وقتی قلدر مدرسه بود...
وقتی قلدر مدرسه بود...
پارت سیزدهم( آخر )
ویو بورام
+من ...
+من باید فکر کنم مطمئن نیستم یعنی...
_اشکال نداره تا مدرسه میتونی بهم جواب بدی
+یعنی تا فردا
_نه تا امشب قراره دو ساعت دیگه راه بیافتیم
+چ،چی؟! اما...باشه
با یونگی رفتیم سمت چادر ها و از هم جدا شدیم رفتم تو چادر دیدم جیمین داره چمدان ها رو مرتب میکنه
+چ،چیکار میکنی؟!
@دارم وسایل رو جمع میکنم یک ساعت دیگه باید حرکت کنیم اول تو جمع کردی حالا نوبت من...یاا صد بار گفتم سوتین فنری نپوش س،ی،نه ها رو میخوره
+چی داری میگی بده به من
@نههه
+ارههه
یکدفعه هوپ اومد داخل
#چع خبرتونه اردوگاه رو گذاشتید رو سر...اون چیه ؟!
سوتین دست جیمین بود سریع گذاشت پشتش
@ه،هیچی نبود لباس زیر من بود آره شورت بود
#آ،اها منم مثلا نفهمیدم اون چیه ...باشه بای
+احمققق
@خودتیی
بعد از نیم ساعت دعوا کردن سر لباس های خودم و جیمین بالخره همه چی جمع شد
پرش زمانی تو اتوبوس
کنار یونگی نشسته بودم
داشتم به حرف اون فکر میکردم دوسش دارم ؟! آره دوسش دارم حتی الانم که کنارمه قلبم داره تند تند میزنه تو جنگل وقتی دیدمش ذوق کردم پس یعنی من دوسش دارم اما اگر زودگذر باشه چی ؟! نه بابا نیست
_بورام بورام
+ب،بله؟!
_به چی فکر میکنی دو ساعت صدات میزنم
+ه،هیچی...کاری داری
_این بسکوویت رو جیمین داد بخوری
(بورام کنار پنجره هست)
+عامم باشه ...راستی
_بله؟!
+فکر کردم
_درباره ؟!
+اینکه دوست دارم یا نه ؟!
_خب؟!
یه دور به اطرافم نگاه کردم همه سرشون تو کار خودشون بود پس از فرصت استفاده کردم سر یونگی رو چرخوندم و یه بوسه یک ثانیه ای رو لبش گذاشتم
+منم دوست دارم
سرم و گذاشتم رو شونش و خوابیدم
_چ،چی شد ؟!
ویو یونگی
دستم رو گذاشتم رو لبم
الان اعتراف کرد ؟! منو بوسید؟! واییی خدااا همینههه
یه نگاه بهش کردم داشت از بین چشم های بستش یواشکی داشت نگاه میکرد تا من رو دید چشمام رو بست یه تک خنده ای کردم
ویو بورام
بعد از دو ساعت رسیدیم به مدرسه دستشوییم داشت میریخت دویدم سمت دست شویی کار های لازم رو کردم دستام رو شستم برگشتم که
_اعتراف کردی بوس کردی بعد خودت رو زدی به خواب ؟!
+چ،چی؟!
_اون بوس قبول نیست
یونگی اومد. نزدیک رفتم عقب که خوردم به دست شوی
یونگی از کمرم گرفت و من رو گذاشت رو سنگ دست شوی و محکم ل،ب هاش رو روی ل،ب هام گذاشت مک میزد بعد از شیش دقیقه ول کرد
_حالا شد ...دوست دارم
+منم
یونگی دستم رو گرفت و رفتیم بیرون
جیمین و جیهوپ ما دو تا رو دیدن یه دفعه یه داد بلند کشیدن
@#:هوراااا
+چ،چی؟! میدونستی جیمین ؟!
@جیهوپ تو اتوبوس بهم گفت
_خب بریم دیگه ...من و بورام قراره بریم بیرون دور دور
+چی ؟!... اومم اوکی باشه
پایان :)
نظر یادت نره رفیق!
#bts#army#BTS#ARMY#BANGTAN#YOONGI#fake
پارت سیزدهم( آخر )
ویو بورام
+من ...
+من باید فکر کنم مطمئن نیستم یعنی...
_اشکال نداره تا مدرسه میتونی بهم جواب بدی
+یعنی تا فردا
_نه تا امشب قراره دو ساعت دیگه راه بیافتیم
+چ،چی؟! اما...باشه
با یونگی رفتیم سمت چادر ها و از هم جدا شدیم رفتم تو چادر دیدم جیمین داره چمدان ها رو مرتب میکنه
+چ،چیکار میکنی؟!
@دارم وسایل رو جمع میکنم یک ساعت دیگه باید حرکت کنیم اول تو جمع کردی حالا نوبت من...یاا صد بار گفتم سوتین فنری نپوش س،ی،نه ها رو میخوره
+چی داری میگی بده به من
@نههه
+ارههه
یکدفعه هوپ اومد داخل
#چع خبرتونه اردوگاه رو گذاشتید رو سر...اون چیه ؟!
سوتین دست جیمین بود سریع گذاشت پشتش
@ه،هیچی نبود لباس زیر من بود آره شورت بود
#آ،اها منم مثلا نفهمیدم اون چیه ...باشه بای
+احمققق
@خودتیی
بعد از نیم ساعت دعوا کردن سر لباس های خودم و جیمین بالخره همه چی جمع شد
پرش زمانی تو اتوبوس
کنار یونگی نشسته بودم
داشتم به حرف اون فکر میکردم دوسش دارم ؟! آره دوسش دارم حتی الانم که کنارمه قلبم داره تند تند میزنه تو جنگل وقتی دیدمش ذوق کردم پس یعنی من دوسش دارم اما اگر زودگذر باشه چی ؟! نه بابا نیست
_بورام بورام
+ب،بله؟!
_به چی فکر میکنی دو ساعت صدات میزنم
+ه،هیچی...کاری داری
_این بسکوویت رو جیمین داد بخوری
(بورام کنار پنجره هست)
+عامم باشه ...راستی
_بله؟!
+فکر کردم
_درباره ؟!
+اینکه دوست دارم یا نه ؟!
_خب؟!
یه دور به اطرافم نگاه کردم همه سرشون تو کار خودشون بود پس از فرصت استفاده کردم سر یونگی رو چرخوندم و یه بوسه یک ثانیه ای رو لبش گذاشتم
+منم دوست دارم
سرم و گذاشتم رو شونش و خوابیدم
_چ،چی شد ؟!
ویو یونگی
دستم رو گذاشتم رو لبم
الان اعتراف کرد ؟! منو بوسید؟! واییی خدااا همینههه
یه نگاه بهش کردم داشت از بین چشم های بستش یواشکی داشت نگاه میکرد تا من رو دید چشمام رو بست یه تک خنده ای کردم
ویو بورام
بعد از دو ساعت رسیدیم به مدرسه دستشوییم داشت میریخت دویدم سمت دست شویی کار های لازم رو کردم دستام رو شستم برگشتم که
_اعتراف کردی بوس کردی بعد خودت رو زدی به خواب ؟!
+چ،چی؟!
_اون بوس قبول نیست
یونگی اومد. نزدیک رفتم عقب که خوردم به دست شوی
یونگی از کمرم گرفت و من رو گذاشت رو سنگ دست شوی و محکم ل،ب هاش رو روی ل،ب هام گذاشت مک میزد بعد از شیش دقیقه ول کرد
_حالا شد ...دوست دارم
+منم
یونگی دستم رو گرفت و رفتیم بیرون
جیمین و جیهوپ ما دو تا رو دیدن یه دفعه یه داد بلند کشیدن
@#:هوراااا
+چ،چی؟! میدونستی جیمین ؟!
@جیهوپ تو اتوبوس بهم گفت
_خب بریم دیگه ...من و بورام قراره بریم بیرون دور دور
+چی ؟!... اومم اوکی باشه
پایان :)
نظر یادت نره رفیق!
#bts#army#BTS#ARMY#BANGTAN#YOONGI#fake
۵.۵k
۲۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.