{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

🍷پارت 31🍷

*جونگ کوک*

راست میگفت اینطور نبود خودش نمیخواست

عوضش کردن، هیولاش کردن، ناخواسته یه هیولا شده بود
یه ادم بیرحم شده بود
جلوی اینه قدی ایستاد و به خودش زل زد

"تقصیر من نیست"

بلند تر داد زد

"من نمیخواستم"

داد وحشتناکی زد

"نمیخوااستم"

محکم کوبید به اینه...
تمام شیشه شکست رو زمین ریخت
دستش بریده شده بود و خون تیر میکشید
اما واسش اهمیتی نداشت دردای بدتری کشیده بود

به خورده شیشه ها زل زد و بلند خندید بلند قهقهه میزد
نمیخواست جلوی خندشو بگیره
از خنده زیاد دلش درد گرفته بود و فکش منقبض شده بود

رفت سمت اتاقی که اون دختره رو اونجا بسته بود
درو باز کرد و با صحنه رو به رو شک زده شد...

سرش کج شده بود و موهاش رو صورتش ریخته بود
خونش هنوزم بند نمیومده بود
خودش نمیدونست چرا
اما یکم
فقط یکم حس عذاب وجدان داشت
اما سریع پسش زد

به سمت تلفنش رفت و شماره دکتر شخصیشو گرفت

"سلام جناب جئون"

محکم گفت"سریع بیا اینجا"

نموند بشنوه چی میگه و قطع کرد دوباره شروع کرد به راه رفتن
که دره خونش صدا خورد
درو باز کرد
که دکتر جونگ داخل شد

بدون حرف اتاق رو نشونش داد دکتر رفت داخل و درو بست
روی کاناپه نشست اما تمام حواسش به اتاق بود

خودشم نمیدونست چرا چند بار خواست بره داخل
اما یه حس قوی نمیزاشت...
حس قوی به اسم
غرور، لجبازی!!

چند شخصیتی بودنش اعصابشو بهم میریخت
لحظه ای یه هیولای بیرحم بود و لحظه ای بعد
پشیمون میشد

بعد حدود چهل و پنج دقیقه دکتر اومد بیرون
کوک بلند شد و به سمتش رفت
البته که ظاهر خونسردشو حفظ کرده بود

"فعلا بیهوشه زخماشو بخیه زدم و خونارو پاک کردم
بخاطره ضعفی ام که داشت بهش سرم زدم"

"خوبه میتونی بری"

پشتشو به دکتر کرد که صداشو شنید

"دستت زخمیه"

"مهم نیست"

"اذیتش نکن اون فقط یه دختره ضعیفه"

دستاشو از شدت عصبانیت مشت کرد که یه وقت نکوبه تو صورت دکتر

" بهت چی گفتم؟ گفتم میتونی بری"

"باشه میرم...خداحافظ"

صدای پاش دور شد و صدای در نشون میداد که رفت
با قدمای اروم اما محکم به سمت در رفت و بازش کرد

رو تخت خوابیده بود و چشماش بسته بود به دستش سرم زده بود

اخم غلیظی رو صورت کوک بود
درو بست و قفلش کرد و کتشو رو شونش انداخت
و به سرعت از خونه خارج شد

_______

"میسو"

در حال دوییدن بودم همش زمین میخوردم بدنم پر از خون بود
اما بازم میدوییدم
نمیدونم چرا
نمیدونم از دست کی فرار میکرردم

اما فقط میدوییدم...سایه ای رو پشت سرم حس کردم و یه صدای
عجیب و ترسناک

"نمیتونی فرار کنی"

جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم
قفسه سینم تند تند بالا پایین میشد و عرق از پیشونیم میریخت

اشک رو صورتم خشک شده بود به خودم اومدم و فهمیدم تو همون اتاقم اما رو تخت بودم و به دستم سرم وصل بود

تعجبم بیشتر شد...

لایک کنید خوشگلا
دیدگاه ها (۲۲)

سلاااام خوشگلااا رووزتوون بخیییر😍💖💖

کییی حاضره برای پاارت بعددد؟؟؟

🍷پارت 30🍷"میسو""یادم نیست"دوباره خندید فکر کنم نمیتونه جلوی ...

🍷پارت 29🍷"میسو"دیدم تار ترچشام داشت بسته میشد اخرین چیزی که ...

part53 عشق پنهاننویسنده: جونگ کوک به زور دستش رو بلند کرد سم...

آلفا خوشتیپ من پارت سوم کوک : نمی خوام ولم کن ( با گریه ) ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط