{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن روزها

آن روزها

مادر

در یک تشت پرآب

با کمی صابون و

چند تکه لباس

خورشید را می شست

آن روزها

همه ی لباسهای من

بوی آفتاب می داد...


واهه آرمن*
دیدگاه ها (۱)

در حرم حوله ی احرام من از جنس دعاستحجرالاسود من پنجره فولاد ...

هزار گنجشک هر صبحاز شاخه های دستانم نان می خورندکاش چشمانم ه...

چه قدر خسته اماز نگاه کردن به دیوارها وبه این پنجرهو تو را ب...

تو جان منیوداع جان آسان نیست.‌..

ادامهههه

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکیآن زمان ها که؛ پدر تنها قهرما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط