{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانی که به هوش مصنوعی گفتم و واسم برای این عکس ساخت

داستانی که به هوش مصنوعی گفتم و واسم برای این عکس ساخت:

***

"پدربزرگ، همیشه می گفت، 'مرگ، یه پل عبوره. یه فرصت برای دیدن دوباره‌ی کسایی که دوستشون داریم.'"

"امسال هم مثل هر سال، بعد از مراسم خاکسپاری مادربزرگ، همه دور هم جمع شدیم. خونه، پر بود از بوی گلاب و عطر چای هل. اما یه بوی دیگه‌ای هم بود؛ بوی گوشت قربانی. این رسم مادربزرگ بود. معتقد بود که با قربانی کردن، روح مرحوم آرامش پیدا می کنه و ما هم می تونیم به نیازمندان کمک کنیم."

"همه مشغول کار بودیم. مردها گوشت‌ها رو تکه تکه می کردن و زن‌ها بسته‌بندی می کردن. سکوت سنگینی بین‌مون بود، اما سکوتی پر از حرف. حرف‌هایی که نمی‌شد به زبون آورد."

"پسر کوچیکم، علی، لیوان چای رو به عموش تعارف کرد. عموش لبخندی زد و سرش رو نوازش کرد. علی شبیه مادرش بود؛ همون چشم‌های مهربون، همون لبخند شیرین. دلم یه جوری شد. یاد روزهای با هم بودنشون افتادم. چقدر زود گذشت..."

"یکی از زن‌ها شروع کرد به گریه کردن. بقیه هم آروم آروم بهش ملحق شدن. گریه، یه جور رهایی بود. یه جور تخلیه‌ی غم. پدربزرگ اومد کنارمون نشست و دستش رو روی شونه‌هامون گذاشت. 'گریه کنید، عزیزانم. گریه کنید تا سبک بشید. اما یادتون باشه که زندگی ادامه داره.'"

"بعد از گریه، همه احساس بهتری داشتیم. انگار یه بار سنگین از روی دوش‌هامون برداشته شده بود. دوباره مشغول کار شدیم، اما این بار با یه حس امیدواری. می‌دونستیم که زندگی سخت و پر از فراز و نشیبه، اما ما باید قوی باشیم و به راهمون ادامه بدیم."

"غروب که شد، همه‌ی بسته‌های گوشت آماده شده بود. پدربزرگ گفت: 'حالا وقتشه که این هدایا رو به دست کسایی برسونیم که بهش نیاز دارن.' همه با هم راهی شدیم. دلم گرم بود. می‌دونستم که پدربزرگ راست می‌گفت. مرگ، پایان راه نیست. یه فرصته برای با هم بودن، برای کمک کردن، برای دوست داشتن."

"وقتی برگشتیم خونه، هوا تاریک شده بود. پدربزرگ یه قوری چای دیگه دم کرد و همه دور هم نشستیم. سکوت بین‌مون شکسته شده بود. شروع کردیم به حرف زدن، به خندیدن، به یادآوری خاطرات. انگار که دوباره زنده شده بودیم."

"مادربزرگ دیگه بین ما نبود، اما حس می‌کردم که روحش داره از اون بالا نگاهمون می کنه و لبخند می زنه. یادم اومد که همیشه می گفت، 'خانواده، مهمترین چیزه. همیشه از همدیگه مراقبت کنید.' و ما هم همین کار رو می کردیم. ما یه خانواده بودیم، و همیشه با هم می موندیم."

***
دیدگاه ها (۴)

موزیک ویدئوی "هجر" ؛سریال جدید به کارگردانی زهرا عزیمی که خو...

🎭🎬پارت سوم:-تو هم بیا بشین.../-من هنوز تازه اومدم پای سینک😕(...

🎭🎬پارت دوم :صفحه تار می‌شود و نشان میدهد که آرش و ماهرخ جلوی...

🎭🎬 پارت اول :صفحه از محو بودن در می آید:صفحه آرش و همسرش را ...

تمام عمر منتظر بودیم

خلاصه زندگی دارک فلاورد از زبان خودش:یادم نمیاد دوستی تو زند...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁶مادر کاترینا : کیههههههههه ؟ ... ابرومون رف....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط