زیبایی در چهره نداشت .. اما همیشه تلفن به دست بود و به همه گفته بود نامزد داره که البته باورش برای همه ما سخت بود ...
سهیلا هم اتاقی یکی از بهترین دوستان من بود و طی رفت و امدهایی که به اتاق دوستم داشتم کم کم با سهیلا هم اشنا شدم.... اون همیشه از من پذیرایی می کرد و هربار صمیمانه نسبت به من ابراز علاقه و لطف داشت... گاهی خودش پیشم میومد و میگفت اگه وقت داری بریم تو حیاط قدم بزنیم منم سعی می کردم دلش رو نشکنم و تا اونجا که برام مقدور بود وقتم رو در اختیارش میذاشتم ... کم کم سفره دلش رو باز کرد و از پسرعمه ش کوروش گفت ... می گفت که چندساله انواع و اقسام مزاحمت رو براش ایجاد کرده و ادعای عاشقی داره ... باورش سخت بود ولی از نظر خصوصیات کوروش شباهت عجیبی به محمد داشت... منم با مثال هایی که از محمد براش زدم سعی کردم راه درست برخورد با مزاحمت ها رو یادش بدم ... ولی برام عجیب بود شاید اگر من جانب رازداری رو رعایت نمی کردم و اون حرفا رو به بقیه میگفتم هیچکس باورش نمیشد که ظاهر سهیلا بتونه پسری رو جذب کنه .. حتی رفتارش هم چیز خاصی نداشت و گاهی سبک سر یا شایدم مرموز به نظر می رسید.... یک روز در حالی که طبق معمول داشت از من تعریف می کرد و می گفت که دوست داره مثل من با همه دوست باشه و از رفتار من خوشش میاد و ... حرفش رو قطع کردم و ازش اجازه خواستم سوالی که خیلی وقت بود ذهنم رو درگیر کرده بود ازش بپرسم... سهیلا با کمال میل پذیرفت و من که همیشه حرفمو رک میزدم بی مقدمه ازش پرسیدم اونی که همیشه باهاش حرف میزنی کوروش هست؟؟؟ گفت نه! اون نامزدمه ... گفتم پس چطور کوروش هنوزم مزاحمت میشه؟؟؟ 

اخماشو تو هم کشید وگفت چون اون مشکل روانی داره...

گفتم که اینطور .. و بحث رو عوض کردم ولی چهره سهیلا غرق تفکر شده بود .. انگار تو یه دنیای دیگه بود ... صداش زدم:

سهیلا چی شد ؟ ناراحتت کردم؟ ببخشید قصد بدی نداشتم...

سرشو تکون داد و گفت : میشه برام یه کاری کنی ؟؟؟ 
پرسیدم چه کاری ؟ 
-ازت میخوام مهدی رو برام امتحان کنی.... 
-امتحان؟؟؟ چرا فکر کردی من این کارو می کنم ؟؟ من تا الان با هیچ پسری دوست نبودم و تلفنی حرف نزدم...
-اما تو ادبیاتت عالیه و با حرفات همه رو جذب خودت می کنی وگرنه این همه دختر باهات دوست نبودن .. خودت میدونی که اکثر دخترها به هم حسودی می کنن و تو خوابگاه ما همه باهم چشم و هم چشمی دارن ولی تو تنها کسی هستی که حتی دخترای مغرور ترم بالایی هم باهات دوست هستن .. من مطمعنم اگه بخوای میتونی این کارو کنی...


-ولی تو داری اشتباه میکنی هیچوقت مردها رو امتحان نکن .. چون احتمال این که دلت بشکنه خیلی زیاده ... درضمن درسته من خیلی شیطون و بازیگوش و ماجرا جو هستم ولی تو این یه مورد شرمنده... نمی تونم ... تا حالا از اعتماد خانواده م سواستفاده نکردم ....
-اما تو داری سرسختی می کنی خواهش میکنم تو عالم رفاقت این کارو واسم بکن ... قول میدم نذارم کسی برات مزاحمت ایجاد کنه اصلا اخرش خودم بهش میگم که کارمن بوده ... خواهش میکنم بزار از انتخابم مطمعن بشم...
-باید درباره ش فکر کنم .. اصلا من باید بهش چی بگم؟؟ 
-هیچی فقط یه کل کل ساده .. تو از نظر اخلاقی خیلی شبیه پسرها هستی ... به راحتی می تونی باهاشون وارد بحث بشی و کم نیاری و اکثر پسرها از همچین اخلاقی خوششون میاد ..
  ****

***** 
چند روزی گذشت و سهیلا دایم دور و برم می چرخید و هربار با خواهش و تمنا درخواستش رو تکرار می کرد ... علت درخواستش وجود یک دختر در گذشته مهدی بود .. اون دختر به اسم مریم چندسالی با مهدی رابطه داشته ولی بعد از مدتی بهم زده بودن و تمام. حالا سهیلا می ترسید که یه روزی دوباره مهدی برگرده سر خونه اولش !!! من چند روزی با خودم درگیر بودم ولی بلاخره قبول کردم با مهدی (نامزد سهیلا) یه مکالمه کوتاه داشته باشم اما نه به شیوه سهیلا ... بلکه خودم متن مکالمه رو انتخاب کردم... 
یه شب که اتفاقا خیلی هم روحیه عالی داشتم و کلی سر به سر بچه ها گذاشته بودم سهیلا اومد و گفت که بعد از یه جر و بحث با مهدی قهر کرده و الان بهترین فرصت برای امتحان کردن اون هست!


کلافه شدم و گفتم : وای سهیلا کچلم کردی بده من اون شماره رو ...

اونم با خوشحالی شماره رو خوند و من تماس گرفتم...
صدای یه پسر بی حال از اون طرف اومد
-الو؟؟؟
-سلام اقای نامرد!
-شما ؟ با کی کار داری خانوم؟ اشتباه گرفتی!
-من اشتباه نگرفتم.. تو اشتباه گرفتی که فکر کردی مریم بی کس و کار هست..
دیدگاه ها (۱)

لوسی همیشه یه انتخاب خوبه برای دوست داشتن 🫧🌷چقدر این دختر دو...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

◦𝄞♥️‌معامله با خدا همیشه سود داره!تو یه ذره می‌بخشی، اون دری...

پارت دوم معرفی کتاب زرد پوست: از همون بعد فارغ‌التحصیلی با ن...

یه وقت‌هایی حقیقت رو می‌دونی، اما دلت نمی‌خواد باورش کنی.تا ...

این انیمه رو خیلی دوست داشتم مخصوصن اون پسره مو بنفش مشکیه ق...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

واقعا از اینکه دوستی مثل تو دارم روزی هزار بار خداروشکر میکن...

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

ادامه پارت ۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط