I loved be angel
I loved be angel
PART 7
ادمین. بعد از شام ا/ت و یورا و سونگبین باهم پاسور بازی کردند و آخر شب سونگبین یورا رو به خونش برو و بعد برگشت ...
ویو فردا
ا/ت . بیدار شدم و یه قهوه فوری درست کردم و خوردم و آماده شدم و رفتم سرکار سونگبین خونه نبود حتما صبح زود رفته اداره ... مشخصه یه پرونده حسابی داره ...
رسیدم تیمارستان و رفتم داخل لباسمو عوض کردم و لیست کار های امروز رو گرفتم ....
اولین کارم این بود که برای اتاق ۳۴۵ صبحانه ببرم ...
سینی رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم و آروم وارد شدم ...
اتاقش سکوت مطلق بود و خودش هم خواب تشریف داشت ...
سینی صبحانه رو گذاشتم روی پا تختی و دوباره لیست کار هامو نگاه کردم لعنتی باید امروز ببرمش تو حیاط...
مجبورم بیدارش کنم امیدوارم داد نزنه یا مثل دیروز هوس خفه کردمو نکنه ...
ا/ت . آقا...( آروم )..آقا... (یکم بلند تر و دستش رو روی شونه اش گذاشت و آروم تکمونش داد که تهیونگ در لحظه محکم مچ دستش رو گرفت ...
تهیونگ. چیکار میکنی.. ( با چشمایی خمار و نیمه باز نگاش کرد و محکم پچ دستش رو گرفته بود
ا/ت . هی...هیچی... می خاستم بیدارتون کنم صبحانه بخورید و بعد بریم بیرون ( اروم سعی میکرد دستش رو آزاد کنه...
تهیونگ. بیرون؟ ( یه ابروش رو بالا انداخت و از اینکه ا/ت با این جرعت باهاش حرف میزد و نمی ترسید داشت خوشش میومد...
ا/ت . اره.بیرون تو....حیاط ...
تهیونگ . بلند شد و نشست دست ا/ت رو ول کرد و یکم به عقب هلش داد ...
تهیونگ . صبحانه نمی خام.......میرم بیرون...
ا/ت . نمیشه اولباید صبحانتون رو بخورید..
تهیونگ. نگاه ترسناکی به ا/ت کرد....از جونت سیر شدی نه ؟
ا/ت . نه ..
تهیونگ . پس به حرفم گوش کن چون اگه غیر از این باشه بعید میدونم زنده بمونی .........خانم دکتر .....( آخرش پوزخند زد
ا/ت . باشه به حرفت گوش میکنم ... ولی صبحانه رو هم به خودم میارم تو حیاط ....اونجا بخوری .... ( کاملا بیخیال بلند شد و رفت جلو در ایستاد تا تهیونگ بیاد...
تهیونگ . دختره روانی...( تو دلش و بلند شد و رفت تو حیاط و ا/ت هم کنارش میرفت ... همه تعجب کرده بودن که بیمار اتاق ۳۴۵ چطور تو یک روز انقدر آروم شده ...
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 7
ادمین. بعد از شام ا/ت و یورا و سونگبین باهم پاسور بازی کردند و آخر شب سونگبین یورا رو به خونش برو و بعد برگشت ...
ویو فردا
ا/ت . بیدار شدم و یه قهوه فوری درست کردم و خوردم و آماده شدم و رفتم سرکار سونگبین خونه نبود حتما صبح زود رفته اداره ... مشخصه یه پرونده حسابی داره ...
رسیدم تیمارستان و رفتم داخل لباسمو عوض کردم و لیست کار های امروز رو گرفتم ....
اولین کارم این بود که برای اتاق ۳۴۵ صبحانه ببرم ...
سینی رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم و آروم وارد شدم ...
اتاقش سکوت مطلق بود و خودش هم خواب تشریف داشت ...
سینی صبحانه رو گذاشتم روی پا تختی و دوباره لیست کار هامو نگاه کردم لعنتی باید امروز ببرمش تو حیاط...
مجبورم بیدارش کنم امیدوارم داد نزنه یا مثل دیروز هوس خفه کردمو نکنه ...
ا/ت . آقا...( آروم )..آقا... (یکم بلند تر و دستش رو روی شونه اش گذاشت و آروم تکمونش داد که تهیونگ در لحظه محکم مچ دستش رو گرفت ...
تهیونگ. چیکار میکنی.. ( با چشمایی خمار و نیمه باز نگاش کرد و محکم پچ دستش رو گرفته بود
ا/ت . هی...هیچی... می خاستم بیدارتون کنم صبحانه بخورید و بعد بریم بیرون ( اروم سعی میکرد دستش رو آزاد کنه...
تهیونگ. بیرون؟ ( یه ابروش رو بالا انداخت و از اینکه ا/ت با این جرعت باهاش حرف میزد و نمی ترسید داشت خوشش میومد...
ا/ت . اره.بیرون تو....حیاط ...
تهیونگ . بلند شد و نشست دست ا/ت رو ول کرد و یکم به عقب هلش داد ...
تهیونگ . صبحانه نمی خام.......میرم بیرون...
ا/ت . نمیشه اولباید صبحانتون رو بخورید..
تهیونگ. نگاه ترسناکی به ا/ت کرد....از جونت سیر شدی نه ؟
ا/ت . نه ..
تهیونگ . پس به حرفم گوش کن چون اگه غیر از این باشه بعید میدونم زنده بمونی .........خانم دکتر .....( آخرش پوزخند زد
ا/ت . باشه به حرفت گوش میکنم ... ولی صبحانه رو هم به خودم میارم تو حیاط ....اونجا بخوری .... ( کاملا بیخیال بلند شد و رفت جلو در ایستاد تا تهیونگ بیاد...
تهیونگ . دختره روانی...( تو دلش و بلند شد و رفت تو حیاط و ا/ت هم کنارش میرفت ... همه تعجب کرده بودن که بیمار اتاق ۳۴۵ چطور تو یک روز انقدر آروم شده ...
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۳۴.۶k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط