معلم دفتر را روی میز کوبید و داد زد بابک . پسرک سرش را پ
معلم دفتر را روی میز کوبید و داد زد بابک . پسرک سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و گفت بله ؟ معلم توی چشمان سیاه و مظلوم پسرک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟ ها!؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه میخام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم. پسرک چونه لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:خانوم... مادرم مریضه اما...بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد.اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفتر دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین بابک عزیزم... کاسه اشک چشم معلم روی گونه اش خالی شده بود، گردمبند طلای خود را باز کرد و در دستان بابک گذاشت و روی تخته سیاه نوشت: زود قضاوت نکنید
خاطره بابک زنجانی از اولین اختلاسش - کلاس اول ابتدایی
خاطره بابک زنجانی از اولین اختلاسش - کلاس اول ابتدایی
- ۱.۲k
- ۲۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط