داستانشب
🌊⚓️🐚🌴🐠✨🐟🌴🐚⚓️🌊
🌌🌙💫 #داستان_شــــب 💫🌙🌌
🔥🌺🍂🌸🍃🌟🍃🌸🍂🌺🔥
در بوشهر قدیم، زنی بود که همه او را به ولخرجی میشناختند. شوهرش، مردی دریانورد و سختکوش، هر بار که از سفر هندوستان و زنگبار بازمیگشت، صندوقچهای پر از ادویه، پارچههای زری، و کیسههای پر از سکههای نقره و مسی برای خانه میآورد.
زن، به جای آنکه اندوختهای برای روز مبادا نگه دارد، هر بار مهمانی تازهای میداد. همسایهها را دعوت میکرد، سفرههای رنگین پهن میکرد و با غرور میگفت:
«شوهرم ناخدای دریاست، داراییاش پایان ندارد!»
خانهاش همیشه پر بود از چراغهای روغنی درخشان، زیورآلات نو، و لباسهای رنگارنگی که از بازار بوشهر خریده میشد. زنان محله آه میکشیدند و میگفتند:
«کاش ما هم مثل او بودیم، همیشه در ناز و نعمت.»
اما روزگار بیخبر از غرور آدمی نمیماند. شبی، وقتی لنج شوهرش در راه بازگشت بود، طوفانی سهمگین برخاست. موجهای غولآسا، بادبانها را دریدند و چوبهای لنج شکستند. ناخدا با زحمت جان خود و چند ملوان را نجات داد، اما همهی بار دریا بلعید.
وقتی او پس از روزها با چهرهای خسته و دستانی خالی به بوشهر رسید، به خانه رفت. چشمهایش به صندوقهای خالی افتاد؛ نه سکهای مانده بود، نه پارچهای، نه انباری از خرما یا گندم. همه در جشنها و تجملهای بیپایان خرج شده بود.
زن، همان شب، در میان دیوارهای خاموش خانه، به گریه افتاد. هیچیک از آن چراغهای درخشان و لباسهای پرزرقوبرق به کارش نیامد. کوچهای که روزی پر بود از رفتوآمد مهمانان، حالا خاموش و بیصدا شد.
و از آن پس، مردم هر بار که از کنار خانهی خاموش او میگذشتند، آهی میکشیدند و در دلشان زمزمه میکردند:
«کاش کمی از آن همه ثروت، برای روز سیاه باقی مانده بود...»
🔥🌺🍂🌸🍃🌟🍃🌸🍂🌺🔥
✍🏻📚 هر شب یک داستان شنیدنی و خواندنی در کانال خبر بوشهر 📚✍🏻
🌿🌸🍂🌺✨🌿🌸🍂🌺✨
🔗 http://eitaa.com/joinchat/2233925632Cc8b6962145
🌌🌙💫 #داستان_شــــب 💫🌙🌌
🔥🌺🍂🌸🍃🌟🍃🌸🍂🌺🔥
در بوشهر قدیم، زنی بود که همه او را به ولخرجی میشناختند. شوهرش، مردی دریانورد و سختکوش، هر بار که از سفر هندوستان و زنگبار بازمیگشت، صندوقچهای پر از ادویه، پارچههای زری، و کیسههای پر از سکههای نقره و مسی برای خانه میآورد.
زن، به جای آنکه اندوختهای برای روز مبادا نگه دارد، هر بار مهمانی تازهای میداد. همسایهها را دعوت میکرد، سفرههای رنگین پهن میکرد و با غرور میگفت:
«شوهرم ناخدای دریاست، داراییاش پایان ندارد!»
خانهاش همیشه پر بود از چراغهای روغنی درخشان، زیورآلات نو، و لباسهای رنگارنگی که از بازار بوشهر خریده میشد. زنان محله آه میکشیدند و میگفتند:
«کاش ما هم مثل او بودیم، همیشه در ناز و نعمت.»
اما روزگار بیخبر از غرور آدمی نمیماند. شبی، وقتی لنج شوهرش در راه بازگشت بود، طوفانی سهمگین برخاست. موجهای غولآسا، بادبانها را دریدند و چوبهای لنج شکستند. ناخدا با زحمت جان خود و چند ملوان را نجات داد، اما همهی بار دریا بلعید.
وقتی او پس از روزها با چهرهای خسته و دستانی خالی به بوشهر رسید، به خانه رفت. چشمهایش به صندوقهای خالی افتاد؛ نه سکهای مانده بود، نه پارچهای، نه انباری از خرما یا گندم. همه در جشنها و تجملهای بیپایان خرج شده بود.
زن، همان شب، در میان دیوارهای خاموش خانه، به گریه افتاد. هیچیک از آن چراغهای درخشان و لباسهای پرزرقوبرق به کارش نیامد. کوچهای که روزی پر بود از رفتوآمد مهمانان، حالا خاموش و بیصدا شد.
و از آن پس، مردم هر بار که از کنار خانهی خاموش او میگذشتند، آهی میکشیدند و در دلشان زمزمه میکردند:
«کاش کمی از آن همه ثروت، برای روز سیاه باقی مانده بود...»
🔥🌺🍂🌸🍃🌟🍃🌸🍂🌺🔥
✍🏻📚 هر شب یک داستان شنیدنی و خواندنی در کانال خبر بوشهر 📚✍🏻
🌿🌸🍂🌺✨🌿🌸🍂🌺✨
🔗 http://eitaa.com/joinchat/2233925632Cc8b6962145
- ۱.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط