P

P27🍯





&اوم خیلی خوشمزه شده
-نوش جونت
&بابا شما نمیخورین
-نه دخترم من صبحونه خوردم{با ارنجش برای دستش تکیه گاه درست میکنه و زل میزنه بهش}
&چیزی شده
-نه چطور؟
&اخه یه جوری نگام میکنید
-خوب خوشگلی ادم دوست داره نگات کنه دیگه
&{لبخند} واقعا خوشگلم؟
-ام....راستش نه خوشگل نیستی.....عین ماه میمونی فراتر از خوشگل مثل فرشته هایی دخترکم
&ممنون
-قشنگم چیز دیگه ی میخوای؟
&نه دیگه{از پشت میز بلند شد و رفت نشست رو مبل}
-{رفت نشست پیشش} سر دردرت بهتر شد دخترم؟
&اره
-خداروشکر{موهاشو نوازش میکنه}
&{میره میشینه تو بغلش}
-{محکم بغلش میکنه و موهاشو میبوسه} چیشد فندوقم
&هیچی
-دخترم چیزی میخوای برات بیارم؟
& مثلا چی
-نمیدونم حس میکنم کسلی میخوای برات ویتامین بیارم؟
&نه
-بستنیی خوراکیی چیزی
&الان اصلا اشتها ندارم که چیزی بخورم
-باشه عزیزم پس هر وقت چیزی خواستی بخوری بگو باشه؟
&چشم
-آفرین{موهاشو میبوسه}
&بابا
-جانم
&میخوام بخوابم
-قشنگم برو بالا بخواب
&اخه میخوام تو بغل شما باشم
-باشه{بلندش میکنه و میرن بالا تو اتاق لارا و جیمین لارا رو میزاره رو تختش و خودشم پیشش دراز میکشه}
&{میره بغلش}
-میگما لارا
&بله
-اینجا چرا اینقدر سرده؟
& نمی‌دونم خیلی وقته که همینجوریه
-واقعا؟
&اوهم
-پس چرا به من نگفتی بابایی؟
&ببخشید
-نه عزیزم مهم نیست اما الان بیا بریم اتاق من یه نفرو میگم بیاد اینجارو درست کنه
&چشم
-آفرین{بلند شد و لارا رو هم بغل کرد و برد اتاق خودش و گذاشتم رو تخت}
&شما نمیاین؟
-قشنگم میرم یکمی برات خوراکی و تنقلات بیارم رنک و روت زیاد خوب نیست
&نمیخوام بابا میل ندارم
-وا چرا خوشگلم
&نمیدونم
-حالا برات میارم شاید دلت خواست بخوری
&باشه اما لطفا زود بیا
-چشم دخترم
& ممنون{لبخند}
.
.
.
.
.
‌.



-اومدم قشنگم بیا عزیز دلم برات شیر گرم و کیک با یکمی خوراکی اوردم
&ممنونم
-خواهش میکنم{میشینه کنارش لبه ی تخت و موهاشو نوازش میکنه}
& بابا
-جانم
&دستاتو چقدر گرمه
-نه گلم اوکیه شاید بدن تو سرده{دستاشو میگیره}
&اره فکر کنم
-اوم دستات خیلی سردن اما الان گرم میشن{دو دستاشو میگیره تو دستای خودش و نوازش میکنه}
& ممنون
-عسلم میخوای چیزی بخوری؟
&اره
-بیا قشنگم
&ممنون
-{موهای بلندشو از جلو چشماش میزنه کنار} دخترم موهاتو نمیبندی اذیت نمیشی؟
&نه
-چه عجیب الان من بودم دیوونه میشدم
&شما تا حالا موهاتونو بلند کردین؟
-وقتی جوونتر بودم اره اما الان دیگه نه
&اهان.... بابا من دیگه نمیتونم چیزی بخورم ممنون
-مطمعنی
&بله
-باشه عزیزم {دراز میکشه رو تخت و لارا رو بغل میکنه}
&بابا
-جانم
&میشه شما هم بخوابید اخه چند روزه درست و حسابی نخوابیدید
-باشه قشنگم
&{بیشتر بغلش میکنه و می‌خوابه}
-{اونم میخوابه}







ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

P28🍯4:00 p.m//جیمین«با احساس سنگینی روی گردنم از خواب بیدار ...

P29🍯-خوب فرشته کوچولو رسیدیم {از ماشین پیاده شد و درو برای ل...

P25🍯-معلومه که نه لارا جان& آخه امشب{حرفشو جیمین قطع کرد}-دخ...

P24🍯-تروخدا....تروخدا بیا پایین لارا{ترسیده و میره سمتش}&جلو...

P13🍯-بیا لارا یکم از این بخور &نمیتونم-غذای مورد علاقته دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط