{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

🎭🎬پارت سوم:

-تو هم بیا بشین.../-من هنوز تازه اومدم پای سینک😕(با دستش همزمان سینک را نشان میدهد)،تو برو استراحت کن./-باشه،شبت بخیر/-شب تو هم بخیر/میرود.وارد مستراح میشود و چشمانش را میبندد و نفس هایش تند میشود.آب دهانش را هی قورت میدهد.حالش طوری میشود که انگار کم مانده بالا بیاورد.ولی دهانش را میبندد و نفس عمیق میکشد.دستش را روی معده اش میگذارد و(برای فهم بهتر:صدای مار مانندی میدهد)بعد در را نگاه میکند که ماهرخ متوجه نشده باشد.بعد شیر آب را باز میکند و صورتش را میشویید.صفحه سیاه میشود،آرش در پس زمینه فیلم:«باید بگم زندگیم از اینجا به بعد نابود شد.این یه معده درد معمولی نبود،فکر نمیکردم یه معده درد بتونه کل زندگیمو بهم بریزه،اصلا باورتون میشه؟»نشان داد آرش روی تخت به سختی چشمانش را بسته بود.بی قراری میکرد و روی تخت به چپ و راست دراز میکشید.نشان داد در آشپزخانه لیوان را از خانه یخچال پُر کرد و دارو را خورد و بعد نوشید.گذاشت روی میز ولی چند ثانیه ای دستش را ول نکرد.به فکر فرو رفت.دستش را روی معده اش قرار داد و دوباره دردش آمد:«آی...😑»دستش را از لیوان برداشت و رفت.آرش در پس زمینه:«با اینکه درد زیادی میکشیدم،ولی اهمیت زیادی نمیدادم،با خودم میگفتم حتما یه معده درد سادست که بعد یه چند روز درست میشه،ولی وضعم بدتر از این حرفا بود...!»نشان داد آرش پشت میز غذا خوری روبه روی ماهرخ نشسته بود.(غذا مرغ بود)ماهرخ داشت با میل غذایش را میخورد.اما آرش داشت با بی میلی به غذا نگاه میکرد.ماهرخ متوجه نگاه او شد:«چرا نمیخوری؟دوست نداری قربونت برم؟تو که مرغ دوست داشتی»-چی؟...نه...فقط میل ندارم/-وا،مگه میشه،میدونی چند ساعته که غذا نخوردی؟بخور.../آرش با سرش تایید میکند و سرش را پایین می اندازد.ماهرخ باز به نگاهش ادامه میدهد:«معدت درست نشد؟»-نه/-دار‌و خوردی؟/آرش با سرش تایید میکند./:«چی بگم،به نظرم یه دکتر برو»-نه بابا،واسه چی برم،حالم چشه مگه،یه معده درده دو سه روز دیگه خوب میشم/-کار دست خودت میدیا/-چه کاری؟چیزی نشده که/آرش سرش را پایین می اندازد.صفحه سیاه میشود.آرش در پس زمینه فیلم:«روز به روز بدتر میشدم،همه میگفتن برم آندوسکوپی انجام بدم ببینم چمه،منم قبول نمیکردم»نشان داد آرش در اتاق کارش نشسته بود و با بی حالی به جای اینکه کار کند پشت میز نشسته بود ودستش را بر روی سرش گذاشته بود‌.آرش در پس زمینه:«معدم نمیزاشت تو کارم تمرکز کنم،حالت تهوع زده بود به سرم،این سردردم مگه خوب بشه...»بعد دستانش را روی میز گذاشت و سرش را هم روی دستانش‌.یکی از کارمندان در اتاق را زد.آرش سرش را بلند کرد:«بیا تو»یک جوان تقریبا ۳۰ ساله در را باز کرد:«به!سلام آقا آرش،چطوری داش خوبی؟!/
دیدگاه ها (۰)

🎭🎬پارت چهارم:-سلام!آقا رامین،سلامتی،تو چطوری/-خداروشکر/-چی ش...

🎭🎬پارت پنجم:-دکتر رفتم چیکار میخواد بکنه،هان؟تازه من که نگفت...

موزیک ویدئوی "هجر" ؛سریال جدید به کارگردانی زهرا عزیمی که خو...

داستانی که به هوش مصنوعی گفتم و واسم برای این عکس ساخت:***"پ...

اهوی گریز پا

اهوی گریز پا

صحنه; پارت پانزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط