{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

like swan 🦢

like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 2
ویو ات:
بقیه‌ی مسیر خیلی زود گذشت. من هم ترجیح دادم به جای گوش دادن به حرف‌های مزخرف اومی، سرم رو به شیشه تکیه بدم و به خیابون‌هایی که با چراغای کمی روشن بودن نگاه میکردم.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه کافه‌ی دنج و خلوت توقف کرد. اسمش کافه ی نیمه شبه چون از ساعت 12 به بعد تا هشت صبح باز میکنن و مخصوص ادم هاییه که فضای اروم دوست دارن، البته که غذا هم سرو میکنن.
اومی پیاده شد و من هم دنبالش وارد کافه شدم. همین که نشستیم، به ساعت روی گوشیم نگاه کردم.
= خب؟ این دایی محترمت کجاست؟
اومی خیلی خونسرد صندلی رو عقب کشید و نشست.
~ میاد.
= این میاد یعنی کی دقیقا؟
~ وقتی بیاد.
چشمام رو براش چرخوندم.
= ممنون از اطلاعات کاملت. واقعا خیلی کمکم کرد نمک
لبخند زد. چشمامو چرخوندم.
~ می‌دونم.
=میمون مغرور
چند دقیقه‌ای گذشت و من مشغول نگاه کردن به منوی روی میز بودم که صدای باز شدن در کافه باعث شد ناخودآگاه سرم رو بلند کنم.
پسری... نه، مردی قدبلند با موهای تیره و عینکی جذاب وارد شد وارد کافه شد دوباره به منو نگاه کردم.
چند لحظه اطرافش رو نگاه کرد تا اینکه چشمش به اومی افتاد و به سمت ما اومد.
اومی نگاهی به ساعتش انداخت و بعد با قیافه‌ای کاملاً جدی به طرف مقابلش نگاه کرد.
~ یک دقیقه و ده ثانیه دیر کردی، دایی.
مرد مقابلش ابروهاش رو بالا انداخت چی؟ نه امکان نداره یکی به این جوونی دایی اومی باشه.
_ سلامت کو اومی؟
~ سلام. دیر کردی.
_ فقط یک دقیقه و ده ثانیه.
~ دقیقاً.
من خنده‌ام گرفت و سریع سرم رو پایین انداختم. اومی متوجه شد و با اخم نگاهم کرد.
~هوی نخند.
= تقصیر من نیست، تو خیلی عجیبی.
مرد تازه‌وارد لبخند کوتاهی زد.
_ پس تو باید ات باشی.
سرم رو بلند کردم.
= بله... خودمم.
اومی دستش رو به سمت من گرفت.
~ ات، دایی من، کیم نامجون.
بعد به نامجون اشاره کرد.
~ دایی، ات. بهترین دوستم شاید بدترین دوستم.
_ خوشبختم، ات.
= منم همینطور.
نامجون صندلی روبه‌روی ما رو بیرون کشید و نشست.
_ امیدوارم مزاحم وقتتون نشده باشم.
اومی بدون اینکه حتی ذره‌ای مکث کنه جواب داد:
~ شدی.
چشم‌هام گرد شد.
= اومی!
~ چی؟ راست گفتم.
=خودت دعوتمون کردی!
نامجون خندید.
_ ظاهراً هنوز هم همون‌قدر بی‌ادبی.
~ ظاهراً هنوز هم همون‌قدر حساسی.
من نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم.
= شما دوتا همیشه همینطوری با هم حرف می‌زنید؟
نامجون سرش رو کمی تکون داد.
_ متأسفانه.
~ خوشبختانه.
هر سه‌مون خندیدیم. فضا خیلی راحت‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم.
راستش فکر می‌کردم دایی اومی باید یه آدم خشک و خیلی رسمی باشه، مخصوصاً با توجه به اینکه بیشتر عمرش رو آمریکا بوده و تازه برگشته باید باکلاس باشه و پز بده. ولی برخلاف تصورم، خیلی راحت رفتار می‌کرد و خیلی جوونهههه. اومی منو نگاه کرد.
~ خب، چیزی سفارش نمی‌دی؟
= چرا، دارم فکر می‌کنم.
~ تو از وقتی اومدیم داری فکر می‌کنی.
= چون من برخلاف تو مغزم رو برای انتخاب هر چیزی استفاده می‌کنم.
~ پس احتمالاً خیلی ضعیفه.
= اومیییی!
نامجون دوباره خندید.
_ فکر کنم انتخاب غذا برای شما دو نفر یک مسئله‌ی جدی باشه.
= دقیقاً! بالاخره یکی منو فهمید.
اومی با قیافه‌ی طلبکارانه به نامجون نگاه کرد.
~ دایی، طرف من باش.
_ من هنوز حتی نمی‌دونم دعواتون سر چیه.
~= خودش شروع کرد.
همزمان حرف زدیم.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بعد هر سه زدیم زیر خنده.
ویو نامجون:
اومی همون اومی همیشگی بود؛ پرحرف، شوخ و کمی غیرقابل‌تحمل. اما دوستش...ات.
دختر پرانرژی و راحتی به نظر می‌رسید و برخلاف تصور من، حضورش اصلاً باعث نمی‌شد اومی رفتار متفاوتی داشته باشد.
برعکس، به نظر می‌رسید این دو نفر مدت زیادی بود که کنار هم بودن و به‌خوبی همدیگر را می‌شناختند.
نامجون لبخند کوچکی زد.
_ خب، فکر کنم قبل از اینکه سفارش بدیم، باید دعوای شما دو نفر رو تموم کنیم.
= ما دعوا نمی‌کنیم.
اومی بلافاصله گفت:
~ هنوز.
نامجون خندید.
_ این هنوز اصلاً امیدوارکننده نبود خواهرزاده.
~منو اینجوری صدا نزن خیلیم بزرگتر نیستیا
_ولی همچنان داییتم
~متاسفانه
ویو ات:
من منو رو بستم و به اومی نگاه کردم.
= خب آقای میمون، تو چی می‌خوری؟
~ هرچی تو بخوری.
ابروهام بالا رفت.
= چرا؟
~ چون نمی‌خوام بعداً بگی غذا هایی که من انتخاب کردم بهت نمیسازه.
= خیلی هم عالی.
من منو رو به سمت نامجون گرفتم.
= شما چی میل دارید؟
نامجون با لبخند منو رو گرفت.
_ هرچی شما سفارش بدین خوبه.
اومی سریع گفت:
~ نه دایی، اینجوری نمی‌شه. ات تا صبح برای انتخاب غذا تصمیم می‌گیره.
= اومی خفه شو.
_ پس انتخاب غذا واقعاً مسئله‌ی مهمیه.
= برای من خیلی مهمه!
نامجون خندید و من هم با حرص به اومی نگاه کردم.
ــــــــــ
یه پارت دیگم میزارم براتون 🎀🧚🏻‍♀️
🥕#فندوم_هویجی
دیدگاه ها (۱)

black swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 3ویو هویج: سلیقه‌ات برای انتخاب غذا...

حمایت؟✨@bloody.rose9580

like swan 🦢#like_swan𝑆𝑇𝐴𝑅 🧸ویو ات:تا چند هفته دیگه سال آخر د...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط