{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کفشای کتانی ام را پوشیده ام

کفشای کتانی ام را پوشیده ام ,

راه اُفتاده ام در خیابانی که کارگرانِ شهرداری ,

جدولش را خراب کرده اند...!

نذر کرده ام برای روزِ مبادا ,

پاهایم را ,

کفشهای کتانی ام را ,

جا بُگذارم...

در آغازِ همین خیابان ,

راهی که آغازش ,

تعبیرِ آمدنت باشد ,

توی خوابهای هرگز ندیده ام...!

هوا گرم باشد یا سرد ,

باد بیاید یا نه ,

اصلا بگو هزار سال رفته باشند ,

آدمها از روزهایم...

یا اینکه مُرده باشم حتی...

آمدی...

بیشتر از عرضِ این خیابان ,

با من باش...

با پاهایم...

با کفشهای کتانی ام...!

شاید باورت نشودکه من ,

میدانم چقدر ساده می آیی...!

مثل یک رهگذرِ معمولی ،

که حوصله اش سر رفته باشد...

و بخواهد دنیا را قدم بزند ،

تویِ یک وجب خیابان...

اتفاقا," همین خیابان"!
دیدگاه ها (۶)

آمبولانس پشت دربیهوده جیغ می کشد . . . .من ,خون تمام کرده ام...

گاهی دلم می گیرد . . . .برای تمام جنین هایی که ،چند لحظه مان...

گردن کروکودیل ها را میشکنمشاخ به شاخ می شوم با گوزن های نربگ...

هر شب کتک کاری ست در ذهنمبا شعرهایی که نمی گویم ؛باور نمی کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط