Chapter 10"*frozen*
Chapter 10"*frozen*
تهیونگ منو اونجا تنها گذاشت و بر خلاف میلم بعد اون قرار به طور عجیبی همه چیز خیلی سریع پیش رفت و خانواده های ما بیشتر همو ملاقات کردن..
تهیونگ دیگه از کوره در نمیرفت و انگار از این ازدواج خوشحال بود برام عجیب بود،ولی من یک سردرگمی عجیبی داشتم،راست میگفت با این ازدواج رویای هردومون نابود میشه ،ولی اصلا تو جایگاهی بودم که بتونم حرف بزنم ؟؟، من به اتفاق ها نگاه میکردم و اونها یکی یکی عملی میشدن..
مثل امشب.
با دست های لرزون اوپن رو فشار میدادم و به حنا نگاه میکردم
حنا: خانم قهوه ها آماده ان فکر کنم کم کم باید ببریشون
تا صدای حنا رو شندیم تازه متوجه ی موقعیت شدم و به بغلش هجوم بردم
+ حنا من هیچ کاری نمی تونم بکنم تو یکاری کن زندگیم داره نابود میشه
با دستام دور کمر حنا رو آنچنان سفت گرفته بودم که انگار قرار بود از یه پرتگاه پرت شم ، بغض گلومو چنگ میزد و افکارم امون نمیداد که صحبت کنم
حنا: دخترم میدونم حالت بده ، خودتو سرزنش نکن باور کن همچی به وقتش درست میشه
وسط حرف های حنا مادرم سراسیمه اومد داخل آشپزخونه
M.h : هیلی چخبره ؟؟
چرا انقدر لفتش میدی منتظرن بدو قهوه هارو ببر، بابات کارد بهش بزنی خونش در نمیاد
سینی قهوه تو دستم جوری اینور اونور میشد که نزدیک بود کل تنم رو بسوزونم...
وارد سالن شدم و
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
تهیونگ منو اونجا تنها گذاشت و بر خلاف میلم بعد اون قرار به طور عجیبی همه چیز خیلی سریع پیش رفت و خانواده های ما بیشتر همو ملاقات کردن..
تهیونگ دیگه از کوره در نمیرفت و انگار از این ازدواج خوشحال بود برام عجیب بود،ولی من یک سردرگمی عجیبی داشتم،راست میگفت با این ازدواج رویای هردومون نابود میشه ،ولی اصلا تو جایگاهی بودم که بتونم حرف بزنم ؟؟، من به اتفاق ها نگاه میکردم و اونها یکی یکی عملی میشدن..
مثل امشب.
با دست های لرزون اوپن رو فشار میدادم و به حنا نگاه میکردم
حنا: خانم قهوه ها آماده ان فکر کنم کم کم باید ببریشون
تا صدای حنا رو شندیم تازه متوجه ی موقعیت شدم و به بغلش هجوم بردم
+ حنا من هیچ کاری نمی تونم بکنم تو یکاری کن زندگیم داره نابود میشه
با دستام دور کمر حنا رو آنچنان سفت گرفته بودم که انگار قرار بود از یه پرتگاه پرت شم ، بغض گلومو چنگ میزد و افکارم امون نمیداد که صحبت کنم
حنا: دخترم میدونم حالت بده ، خودتو سرزنش نکن باور کن همچی به وقتش درست میشه
وسط حرف های حنا مادرم سراسیمه اومد داخل آشپزخونه
M.h : هیلی چخبره ؟؟
چرا انقدر لفتش میدی منتظرن بدو قهوه هارو ببر، بابات کارد بهش بزنی خونش در نمیاد
سینی قهوه تو دستم جوری اینور اونور میشد که نزدیک بود کل تنم رو بسوزونم...
وارد سالن شدم و
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
- ۵۹
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط