{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter 8"*frozen*

Chapter 8"*frozen*
زندگی الانمو دوست دارم ، مطمئنم توهم با زندگی تویه کره جور در نمیای ، هردومون آیندمونو دست پدرامون دادیم و داریم با یک اجبار کنار میایم..
رام شدن چیزی نیست که الان بتونم باهاش کنار بیام
هیلی من و تو هرچقدر باهم کنار بیایم نمی تونیم بچگیمون رو فراموش کنیم حرفای مامانم و کارای مامان بزرگ دنا...
14 years back
H:5 years
T:8 years
_ مامانی دنا مامانی دناااا...هیلی پاهاش زخم شدههه داره گریه میکنه من تا اینجا کولش کردم
MD: اشکال نداره پسر اومدم نگران نباش...هیلی دخترم پاهات و بده ببندم..چیشد چرا خودتو زخمی کردی
_ مامانی هیلی بغض داره من میگم..داشتیم مسابقه دو میزاشتیم تو جنگل که یکوچولو بعد اینکه راه اوفتادیم هیلی پاهاش به یه سنگ گیر کرد و افتاد
MD: پسر جون چرا کولش کردی کمرت درد گرفت
_ اشکال نداره ( با پشت دستاش اشکاشو پاک کرد ) اصلا هم درد نگرفت ، تقصیره منه که حواسم بهش نبود ، باید مثله مردد پشتش باشم ( با حالت بغضی دماغشو بالا کشید ) که هیچوقت هیچیش نشه ، چون من نمی تونم تحمل کنم درد بکشه مامانی
MD: ای پسر قوی من آره تو یه داداش خیلیی نزدیک برایه هیلیی که همیشه پشتشه تا تو هستی هیچی و هیشکی جرعت اذیت کردن هیلی رو نداره
( مامان تهیونگ از آشپزخونه دراومد و دستاشو با یه حوله پاک کرد و به سمتشون قدم برداشت )
Mt: پسره قویه من از آبجیش همیشه مراقبت میکنه پاشو، پاشو برو براش یه لیوان آب بیار که انگاری یه
گالن ازش خون رفته
همشون خندیدن
" خوب خوب زمان حال "
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

Chapter 7"*frozen*عا باید زودتر از این حرکت میکردم ، درسته ا...

Chapter 6"*frozen*ناشناس بود دستام لرزید که جواب بدم ، و جوا...

پارت 9امروز و نشستم روی کاناپه فیلم دیدم چون فردا قرار نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط